X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 11 آبان 1391
به نقاط حساس نزدیک می‌شوید

من هیچوقت هیچی رو صددرصد دوس ندارم. شما دارین؟ حالا ممکنه بعضی آدما رو اینطوری تموم و کمال دوس داشته باشم اما بقیه چیزا رو نه. مثلا آدم می‌تونه دوستار یه نویسنده‌ی باحال باشه، اما به هرحال اون نویسنده هم یه جاهایی زر زیادی زده دیگه، نمی‌شه همه‌ش نبوغ ۹۸٪ باشه که. دیشب فیلم «بانو» رو دیدم. یه فیلم درباره آنگ سان سو کی. فیلم مال لوک بسون بود و واقعا فیلم بدی بود. اصلا دوسش نداشتم. تقریبا هیچی از شخصیت سو کی نفهمیدم. تنها نکته مثبتش این بود که متوجه شدم اسم کوچیک این خانم آنگ سان نیست، اسمش سوئه! 

می‌دونی من از اینکه یکی رو خیلی فرشته‌وار نشون بدن بدون نقاط ضعفش بدم میاد. شاید برای همینه که هنوز قهرمان برای من یکی خرمگسه، یکی بتمن! چون اینا آدمایی‌ان که خودشون درد دارن، خودشون ضعف دارن، می‌ترسن و این چیزا رو می‌تونی توی کتاباشون بخونی یا تو فیلم ببینی. خرمگس وقتی توی سلولش منتظره تا تیربارونش کنن، بازم گریه می‌کنه برای مونتانلی، بهش التماس می‌کنه برگرده و باهاش فرار کنه و به همه بگه که اون پسرشه! یعنی این آدما با تمام عقده‌هاشون و احساسات سرخورده‌شون آدمای بزرگی هستن و به نظر من برای همین واقعی و دوست داشتنی‌ان. اما توی فیلم بانو فقط یه شوهر از خودگذشته‌ی عاشق می‌بینی که فدا می‌شه برای سو و دوتا پسرهاش که ۱۲ بار طی فیلم می‌پرن تو بغل مامان یا باباشون. شاید اسم فیلم رو باید می‌ذاشتن «شوهر بانو»! به خدا راست می‌گم. شخصیت‌پردازی فیلم تقریبا صفره و کارگردان فکر کنم عاشق شوهره است. از فعالیت سیاسی بانو جزئیات خاصی نمی‌بینیم. فقط دست تکون می‌ده برای طرفداراش توی کمپین و دوتا کلمه «دموکراسی» و «خشونت پرهیزی» رو هی تکرار می‌کنه. فیلم خیلی ابتدائیه و من از کسی که لیون رو ساخته حرصم می‌گیره که اینو اینجوری درست کرده. 

*

میگم: برم یه دوش بگیرم و بخوابم، خیلی خسته‌ام.

میگه: برم یه دوش بگیرم و برم سر کار.

یه همچین فاصله‌ای داریم از هم یعنی!


 
یکشنبه 15 اسفند 1389
پیچیدگی‏های خَشَنگ

این آخر هفته فیلم آپارتمان رو دیدم. برنده‏ی اسکار بهترین فیلم سال 1960 با بازی جک لمون و شرلی مک‏لین. برام خیلی جالب بود دیدن فیلمی که پنجاه سال پیش پنج‏تا اسکار برده! انگار این فیلم ها مال یه دنیای دیگه بودن. فیلم یه طنز اجتماعیه. یه فیلم فوق العاده ساده و بی آلایش و اخلاق‏گرا. نمی دونم چرا دوبله ی فارسی اش رو هیچوقت ندیده بودم. اصلا یادم نمیاد از کسی راجع بهش شنیده باشم. اگر می خواستن اسم فیلم رو ایرانی کنن، به جای آپارتمان می تونستن اسمش رو بذارن «مکان»! چون موضوع فیلم همین بود. کلید آپارتمان یه مرد درستکار و نجیب، دست به دست توی شرکت می گشت بین همکارهای متاهل زن‏بازش. خود آدم خوبه (جک لمون) باید شب تو سرما بیرون می چرخید تا کار رفیقاش تموم شه. دلیل اصلی هم که تن به این کار می داد این بود که این همکارها همه رده‏ی بالاتری از اون توی شرکت داشتن و بهش قول می دادن که برای گرفتن ترفیع به مدیرای بالاتر از خودشون توصیه اش می کنن.

داشتم فکر می کردم آدمای این فیلم وقتی الان نامزدهای اسکار رو می بینن چه حالی دارن و چه فکری می کنن. یا حتی فیلم های پرفروش و پرطرفدار رو. نتیجه ی اخلاقی این فیلم این بود که آدم کرامت انسانی اش رو نباید به خاطر مقام بذاره زیرپا. اما نتیجه ی مهم دیگه اش این بود که دختر خوشگله همیشه آخرش به پسر خوبه می رسه! و خب این دیگه آخرش بود. یعنی اون موقع ها یه همچین مفهوم هایی رو قالب می کردن به جوون هاشون. مثل کارتون های دیزنی با اون همه مزخرفات عشقی. از این ترکیب خوشم اومد: «مزخرفات عشقی»

من همیشه دلم خواسته به دیزنی یه نامه بنویسم و بگم چقدر زجر کشیدم از اینکه با وجود دونستن پایان واقعی داستان پری دریای، نشستم و اون پایان مسخره رو تماشا کردم. یا حتی یه نامه ی دیگه بنویسم و بگم با عوض کردن پایان تلخ فیلم «زن زیبا»، چه امیدهای مسخره و واهی ای دادین به آدم ها.

اما هیچوقت یه همچین نامه هایی نزدم و مطمئنم که هیچوقت هم نمی زنم. چون توی زندگی واقعی به اندازه ی کافی داستان های واقعی رو تجربه می کنیم. و آخر هیچکدوم از داستان هامون هم به عشق و بغل و بوس و خوشبختی ابدی ختم نمی شه. ما نیاز داریم که ببینیم و فکر کنیم که گزینه های دیگه ای هم ممکنه وجود داشته باشه که به این تلخی و زشتی نیست. البته باید با حواس جمع گول موقتی بخوریم! یعنی وقتی فیلم تموم شد تو دلمون بخندیم بهشون که: آره حتما! یعنی ته دلت هم نباید قد یه نقطه فکر کنی که زندگی اینجوریه. چون جونت در میاد بعدش. اون شب هایی که توی یه اتاق کوچیک خوابیدی و نور نارنجی تیر چراغ برق افتاده توی اتاق و از تنهایی کلافه ای و تمام آدم هایی که دوستشون داری چندهزار کیلومتر ازت دورن، جونت در میاد. وقتی داری می ری توی آشپزخونه ظرف هارو بشوری و یه لحظه توی دلت خالی میشه که آخرین بار کی شورواشتیاق عاشقانه داشتی جونت در میاد. وقتی حتی کسی نیست که دلت براش تنگ بشه یا با تمام وجود بخوایش، جونت در میاد.

فکر کنم از «جونت در میاد» هم خیلی خوشم میاد!

شاید دوره ی یه چیزهایی برای ما گذشته. شاید برای کسی که توی دهه ی سی زندگیشه دیگه یه چیزهایی جایی نداره. نمی دونم، اما باید بگم یکی از بهترین فیلم هایی که توی این مدت دیدم و یکی از زیباترین و در این حال واقعی ترین فیلم هایی بود که در زندگیم دیدم، «قبل از غروب» بود. یعنی دقیقا موقعش بود که ببینم این فیلم رو. از هر نظر؛ زمانی، مکانی، حسی، سنی! یادم نمیاد چندسال پیش «قبل از طلوع» رو دیدم اما مطمئنم که حالا موقعش بود که این یکی رو ببینم.

صحنه ی آخرش* رو شونصد بار زدم عقب و دوباره دیدم:

سلین- اُ بِیبی... یو آر گوینگ تو لوز دَت پلین!

جسی- ... آی نو!

 

 

پ.ن. حتما یه چیزی نباید ساده و سرراست باشه تا ما دوست داشته باشیم. اکثر موقع ها ما چیزهای پیچیده و حتی بی نتیجه رو دوست داریم که یه لذت همراه با درد بهمون میده و ما بهش معتادیم.


*(تا فیلم رو نبینین نمی فهمین این دوتا جمله یعنی چی!)    


 
جمعه 13 فروردین 1389
عید خود را با سینما گذراندیم

اگر فیلم خوب بسازند و اکران نوروزی هم خوب باشد، چرا که نه؟ عید فرصت خوبی است که در تهران خلوت و خوش آب و هوا برویم سینما.

اول فیلم «هیچ» را دیدیم. بازی ها عالی، بازی ها محشر! مهدی هاشمی که آس، مرضیه برومند که عشق، پانته آ بهرام کاملا هنرمندانه... همه شان عالی بودند. من هنوز توی کف گریم صابر ابرم که کلا یک آدم دیگر ازش ساخته بود. اما موضوع فیلم آنچنان از پوچی زندگی و هیچی به هیچی روزگار پر بود که دوستش نداشتم. آدم را خالی می کند این فیلم. آخرش که از سینما میایی بیرون، هم حالت گرفته است، هم می گویی که چی؟ و بعدش انگار می رسی به فلسفه فیلم که «هیچ» بود! 

دوم «طهران تهران» را دیدیم. چقدر با این دختره فرفری موافق بودم دیشب! دقیقا بعد از فیلم از کرخه تا راین، این فیلم توانست اشک مرا اینطور توی سینمای ایران در بیاورد. فیلم دو اپیزوده که اپیزود مهدی کرم پورش بسیار درخشان تر از اپیزود مهرجویی اش بود. اپیزود اول تا اندازه ای انگار فیلم تبلیغاتی برای توریست هاست که درباره تهران اطلاعات بدهد. (حالا هرچند که هدف تهران است اما خیلی توی ذوق می زند) اما یک بوس گنده طلب جناب کرم پور!

موسیقی آخر فیلم که دخل آدم را می آورد. یعنی هرچی که تحمل کردی و تاب آوردی و زنده ماندی، آهنگ آخر فیلم، تیر خلاص را توی مغزت خالی می کند. من کاملا تکان خوردم از فیلم. رفته بود توی گوشت و خونم. مخصوصا فکر می کنم نسل ما را بیشتر سیخونک می زند. حالا امروز می خواهم مامان و بابا را هم ببرم و روی عکس العمل های آنها مطالعه کنم ببینم اینها چه می گویند راجع به فیلم!

سوم فیلم «هرت لاکر» یا قفسه رنج، یا مخمصه یا هزارتا چیز دیگر که ترجمه کرده اند، را دیدم. من بقیه نامزدهای اسکار را هنوز ندیدم اما فکر می کنم فقط به خاطر موضوع فیلم که جنگ عراق و سربازان آمریکایی بود و کارگردانش زن بود، جایزه را به این فیلم دادند. به نظر من در حد بهترین فیلم سال نبود. بازی هنرپیشه اولش را دوست داشتم و فیلم برداری اش را هم کلا پسندیدم. اما به نظرم انتخاب هنری نبوده، پارامترهای مختلفی در این انتخاب نقش داشته اند به احتمال زیاد.




 
دوشنبه 5 مرداد 1388
سایه روشن

این روزها؟ 

کار می کنم. یک جوری آهسته و پیوسته و بی سروصدا، کار می کنم. خانه مان هنوز بی سروسامان است. نزدیک دوماه بنایی و حالا یکماه هم نقاشی در پیش. چه باک! یک مودم داریم و یک لپ تاپ که هی می کشیم این ور اتاق و آن ور اتاق. هوا داغ است و بی حالی را می شود حواله داد به هوای مرداد. هر چند که تمام بی حوصلگی ها از «خرداد» به ارث رسیده باشد! 

  

این چند روز دوتا فیلم دیدم. یکی «سقوط» و دیگری «آدم های باهوش». وجه اشتراک هردو، داشتن موضوعات کلیشه ای بود. اما چرا که نه؟ وقتی کلیشه هم می تواند شما را بنشاند و سرگرمتان کند. فیلم سقوط معصومانه بود خیلی. همه اش با دنیای تخیل آمیخته بود. صحنه های عجیب و غریب و شخصیت های اسطوره ای و غیرواقعی. کارگردانش همان کارگردان فیلم «سلول» است. صحنه های عجیب و غریب آن را اگر دیده باشید می فهمید که این آقا عاشق تصاویری است که ذهن ما می سازد. داستان ها، شخصیت ها و مکان هایی که تنها می شود توی مخ ما آدم ها سراغشان را گرفت. بعد از میان همه این آب و رنگ ها یک رابطه زیبا را می کشد بیرون و نشان می دهد که «امید» گاهی خیلی ساده تر از آنچه فکر می کنیم راهش را پیدا می کند.  

آدم های باهوش را کمی کمتر از اولی دوست داشتم. خیلی آبکی تر و شلکی تر جمع بندی می کند. یعنی خط داستانی خوبی دارد اما یکهو آخرش سرهم بندی و کشک. ولی برای این روزها بد نیست. خیلی جدی و پیچیده نیست. اعصاب خورد کن نیست. نرم است. آخرش می توان راحت جمع کرد و رفت سراغ کار و زندگی.

فردا بلیت تئاتر «سگ-سکوت» دارم، تماشاخانه ایرانشهر. تا حالا آنجا نمایشی ندیدم. نمایش خصوصی با بلیت ده هزار تومنی! امیدوارم کلا بیارزد. هرچند که دیدن نمایش همیشه به همه غر زدن ها و کمبودهایش ارزیده. اما زورمان می آید در این گرما برویم و برگردیم... ای بابا!  

نمایشنامه «خدای کشتار» یاسمینا رضا را گرفتم. نصفش را خواندم تازه. از نمایشنامه های این خانمه خوشم میاید. انگار یک جوری همه چیزهای حرص درآر  را مضحک می کند. نمایشنامه هایش یک نیشخند است به این زندگی های به ظاهر متمدنانه! 

این روزها به جز همه این کارها، به بچه ها فکر می کنم. بچه هایی که نباید فراموش کرد امروز بچه اند و چشم برهم بزنی بزرگ می شوند. بچه هایی که می شود قبل از اینکه دیر بشود، قبل از اینکه بزرگ بشوند، بهشان خیلی چیزها را یاد داد. خیلی چیزها را نشان داد. خیلی چیزها را برایشان حفظ کرد. خیلی چیزها را برای اینده شان درست کرد. بچه ها را این وسط فراموش نکن!


 
چهارشنبه 20 خرداد 1388
درباره الی...

«یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه»

توی شلوغی کلافه کننده انتخابات رفتیم فیلم درباره الی رو دیدیم. وقت بدیه برای اکران این فیلم که بی شک یکی از بهترین های امسال خواهد بود. (با تشکر از مدیران برنامه دیروز!)

فیلم جوندار و زنده است. طوری که کاملا تو رو می کشه توی داستان. دیالوگ ها و فیلمبرداری بهترین کمک رو می کنه تا دقیقا فکر کنی خودت وسط قصه ای. چه بازی های خوبی از کسانی که برای اولین بار می دیدمشون! البته گلشیفته یه چیز دیگه بود و برجسته توی این فیلم. اما من هنوز «میم» درخت گلابی رو بیشتر دوست دارم. ضمنا بهتر بود سیمرغ بلورین شهاب حسینی رو به خاطر همین فیلم می دادن بهش. هرچند بازم سیمرغی نبود.

صحنه های دریا، آدمو می بره بین امواج و توی دل آدمو خالی می کنه و بعد با اضطراب و تشویش پر می کنه. جوری که وقتی بازیگرا از آب میان بیرون، تو هم باهاشون از شنا کردن و دست و پا زدن خسته ای!

خط داستانی رو دوست داشتم. البته بعد از ورود صابر ابر، یه کمی کش بی خود میاد ولی نه اونقدر زیاد که فیلم رو دوپاره کنه.

یه فیلم پر از نکات اجتماعی، یه فیلم مرموز، یه فیلم با یه داستان ساده و در عین حال وحشتناک. یه داستان درباره حقیقتی که غرق میشه و معصومیتی که لجن مال میشه. فیلم هم فلسفیه هم اجتماعی و اخلاقیه، هم عامه پسند.

و در آخر، آیا ما چیزی درباره الی می دونیم؟

من عاشق اون صحنه ای هستم که الی توی پرواز اون کایت، اون نقابش رو برمی داره، یخ دورش رو می شکنه و دیگه معذب نیست. همون لحظه میشه الی رو شناخت. فقط همون لحظه الی واقعی آزاد میشه.

آقای فرهادی من از شما متشکرم که باعث میشین از سینمای ایران لذت ببرم. از شما و بقیه همکاراتون که می دونن دارن چکار می کنن و به ما نشون می دن که میشه با همه این محدودیت ها فیلم غیرمبتذل ساخت و حتی مخاطب غیرایرانی رو هم جذب کرد.


 
جمعه 29 آذر 1387
دیگران

امروز یه فیلم آلمانی دیدم که وقتی فهمیدم ۵۸ تا جایزه مختلف برده به اضافه یه دونه اسکار٬ خیلی احساس شرمندگی کردم که تا حالا ندیدمش. «زندگی دیگران» یه فیلمه با یه فیلمنامه عالی و بازی های عالی و کارگردانی عالی. داستانش مربوطه به زمان خفقان حکومت دولت سوسیالیست آلمان شرقیه٬ قبل از فروریختن دیوار برلین. از اون مدلها بود که آخرش چشمام پر اشک بود و صدام می لرزید و یه هیجانی دویده بود توی دلم. خلاصه چقدر خوبه که هنوزم توی سینما کسانی هستن که بلدن با تصاویر و کلامشون آدم رو سحر کنن. 

 

چهارشنبه رفتیم نمایش «مانیفست چو» رو دیدیم. توی صف بلیت تازه فهمیدیم که نمایش به زبون انگلیسی اجرا میشه. خوبه زبون دیگه نبود وگرنه مجور بودیم دست از پا درازتر برگردیم منزلمان! راستشو بخوای من اصلاً نفهمیدم چرا باید اجرا به انگلیسی باشه. نمی گم دلیل نداره ها. مسلماً رحمانیان دلایل خودش رو داره. اما آیا مخاطب این نمایش فقط یه عده تئاتردوست انگلیسی دان بودن و بقیه نه؟ اونهمه فحش برای چی بود؟ خب اشکان خطیبی خیلی با استعداده و عالی بازی کرد اما افشین هاشمی نه. چرا لباس هنرپیشه ها شبیه چه گوارا بود؟ این هرچی بود مانیفست نبود. چطور رحمانیان می تونه بدونه مانیفست یه قاتل که همکلاسی ها و خودشو می کشه چیه؟ نمایش نمی خواد از این آدم دفاع کنه اما یه جوری خیلی ها تصور کردن می خواد توجیهش کنه. آیا همین آدمهای دوروبر و جامعه بودن که از این آدم یه قاتل ساختن؟ اینو می خواست بگه؟ یه دکتر که همراهمون بود می گفت کسی که خودشو می کشه به هر حال یه آدم مریض محسوب میشه از نظر روانی و نمیشه اینطوری توجیهش کرد. آیا دنیای دیوانه این آدم رو دیوانه کرده؟ خب این دنیای دیوانه برای خیلی های دیگه هم بی رحم بوده. 

بعد دیدن این نمایش ذهنم یه جوری بود که یعنی پایه های این نمایش خیلی سسته و خیلی سوراخ داره توش. راستی اون برادر بزرگتر چرا لهجه غلیظ انگلیسی داشت؟ داستان که امریکایی بود. بیشتر از اینکه راجع به بطن موضوع نمایش بگم چرا، برام سوال بود که چرا اصلا این نمایش با این فرم ساخته شده و چرا هیچ جور منطق و دلیلی توش نیست. خلاصه بگم که نمایش به خودی خود کیفیت خوبی داره. اما داستانش از یه واقعه هولناک برداشته شده. شخصیتش یه آدم واقعی بوده و من احساس کردم که خیلی بیخوده! 

احمد آقالو رو که دیدیم یاد بچگی هامون افتادیم. احمد آقالو رو که روی پرده پروجکشن دیدیم فهمیدیم همیشه دوستش داشتیم.


 
یکشنبه 24 آذر 1387
بازگشت به سرزمین رویاها

آخر هفته پیش٬ فیلم «بعد از خواندن بسوزان» رو دیدم٬ امروز هم فیلم «یک‌بار».  

بعد از مدتها یه بازی خوب و دوست داشتنی از براد پیت دیدم. حالم داشت بهم می خورد از بس فقط تیپ ارائه می داد توی اوشن‌ها! توی این فیلم باحال بود واقعاْ. نقش غیرمنتظره. فیلم هم نه عالی اما خیلی دوست داشتنی بود. باحال بود. شخصیت‌ها توپ بودن! سکانس‌های مکالمات توی دفتر رئیس سازمان اطلاعاتی رو خیلی دوست داشتم. وای جورج کلونی هم که خدا بود!  

این فیلم وانس هم که خودمون رو کشتیم گیر بیاریم و بعد از کلی تاخیر دیدیمش. فیلم ساده و درددددددددددددددددددددناکی بود. لطیف اما دردددددددددددددددددناک. عشقی اما واقعی و دردددددددددددناک. یعنی خب آخه به اندازه کافی زندگی واقعی هست. من دلم می خواد وقتی فیلم می‌بینم یه کم از انقدر٬ کمتر واقعی باشه!!! 

اما این پسره توش خیلی خوب بودا. من به این نتیجه رسیدم که این تیپ‌های اسکاتلندی/ایرلندی یه کم سرخ‌موی درشت هیکل رو دوست دارم! 

در ادامه‌ی مشکلات جسمانی٬ گردنم هم سه روزی خشک شده بود. گفتم که یه کم دلتون برام بسوزه حالم رو بپرسین عقده‌ای نشم.


 
دوشنبه 15 مهر 1387
شبح می‌خوام!

امشب فیلم موزیکال «شبح اپرا» رو دیدم. نمی‌دونم دیدین یا کتابشو خوندین؟ نمی‌شه گفت فیلم شاهکار بود اما... اما ای داد بیداد... من شبح می‌خوام! 

این مرتیکه شبحه خیلی دوست داشتنی بود و من اگر جای دختره بودم بدون صدم ثانیه درنگ اونو انتخاب می‌کردم و باهاش می‌رفتم.  

 

از فیلم‌های روی پرده هم «کنعان» و «دعوت» رو دیدم. دعوت جای بحث زیاد داره. اما کنعان رو دوست داشتم. مانی حقیقی گویا سوژه جدید سینمایی خواهد بود. خوب داره میاد!


 
چهارشنبه 30 مرداد 1387
تو ای ساغر هستی

هایده گوش می‌دهم.

بعد از دو هفته سفر مالزی٬ برگشته‌ام توی اتاقم و می‌خواهم وبلاگم را آپدیت کنم.

هر سفر هرچقدر که کوتاه باشد آدم را تغییر می‌دهد. به آدم چیزهایی می‌دهد که هیچ جور دیگری نمی‌شود پیدا کرد.

یک عالمه حرف دارم برای گفتن که همه‌شان با هم قاطی شده و سر هیچ کلافی پیدا نیست!

مسلماْ باید از سینما رفتن‌هایم بنویسم. توی دو هفته چهارتا فیلم دیدم که بهترینشان «شوالیه سیاه» فیلم جدید بتمن بود. بی شک یکی از بهترین فیلمهایی که تا به حال دیده‌ام و بهترین فیلم از سری بتمن. و تلخ... تلخ...تلخ!

انیمیشن «وال.ای» را دیدم که جالب بود اما زیادی آموزنده و بیشتر به درد سازمان محیط زیست می‌خورد. البته نباید ظرافت‌ها و خلاقیت‌های کم نظیر فیلم را ندیده بگیرم. خوشم آمد اما به نظرم در حد یک فیلم کوتاه شاید بهتر بود.

فیلم «۲۱» را دیدم که اقتباس از یک داستان واقعی بود. این هم فیلم خوبی بود اما چون از یک جای فیلم به راحتی می‌توان حدس زد آخر فیلم (که قرار است مثلاْ غافلگیرتان کند) چطوری تمام می‌شود٬ کمی آدم را مایوس می‌کند. اما دوستش داشتم. شیطنتی در فیلم بود که دوست داشتم.

فیلم آخر هم «با زوهان کل کل نمی‌کنی» بود. یک فیلم کمدی هزل در مورد اختلاف اسرائیلیان و فلسطینیان و نقش آمریکا در این جنگ طولانی. و البته نکات اخلاقی و آموزنده انسانی مثل دنبال کردن رویاها و آرزوها و صلح و دوستی و عشق! یک جاهایی شوخی های ج.ن.س.ی حال آدم را به هم می‌زد اما خوب خندیدیم ها. 

سرحال نبودم این چند روز. انگار تازه دارم به حال و هوای خودم برمی‌گردم. عکس‌های تازه‌ام را اگر حسش بود ببینید.


 
جمعه 3 اسفند 1386
روزنگار: فیلم و آخرین شانس

 

اون روزها که دلم می‌خواست یه تلویزیون توی اتاقم داشته باشم هنوز لپ‌تاپ تو ایران نبود. البته اونموقع نه جای تلویزیون رو داشتم توی این اتاق فسقلی و نه پولش رو. اما خب نمی‌تونستم تصور کنم که مثلاْ یه چیزی به نام دی‌وی‌دی میاد و پشت‌بندش هم لپ‌تاپ و پولش هم جور می‌شه و من می‌تونم بشینم توی اتاقم هدفون بذارم توی گوشم و «سینما پارادیزو» ببینم و حال بکنم واسه خودم! (انقدر پز این لپ‌تاپ رو می‌دم تا همه بفهمن بی‌جنبه‌ام!!!)

جزو فیلم‌هایی که گرفتم «پرسپولیس» هم بود. جداْ از دیدنش لذت بردم. همه چیزش عالی بود به نظرم. طراحی شخصیت‌ها٬ فیلمنامه٬ طرحهای زمینه و ظرافت‌های زیاد فیلم که هرکدوم گویای یه دنیا مسئله بود. یه جاهایی با بغض می‌دیدم و در همون حالت یهو خنده‌ام می‌گرفت از نکته‌های زیبای فیلم. یه انیمیشن با ارزش. شاید چون تقریباْ هم نسل خود مرجان هستم اینقدر به دل می‌شینه. انگار دارن از طرف دل خودم یه چیزهایی رو تعریف می‌کنن. کاملاْ واقعی و بدون جانبداری. به دل می‌شینه. هیچ‌جا دل رو نمی‌زنه. خلاقیت زیادی توش بکار رفته. صمیمی برات تعریف می‌شه و هیچوقت یادش نمی‌ره که قبل از هرچیزی یه انیمیشنه.

از حالا یکسال مهلت دارم اونی که می‌خوام بشم. اونجایی که باید برسم. اینبار جدیه‌ها! امروز اعلام نمودیم که ما همین‌جا می‌مانیم و خود را می‌سازیم ( به طرز کاملاْ انقلابی) . اگر این یک سال رو از دست بدم دیگه برای همیشه همین‌جوری با یه دنیا حسرت و آرزو می‌مونم و هیچی نمی‌شم. حالا هرجای دنیا که می‌خوام باشم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234105


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda