X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 29 تیر 1387
ناز مکن... ناز مکن... ناز مکن...

امشب شنیدم که دلم آرام می‌گفت: «می‌خواهم کسی بیاید و بلرزاندم!»

نمی‌دانم. شاید واقعاْ آماده است!

باید صبر کرد و دید.


 
چهارشنبه 26 تیر 1387
یا در طرب یا در طلب

و یکهو می‌بینی هیچکس نیست.

شب تعطیل از نیمه گذشته و چراغ هیچکس توی یاهو مسنجر روشن نیست. به جز یکی که آنهم جلوی آیدیش ورود ممنوع زده! که تازه ۳ سال است با هم ۳ جمله هم حرف نزده‌اید. توی جی‌میل هم کسی نیست. توی وبلاگ هم کامنت جدید نداری. فکر کنم آن ده نفری هم که اینجا را می‌خواندند٬ به پنج نفر تقلیل یافته‌اند!!! (که یکیش خودمم)

هیچکس نیست که اس‌ام‌اس بزنی: «بیداری؟» و بعد کمی باهاش گپ بزنی و چرت و پرت بگویی! عجیب نیست که ما اینهمه تنهاییم و اینهمه هم دوروبرمان شلوغ است؟!

آن دو نفر هم که میشد هر موقع بهشان یکجوری آویزان شد حالا پیوست آدم دیگری هستند و ممکن است یکجورهایی کارشان به دادگاه خانواده بکشد اگر بخواهی شبها برای امر باز شدن دل گرفته‌ات بهشان زنگ بزنی.

امروز به اندازه کافی فیلم دیده ام٬ کتاب خوانده‌ام٬ پیاده روی رفته‌ام و مطلب ویرایش کرده‌ام. حالا هم دلم می‌خواهد یکی باشد. که نیست. یعنی برویم بخوابیم دیگر؟ با زبان خوش یا هر زبان بیگانه‌ی دیگر!


 
شنبه 22 تیر 1387
نوستالژی(۲)
You Can Win If You Want
You packed your things in a carpet-bag


Left home - never looking back.
Rings on your fingers
paint on your toes

music wherever you go.
You don't fit in a small town world

But I feel you are the girl for me.
Rings on your fingers
paint on your toes

You're leavin' town where nobody knows.

You can win if you want
if you want it you will win

On your way you will see that life is more than fantasy.
Take my hand
follow me
oh

you got a brand-new friend for your life.
You can win if you want
if you want it you will win

Oh
come on
take your chance for a brand-new wild romance.
Take my hand for the night and your feelings will be right

Hold me tight.

Oh
darkness finds you're on your own

Endless highways keep on rollin' on.
You are miles and miles from your home

But you never want to phone your home.
A steady job and a nice young man

Your parents had your future planned.
Rings on her fingers
paint on your toes

That's the way your story goes.
You can win if you want
if you want it you will win
. . .

You can win if you want
if you want it you will win

Oh
come on
take your chance for a brand-new wild romance.
Take my hand for the night and your feelings will be right

Hold me tight.
You can win if you want
if you want it you will win

«مدرن تاکینگ»


 
جمعه 21 تیر 1387
شاد زی کودکم

فرشته کوچولوی ۵-۶ ساله با مامان و مامان بزرگ و برادر کوچیک شیطونش اومدن توی کتابفروشی. بچه‌ها هردو پوست سفید و موهای فرفری داشتن. (چرا اکثر موفرفری ها انقدر شیطون و تودل‌برو هستن؟) همینطور که بزرگترهاشون داشتن دنبال کتاب‌هایی که می‌خواستن می‌گشتن، این دوتا هم هر کتابی رو که از جلدش خوششون میومد برمی‌داشتن ورق می‌زدن. فرشته کوچولو که معلوم بود تازه خوندن نوشتن یاد گرفته چند کلمه‌ای رو هم بلندبلند می‌خوند از هر کتاب. من و مادام سین هم هی به کارای این دوتا وروجک می‌خندیدیم.

 یهو سر یه کتاب موند. به مامان بزرگش گفت: اِل هی یعنی چی؟

مامان بزرگ با تعجب گفت: چی؟

فرشته کوچولو کتاب رو گرفت جلوی چشمهای مامان بزرگش و گفت: این چی نوشته؟

مامان بزرگ خندید و گفت: نوشته، الهی بد نبینی!

یهو خانم فسقلی عصبانی شد، اخماشو کرد تو هم. شطرق کتاب رو بست و گذاشت روی میز. بعدش با یه عشوه‌ای گفت: اما من امروز بد دیدم!

مامان بزرگ پرسید: چی؟

خانم فسقلی جواب داد: یه آقاهه رو دیدم که دوتا انگشت نداشت.

من و مادام سین با شنیدن اون لحن ناراحت و چشمای معصوم فرشته کوچولو، خنده رو لبامون ماسید!

 


 
سه‌شنبه 18 تیر 1387
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه؟

*

نه. بیا فراموش نکنیم که بین ما چه گذشته است!

بیا امروز، که آرامتر از قبلیم شاید، به آن روزهای سرد زمستانی فکر کنیم و کباب ترکی‌های گلستان.

به نرگس‌های میدان ونک

به قارچ سوخاری‌های داغ

و

ماه کج کوچه‌ی ما.

 

حالا بیا کمی برویم جلوتر، به روزهای گرم فرودگاه مهرآباد فکر کنیم.

به پروازهای ورودی و خروجی

به تلخی های دلمان

به اس ام اس های بی پایان شبانه

به چت‌های بی سرو ته

 

بعد که خسته شدیم، بیا به حرفهای آخر فکر کنیم.

به متلک ها و داد و بیدادها

به تمام حرمتهایی که شکست

به آخر خط!

 

پس بیا فراموش نکنیم که ما از یک جایی سر خیابان هجدهم شروع کردیم و در جایی میان دنیای مجازی ختم شدیم.

 

نه. نمی‌توانیم فراموش کنیم.

نمی‌شود به همین راحتی شانه بالا انداخت که «انگار نه انگار» و دوباره یک جایی میان یک ایمیل سه خطی و یک پست جدید وبلاگی «سوک سوک» کرد.

 

می‌دانم که حرف‌هایم را صریح زده‌ام. همه چیز را گفته‌ام. و «همه چیز» را هم بالاخره نشنیدم!

اما مهم نیست. چون من خواستم گذشته بمیرد. البته می‌دانم که چیزی به این راحتی ها از مغز امثال من و تو محو نمی‌شود اما می شود فرض کرد که گذشته مرده. دیگر وجود ندارد. یک موقعی بود و حالا مدفون است توی قبر!

 

به هر زبانی گفته‌ام. بازهم اینبار اینگونه می‌گویم که «نه!»

نمی‌شود دیگر یک سری کارها را کرد. ما دو نفر هرکدام انتخاب هایی کرده‌ایم.

زندگی‌هایمان مگر دوشاخه نشد؟

دیگر نقطه تلاقی‌ای نمی بینم.

بیا، روی حرف هایمان بمانیم.

من تورا بخشیده‌ام، تو هم از ما بگذر!

 

چه می‌گویم. خیلی وقت است که گذشته‌ای...

ببین، در مورد من، یا «آری» وجود دارد یا «نه». چیزی بینابین نداریم. درصد نداریم. شریکی نداریم. دوست معمولی نداریم. احوالپرسی نداریم. نامه تشویقی نداریم. سالگرد تولد نداریم. عید نداریم. کتاب جدید نداریم. کامنت150 ام نداریم.

 

ما (من و تو) دیگر چیزی باهم نداریم چون

تو «نه» را انتخاب کردی.

و دیگر هیچ چیز بین ما نیست.

هیچ چیز جز گذشته ای مرده!

 

بگذار ارواح خاطرات گذشته آسوده بخوابند.

بگذار «من» آسوده بخوابم

بگذار بینمان یک «نه» بزرگ باشد تا ابدیت.

 

بیا فراموش نکنیم که دیگر یک سری کارها را نمی‌شود کرد و این هم ربطی به توانستن یا نتوانستن من ندارد.

 

 

 

 

 


 
پنج‌شنبه 13 تیر 1387
آنتی کلیشه

 

سیگار نمی‌کشم

قهوه‌ی تلخ نمی‌نوشم

گیلاس شراب ندارم

اما

ادبیات را دوست دارم.

باور می‌کنی؟


 
سه‌شنبه 11 تیر 1387
دور تا دور دنیا

بالاخره چاپ شدند.

این کتابهای نازنین بالاخره آمدند توی کتاب فروشی‌ها. بعد از یکسال و نیم نتیجه کارهایم را دیدم. اولین بار است که اسمم میاید توی کتابی. (نه هنوز به عنوان نویسنده البته! ویراستاری می‌کنیم.)

۷ تا کتاب چاپ شده با هم. ۷ نمایشنامه از «دورتا دور دنیا». ۴ جلد هم که قبلا چاپ کرده بود نشر نی٬ با اینها شد ۱۱ تا.

دیروز با «مادام سین» نشسته بودیم توی نشر باغ. من هی کتاب را باز می‌کردم می گفتم ببین دوستت معروف شده. می خندیم. کتاب را می‌بستم. بعد ۳۰ ثانیه بعد یکی دیگر را باز می کردم می گفتم ببین اسم منو توش نوشتن! دوباره می خندیدم. نزدیک بود با لگد بندازنم بیرون از بی جنبگی مفرط!

نمی دانم هرکی چقدر نمایشنامه دوست دارد. من خودم تا دو سال پیش فکر نمی کردم خواندن نمایشنامه هم مثل خواندن رمان یا داستان کوتاه لذت داشته باشد. اما نوشته‌ی خوب همیشه خواندنی است. این مجموعه هم واقعاْ یک مجموعه‌ی درست حسابی است (تبلیغ از این تابلوتر؟) و البته دنباله دارد انشالله...

کتاب‌های تازه‌ی مجموعه «دورتادوردنیا»:

۵- تجربه های اخیر

نویسنده: امیر رضا کوهستانی

۶- آدریانا ماتر (متن اُپرا)

نویسنده: امین معلوف

مترجم: حسین سلیمانی نژاد

۷- سه روایت از زندگی

نویسنده: یاسمینا رضا

مترجم: فرزانه سکوتی

۸- اسب‌های پشت پنجره

نویسنده: ماتئی ویسنی‌یک

مترجم: تینوش نظم‌جو

۹- خیانت

نویسنده: هارولد پینتر

مترجم: تینوش نظم‌جو- نگار جواهریان

۱۰- تماشاچی محکوم با اعدام

نویسنده: ماتئی ویسنی‌یک

مترجم: تینوش نظم‌جو

۱۱- در یک خانواده ایرانی

نویسنده: محسن یلفانی


 
شنبه 8 تیر 1387
برقص همچو آتش بر این چوب ترد

آیا می توان مفهوم رقص را بدون رقصنده تجسم کرد؟

وقتی می گویم «رقص»٬ اولین تصویری که به ذهنتان میاید چیست؟


 
سه‌شنبه 4 تیر 1387
جوزف شاعر

اون اوایل که تازه اینترنت «دایال آپ» باب شده بود و هنوز هر کسی نمی‌دونست ایمیل یا مسنجر چیه٬ من از طریق یاهو یه دوست پیدا کردم !

خب تا اینجا که شاهکار نکردم!!! اما دوست من٬ جوزف٬ یه مرد آمریکایی ۵۰ ساله بود که توی اون زمان که با من آشنا شد داشت دور آمریکا رو با ماشین خودش می‌گشت. جوزف آدم خیلی باحالی بود و با اینکه زبان من اونقدر قوی نبود با صبوری خاصی ارتباطمون رو حفظ می‌کرد. از اون آدمهای دیوونه بود٬ از اون آدمهای عجیب غریب دوست داشتنی! اونایی که هزارتا شغل عوض کرده بودن و همیشه تو خلوت خودش شعر می‌گفت. هیچوقت شعرهاش رو جدی نمی‌گرفت تا دخترش کم کم بزرگ شد و اصرار کرد شعرهاش رو چاپ کنن.

اون این کار رو کرد و جای خودش رو توی ادبیات معاصر آمریکا باز کرد. اون زمان هم برای تبلیغات کتابش داشت دور آمریکا سفر می‌کرد.

خلاصه بعد از اون چندین کتاب شعر ازش منتشر شد ولی از شانس بد من٬ آی دی یاهوم هک شد و آدرسش رو هم حفظ نبودم و انقدر سرم شلوغ بود که کم کم فراموشش کردم. اما همون موقع که شعرهامون رو برای هم می‌فرستادیم و نظر می‌دادیم٬ من ازش اجازه گرفتم تا شعرهاش رو ترجمه کنم.

حالا همه‌ی این حرفا رو زدم که بگم بالاخره عزمم رو جزم کردم به طور جدی شعرهاش رو ترجمه کنم و به تازگی اولین شعرش توی مجله ادبی جن و پری منتشر شده.

حتماْ کارم بی نقص نیست٬ چون یه تازه‌کار پر رو هستم! اما خوشحالم که دارم سعی می‌کنم. حس خوبی بهم می‌ده.

شعر به تو اندیشیدن تقدیم به هر کی اینجا رو می‌خونه!


 
دوشنبه 3 تیر 1387

- دیگه عاشقانه نمی‌نویسی!

- عاشق نیستم.


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233638


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda