X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 23 آذر 1385
آزاد

مقصد یکی است.

او از کوهها می گذرد و من از دریاها.

من کوهنوردی را دوست ندارم ٬او شنا نمی داند.

تنها تصویر ملاقات ما در دفتر نقاشی پسربچه ای است که دو خط موازی را در افق٬هنگام طلوع خورشید٬ به هم می رساند.


 
سه‌شنبه 14 آذر 1385
در خانه ام ایستاده بودم...

میگه چرا خودتو نمیشکنی؟ چرا مقاومت میکنی؟

میگم نمیدونم.میگم میدونی فرق من با بچه های اون طرف صحنه چیه؟ درسته،فرق زیاد داریم.اما مهمترینش اینه که اونها خودشون روبازمیذارن،اونها از گفتن و عریان کردن خودشون واهمه ای ندارن.

میگه خب تو هم اینکارو بکن! میگه خب تو مگه از چی واهمه داری؟

میگم نمیتونم. میگم شایدم نمی خوام،واسه همین هم هست که نمی تونم. میگم شاید از خودم واهمه دارم.چون اگه با اینکار بفهمم اونی که فکر میکردم نیستم،بفهمم بر خلاف چیزی که همیشه به خودم تلقین کردم ،همونی شدم که بقیه ازم انتظار داشتن،اونوقت این خود-غافلگیری عاقبت خوشی نخواهد داشت!

میگه بذار بشکنه... بشکنش!


 
جمعه 10 آذر 1385
اینجا شانزه لیزه نیست!

می خواهم به استاد بگویم طول و عرض جغرافیایی دقیق برجهای اسکان را در بیاورد.باید به ثبت برسانم این نقطه انرژی خاصی دارد که به خصوص در ماه آذر متجلی میشود!

 

درست پشت همان میز،روی همان صندلی نشستم که دوسال پیش نشسته بودم.در تاریخی مشابه. در حالی که در این هماهنگی تاریخی هیچ نقشی نداشتم.

وقتی با یک آرزو بزرگ میشوی ،برایت کاملاً نامانوس است که برآورده شود. یعنی در ذهنت آنقدر دور از دسترس شده که وقتی به سادگی تحقق می یابد خنده ات میگیرد.شاید هم مثل من حواس پنجگانه ات از کار بیفتند!

مطمئنم حتی 50%  عکس العملهایی که از من انتظار میرفت را ابراز نکردم. شاید هنوز شوکه هستم.شاید!

اینبار کس دیگری روبرویم نشسته بود. دلیل آنجا بودنمان هم فرق داشت. او حرف میزد و من به دقت گوش میدادم و با شکلات کنار قهوه  بازی میکردم. درست مثل 2 سال پیش!

راستش از وقتی چشمم به شکلات افتاد همه چیز برایم زنده شد.یادم آمد که همین موقعها بود و یادم آمد....یادم آمد...یادم آمد.

می خواهم به استاد بگویم که کلاسش را دودر کردم  تنها به این خاطر که کسی را که سالها آرزوی دیدنش را داشتم،ببینم. و از این موضوع هم به هیچ عنوان احساس ندامت و پشیمانی نمیکنم!

کسی آن بالاها مرا دوست دارد.شاید کسی همین پایین هم مرا دوست داشته باشد. فرقی نمی کند، من به آذرماه دو سال پیش همه عمر مدیونم و از آذرماه امسال هم بینهایت شادمان و شکرگزار!


 
دوشنبه 6 آذر 1385
1+5

استاد برنامه نویسی،بدنسازی کار میکند.اندامش ظریف است اما رفته است توی فرم (فرم گلدانی!).

 

میزاول دختر 18 ساله سر جایش تکان تکان می خورد،آنهم بصورت موزون! استاد می پرسد:

« پگاه جان می خوای بری WC  ؟»

پگاه جان نمی شنود، پس بلند داد میزند:

« هان؟؟؟»

استاد خوشتیپ مخفی با آن پلیور راه راه سفید و نارنجی می رود بالای سرش و میگوید:

« ناراحتی که انقدر تکان می خوری؟»

و پگاه خنده کنان با دست میزند روی پایش (پای خودش البته!) و جواب میدهد:

« استاد جان، این MP3 Player  که توی گوشمه رسیده به آهنگهای 6و8 . قر در کمر آدم خشک میشود!

 

استاد خیالش راحت میشود و به درس ادامه میدهد.

 

میز دوم دو دختر 20 ساله ،دوستان نزدیکتر از جان دانشگاهی که مدام در گوش هم پچ پچ میکنند ناگهان از خنده منفجر میشوند.

استاد که دارد روی تخته چیزی مینویسد از جا می پرد و با لطافت خاصی میگوید:

« از میز سوم یاد بگیرید ببینید فلانی چقدر ساکت است!»

 میز دومی ها جواب میدهند:

« به نظر ما کسی که حرف نزند مریض است!» و باز هم ریسه می روند.

 

میز چهارم عمدتاً خالی است. پسر 18 ساله میز چهارم پدر،مادر،استاد و کلاس را می پیچاند و به قول خودش جاهای خوب خوب میرود و کلاس نمی آید.

 

میز پنجم که پسر 25 ساله با هوشی است و از 18 سالگی کار کرده و روی پاهای خودش بوده مشغول تمرین کردن است.

میز سوم فلانی که 27 سال را رد کرده اما زیر بار نمی رود که دیگر 28 سالش شده از روی درس استاد یادداشت بر میدارد.سوال می پرسد. سوالهای استاد را جواب میدهد و ذهنش در آن واحد به 6 جهت متفاوت کشیده میشود:

 

+ به کارهای ترجمه ای که باید تمام کند

+ به کتابهای جدیدی که باید بخواند

+ به طرحهایی که می تواند قصه شود

+ به آرزوهایی که هنوز محقق نشده

+ به نسلی که آن جلو نشستند و او نمی فهمدشان

+ و به چیزهایی که گفتنی نیست!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233940


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda