X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 30 مهر 1388
تفاهم مهم نیست!

- اگه پسری هست که میاد دم خونه تون دنبالت و شب ها هم می رسونتت، باهاش ازدواج کن!

- وا... رو چه حسابی؟

- رو این حساب که آدرس خونه تون خیلی سخته و راهش خیلی پیچیده است. اگه همچین فداکاری ای کرده و مسیر  رو یاد گرفته، حتماْ مناسبه؛ معطل نکن!


 
جمعه 24 مهر 1388
یاس ها می رویند

خوابم می گیرد. دلم می خواهد مدام بخوابم. از سال ۷۶ به این طرف، انقدر خواب آلودگی مرا دوست نداشته است. یک جور خستگی توی خونم است. یک جور کسالت که حتی با سفر رفتن، فیلم دیدن و غذای خوب خوردن رفع نمی شود! چرا همه چیز کش می آید؟

خوابم می گیرد. مدام دلم می خواهد بخوابم. تختم بوی یاس می دهد. عاشق عطر یاسم. عاشق یاس ها توی گلدان های بزرگ. توی گرما یاس، توی سرما نرگس! خوشبوتر از اینها نیست. اما نرگس آدم را زنده می کند و یاس آدم را می میراند. نرگس عطر زمینی است و یاس عطر آسمانی! یاس ها را ریخته ام کنار بالش، شب با هر نفس می میرم.

این چند روز با مهندس جشنواره کن برپا کردیم. چهارتا فیلم جدید دیدیم و کراکف پنیر خوردیم. اما کسالت جایش را به طراوت نداد! چرا انقدر دلزده؟ اینهمه کار هست، اینهمه برنامه، اینهمه آن بیرون زندگی هست! چرا این یک مشت یاس کافی است تا همه چیز را بمیراند؟

من برمی گردم و نگاه می کنم به پشت سر... گذشته ام را نگاه می کنم با چشمانی خواب آلوده و می ترسم از شباهت این روزها به آن غروب هایی که فقط می خوابیدم و هیچ چیز مرا زنده نمی کرد. آن زمان دلیلی نداشتم برای زنده بودن. امروز اما تا دلت بخواهد برنامه و کار هست برای انجام دادن. پس اینهمه کسالت و دلزدگی برای چیست؟

«شوق» ها مرده اند... تنها بوی یاس در اتاق مانده؛ و خوابی که همچون غبار روی من می نشیند و چهره ام را کهنه می کند.




 
جمعه 10 مهر 1388
آدم های قبلی

ته دلم، آنجا که مثل ته دل نهنگ تاریک و سرد است، شعله ای روشن شده؛ کوچک! همه ی دلم را روشن و گرم نمی کند، اما دلم را از تاریکی و یاس بیرون آورده است. موسیقی گوش می کنم. وقتی به یک موزیسین فکر می کنی، چه چیز بهتر از اینکه موسیقی گوش کنی، آنهم از نوع کلاسیک!

ده سال پیش... ده سال پیش، زندگی من چرخید. و یک نفر آدم دوست داشتنی در چرخش آن سهم بزرگی داشت. 

آن موقع در دفترم نوشتم: «خدا به من ثابت کرد، آن کسی که شبیه هیچکس نیست وجود دارد.»  اما او را گم کردم. در گذر زمان... قرار هم نبود بماند. آنقدر تصادفی به هم رسیده بودیم که قرار نبود جایی پابند هم بشویم. گاه گداری خبری ازش می خواندم. تمام آرزوها و برنامه هایی که برایم گفته بود، به همه شان رسید!

حالا بعد این همه مدت، دنیای مجازی باعث شد بار دیگر پیدایش کنم. ده سال آدم را عوض می کند اما او همانقدر آشناست که در اولین برخوردش آشنا بود. همانقدر که فکر می کردی چندین سال است باهم دمخور بوده اید. حضورش، که باز معلوم نیست به خاطر تصادفی بودنش چقدر ماندنی است، شعله ای را در دلم روشن کرد. مثل قبل آتشی برپا نکرده اما، شاید اینبار هم زندگی ام را بچرخاند...


 
یکشنبه 5 مهر 1388
و زیبایی را دوست دارد

هورمون ها رو دست کم نگیرین. هورمون ها نقش خیلی مهمی بازی می کنن. وقتی برای یه احساس و حالت عجیب خودتون دلیل منطقی و معقول پیدا نمی کنین و رفتاری ازتون سر می زنه که به سلامت عقل خودتون شک می کنین یا حتی فکر می کنین شاید آدم فضایی ها عوضتون کردن، به هورمون ها فکر کنین! 



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234105


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda