X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 27 اسفند 1387
سنگینی تحمل ناپذیر هستی

- چرا سکوتی؟ 

- می دونی دلم می خواست چی باشم الان؟ 

- چی؟ 

- اژدها. 

- اژدها واسه چی؟ 

- که از دماغم آتیش بیاد بیرون! 

- که چی بشه؟ 

- اونجوری حتماْ حالم بهتر می شه. حتماْ اژدها هم وقتی از دماغش آتیش میاد بیرون یه کم حالش بهتر میشه نه؟ 

- گرفتی منو!


 
دوشنبه 19 اسفند 1387
راهکار شخمی

جمع رقمهای سال ۱۳۸۸ میشه ۲۰ ، پس سال خوبیه!  

جمع رقمهای سال تولد من میشه ۱۶ و جمع رقمهای ۱۶ میشه ۷، پس سال خوبی بوده! 

جمع رقمهای روز تولدم میشه ۱۰ و این یعنی من مستقل و رو پای خودم هستم! 

این یعنی من همیشه تک و تنهام.  

بیا همه چیو باهم جمع بزنیم و به هر عددی یه صفت خوب بدیم. بیا فقط همه چیو باهم جمع بزنیم و هیچ کاری هم با منها و تقسیم و ضرب نداشته باشیم. 

حتی اگر به نظرت چیزهایی که باهم جمع می زنیم، چیزای دردآوری بوده باشن.  

بیا همه چیو باهم جمع کنیم. انقدر که عدد آخر رو نتونیم بخونیم، بعدش دوباره رقمهاشو باهم جمع کنیم و اینکارو برای هر چیزی انقدر ادامه بدیم تا دوباره به یه عدد یه رقمی برسیم و برای هر عدد یه رقمی هم از قبل یه صفت خوب در نظر گرفته باشیم. 

بیا همه چیو باهم جمع کنیم تا همه چیز روبه راه بشه. 


 
چهارشنبه 14 اسفند 1387
دل با پیاز و رب گوجه!

بعضی وقت‌ها تعجب می‌کنم که چطور برای آروم شدن یا تخلیه استرس و بی‌قراری نیاز شدید به یه سری کارهای خاص دارم. مثلاْ بعضی وقت‌ها من باید آشپزی کنم! می‌فهمی؟ باید! و هیچ لزومی هم نداره که گشنه‌ام باشه یا موقع ناهار و شام باشه. حتماْ باید برم توی آشپزخونه و یه غذای درست حسابی درست کنم. حتی اگه بعد اینکه آماده شد بذارمش توی یخچال واسه فردا. اینجور غذاها هم مخصوص خودمن! یعنی غذاهای متداولی نیستن که توی خونه می‌خوریم. مثل نودل سبزیجات یا املت کدو یا حتی اونایی که اسم ندارن! (ولی قابل خوردن هستن!) 

اون اوایل که آهنگهای محسن نامجو رو می‌شنیدم برام خیلی غریب بودن. نه می‌تونستم بگم بدم اومده نه اینکه خوشم اومده. گاهی هم از عربده‌هایی که می‌کشید شاکی می‌شدم! اما حالا احساس می‌کنم دوستشون دارم. و به نظرم جدای از سبک جدیدش٬ نامجو صدای گرم و دلنشینی داره. آره عزیزم... آدم به همین سادگی نظرش عوض می‌شه. آهنگ «یارم بیا» که با کیوسک خونده خیلی می‌چسبه. مخصوصاْ وقتی بذاری هی از اول... هی از اول. 

*  

بعضی وقت‌ها چشم‌اندازها خیلی روشن هستن اما آخرش می‌بینی هیچ اتفاقی نیفتاده. 

دلم می‌خواد کاری که دستمه زودتر تموم شه تا یکماه استراحت کنم. برم سفر و بشینم از کتاب خوندن لذت ببرم. دلم می‌خواد موبایلم رو یکماه جواب ندم. همینطوری! 

بعضی آدم‌ها قراره تا مثبت بی‌نهایت آدم رو از خودشون ناامید کنن.


 
چهارشنبه 7 اسفند 1387
از متن نامه

هیچکس، هیچکس به عذابهای درونی ما آگاه نیست.

نگاههای سنگینشان را می بینی و رویت را برمی گردانی طرف دیگر. نگاههای سنگین آنهایی که دوستت دارند، خیلی زیاد هم دوستت دارند. کسانی که تو تمام زندگیشان هستی چون زندگی خودشان یا تباه شده یا به نظر خودشان تمام شده. کسانی که به وقت خود، اشتباهات خودشان را در زندگی کرده اند اما به ما اجازه هیچ تجربه­ای را از ترس خطا نمی دهند.

هر پرنده را بهر کاری ساختند. من می خواهم بپرم دوست من... پر بزنم... پر... بزنم... پر...

بعضی وقت ها فکر می کنم چطور باید خودم را توضیح بدهم. اما خیلی وقت است که از خیر توضیح دادن گذشته ام. بعضی وقت ها وقتی به چشمشان خیره می شوم، به نظرم می رسد که دارم به زبان فرانسوی برای یک ژاپنی داستان حسین کرد شبستری را تعریف می کنم. موقعیت خنده دار و در عین حال دردناکی است. به سادگی حالا می دانم که توضیح دادن خودم نتیجه ای ندارد. مرا و آنها را به نتیجه ای نمی رساند. نتیجه! همه دنبال نتیجه مطلوب هستند و این مطلوب بودن هایمان، از زمین تا آسمان باهم فاصله دارند.   

هیچکس، هیچکس فریادهای درونی ما را نمی شنود.

تنهاییم. تنهایی را به تنهایی تحمل می کنیم. خواسته ها، تمایلات، شوقهایمان را تنها سرکوب می کنیم. تنها چیزی که من می خواهم اینست که بتوانم از خودم موجود مفیدی بسازم. از خودم آنچه را که فکر می کنم باید، بسازم. و زندگی را آنطور که مرا آرام می کند سپری کنم. طوری که نیاز به سرکوب آن فریادهای درونی نباشد. طوری که بتوانم راحت به خودم گوش بدهم. بدون اینکه طعنه های دیگران را بشنوم. بدون اینکه پارازیت های منطق دیگران روی امواج روح من بیفتد و همه چیز را خط خطی کند.

بعضی وقتها آنقدر صداهای درهم می شنوم که صدای خودم خفه می شود و به همه چیز شک می کنم. یقین! باید در دنیای دیگران به همه چیز یقین داشت. چطور می توان در چنین دنیایی به عملی شدن کاری یقین داشت.

من می ترسم. اما با این وجود تغییر را در آغوش می گیرم و می بوسم. عاشقانه و بی پروا... عاشقانه... و بی پروا...

هیچکس، هیچکس به افکار و رویای ما اعتماد نمی کند.

بی اعتمادی اینها از کجاست؟ از شکست ها و تصمیمات غلط ما؟

می دانی، من هیچوقت نخواسته ام مثل والدینم زندگی کنم. کم و بیش انگار همه شان روی یک الگوی مشترک راه رفته اند. نتیجه اش هم چنگی به دل نمی زند. این زندگی کوتاه حداقل این ارزش را دارد که هرکدام برای خود یک الگوی خاص داشته باشیم. چرا که نه؟

متفاوت بودن به نظر دیگران اول عجیب و احمقانه میاید. اول با شنیدن تصمیمات تو لبخندی می زنند و نصیحت می کنند که عاقلانه تر تصمیم بگیری. عصر، توی خانه شان سوژه بحث خانوادگی آنها می شوی و می گویند که آدم بی قید، بی عرضه، دیوانه، بی عقل و بی لیاقتی هستی.

اما اگر تاب بیاوری. اگر که تاب بیاوری سال بعد به تو غبطه می خورند. می گویم تاب بیاوری چون سخت است. متفاوت بودن با تمام جذابیت هایش سخت و طاقت فرساست. بدون هیچ تضمین و بیمه ای. بدون هیچ حمایت و پشتیبانی. اما ادامه دادن، الگوی تو را می سازد و تو هرچقدر کند، مسیر خودت را روی تن روزگار کنده کاری می کنی.

قبول مسئولیت اعمال و تصمیمات و عقاید خیلی سنگین است. اما من می پذیرم. من با تمام بی مسئولیتی که به من نسبت می دهند، مسئولیت اعمالم را می پذیرم چون دوست دارم خودم طرح روزهایم را بکشم. آسودگی اجرای دستورات دیگران به من مزه نمی دهد. برایم گران تمام می شود. شخصیتم زیر سوال می رود. انگار خودم را ارزان فروخته ام. بگذار تمام آسودگی ها را از ما بگیرند به این قیمت که باز بتوانیم باهم بخندیم یا در یک کلاس خالی برای هم از آرزوهایمان بگوییم و این زندگی بی معنی را کمی پر کنیم. حتی اگر وقتی پُرش می کنیم بشکند.*

*این جمله آخر از اوریانا فالاچی است که برای من مثل یک نقشه گنج مخفی است.


 
یکشنبه 4 اسفند 1387
باد که میاد رد شه بره...

امروز باد بی‌هوا زد زیر گوش ابرها و یکهو یک مشت برف پاشید روی ایوان ما و کاج کوچه. آنقدر ناگهانی اتفاق افتاد که خورشید وقت نکرد درست حسابی خودش را پشت ابرها جا کند و اینطوری شد که کوچه ناهید آفتابی بود و کوچه سیاوش برف می بارید.


 
شنبه 3 اسفند 1387
هاش

دلم می خواهد بگویم این هفته٬ هفته بدی بود. پر از احساسات مشوش٬ مرگ٬ غم٬ افسردگی و کمی درد جسمانی. دلم می خواهد بگویم که روزهای بدی بود این چند روز. و من در همین چند روز سی ساله شدم. 

می گفت٬ با تبسم مادرانه٬ که این حالت ها مربوط به همان افسردگی خاص سی سالگی است٬ همه تجربه می کنند. اما مطمئن نیستم. چون زیاد برایم مهم نبود. جدی مهم نبود؟ 

صدای باران که روی کولر ضرب گرفته توی گوشم هست و چنان روی تخت خوابیده ام انگار قصد بیدار شدن ندارم. بیشتر ساعت های این هفته را بیرون خانه گذرانده ام. با دوستانی که مدت ها بود تنها ندیده بودمشان. با دوستانی که می شود نشست و بی دغدغه صحبت کرد. حتی روی مبل خوابید و صحبت کرد٬ بی رودربایستی. 

این هفته بعد مدت ها نامه ای دریافت کردم. یک نامه دست نویس. این عالی نیست؟ اینبار نمی دانم چه مرگم شده اما خیالبافی ها که زیاد می شود می ترسم. اینجور خوابیدن ها که انگار دیگر قرار نیست بیدار شوم هم می ترساندم. و به تعویق انداختن کارها هم... 

یه سوال: بهم گفت اون عاشقش نیست. اون عاشق عاشق شدنه٬ هرکس دیگه جای اون هم بود عاشقش می شد. 

چطوری اینو فهمیده؟ چطور اینقدر مطمئنه؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233638


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda