X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 1 بهمن 1388
چگونه به زندگی دهن کجی کنیم؟

خیلی وقته همه چی روزمره شده و حرف های هوشمندانه و لحظه های ناب پشت چیزی نامعلوم گم شده.

زندگی جریان داره و لحظه های خوب و بد، شاد و غمگین همه سرجای خودشون هستن تا تعادل زندگی رو حفظ کنن.

اما شیب زندگی کم شده و مسیر همینطوری داره به سمت یکنواختی می ره. اینجاس که صاحابش باید یه فکری بکنه برای تولید موج و تکون و لرزش! البته تا حدی که دیگه سونامی نشه!

باز باید به یه کار پردرآمد و معتبر پشت پا زد و از یه مامن آرامش و سکون دل کند تا بشه به دنبال یه جزیره ناشناخته رفت. البته کسی آدمو مجبور نکرده؛ هیچکس به جز اونی که توی دل آدم یهو شروع می کنه داد و فریاد و بهونه گرفتن و دپرس شدن!

اگه از یه چیزی نگذری، به چیز دیگه ای نمی رسی و هیچوقت نمی فهمی که می تونسته بهتر باشه یا بدتر. من تاحالا دو دستی خیلی چیزا رو ول کردم و نتیجه بدی هم ندیدم ازش. وقتی با تمام وجود طلب کردم و قیمتش رو هم پرداختم، گرفتم.

البته نباید خیلی سخت و جدی گرفت. هیچی رو نباید اونقدر جدی گرفت و مهمتر از همه این که همیشه یه نقشه دوم هم داشته باشه آدم خوبه. یعنی همه آینده رو بند یه اتفاق کردن کار احمقانه ایه. باید همیشه حاضر باشیم که بگیم گور باباش، این نشد یه کار دیگه می کنیم. زندگی در کل احمقانه و پوچ به نظر میاد. اما این همه ی اون چیزیه که داریم و باید پرش کرد. از نقشه و رویا و فکر و عمل و هیجان باید پرش کرد.

بعد یه کم بهش مهلت داد که ببینی چی جوابتو می ده. اما یادت باشه هیچوقت زیاد منتظرش نشینی، چون خیلی زود تموم میشه... همه چی خیلی زود تموم میشه!


 
یکشنبه 20 دی 1388
زمستانمان بهاری است

توی مطبش نشسته آن ور دنیا و می پرسد که چکار می کنی؟ من هم خیلی کلیشه جواب می دهم که مثل همیشه کار و زندگی؛ خبر جدیدی هم نیست. هرچند این روزها، هر لحظه یک خبری اینجا هست و دیگر به جای شوک و وحشت و غم، آدم از مضحک و حماقت بار بودن آنها به خنده می افتد.

امروز باز داشتم می مردم؛ از سر درد البته. حال بدی است که صبح با بیرون زدن شقیقه ها بیدار شوی. بعد از خوردن مسکن قوی، بیفتی بی حال روی تخت. بعد که درد کمتر می شود، گیجی و منگی باعث می شود دچار توهم بشوی. نمی دانی بیداری یا خواب. انگار توی کابوس مانده باشی. روزت به فلان می رود.

چندروز پیش همبازی دوران کودکی ام را توی اینترنت پیدا کردم. اولین دوست زندگی ام. اولین عشقم. دیدم که استاد موسیقی الکترونیک شده! خیلی جالب بود. شب قبلش خوابش را دیده بودم و صبح هرچه فکر کردم این از کجا توی خواب من پیدایش شد، نفهمیدم. بعد یکهو توی سرچ گوگل پیدا شد. جالب است ببینی آدم ها بعد از ۲۰ سال چطوری می شوند. این هم از مزیت های ۳۰ ساله بودن است که حالا می توانی بگویی کسی را ۲۰ سال است که می شناسی!

تمام روز را خوابیده ام و حالا جغد شدم. حس هیچ کاری هم نیست. دلم گپ های چرند و پرند می خواهد تا خود صبح.

راستی ۱۷ دی رفتیم نمایش «۱۷ دی کجا بودی؟». یک جوری جالب بود. کمی کشدار و که چی بود اما بدم نیامد. سبک جالبی داشت. مهرانفر و جواهریان هم بازی خوبی داشتند. فرمان آرا را هم دیدیم توی ایرانشهر. هیبتش از ذهنم بیرون نمی رود: بارانی و کلاه مشکی، شال سبز!



 
شنبه 12 دی 1388
۲۰۱۰

قلم در دست می گیرم و کتابی را که پارسال جر خوردم تا ویرایش کنم، دوباره ویرایش می کنم. بعد از چند خط، کم کم گریه ام می گیرد و دلم می خواهد ضجه بزنم. 

توی اینترنت خواندم که کتاب چاپ شده. کسی که ما را آدم حساب نکرد. رفتم کتاب را از روی میز تازه های نشر برداشتم. همچین با افتخار، شروع کردم صفحه اول را خواندن. بعد سرم گیج رفت و عرق سرد روی تنم نشست. گفتم این که اصلا قابل خوندن نیست. آقای ناشر نگاهی کرد و انگار یادش رفته بود من در این کتاب دستی داشته ام، گفت اتفاقا می خواستم ببینم ویرایشش مال کیه خفه ش کنم!!!

گفتم چطور کسی نفهمیده که تغییرات و اصلاحات اعمال نشده؟ چرا کتاب رو ندادید من نمونه خوانی کنم؟

جوابی نداد. برادرش کتاب را به من داده بود. نگذاشت کارم را هم عین آدم انجام بدهم. گفت لازم نیست با متن اصلی مقایسه کنی فقط یک بار سریع بخون! 600 صفحه را سریع خواندم و سریع کلی تغییر دادم. اما حتی زحمت نکشیده اند، اسامی لاتین را زیرنویس کنند. فکر می کنم شانس آوردم که اسمم توی کتاب نیامده. واقعا دلیلی هم ندارد البته. کتاب به این بدخوانی مگر ویراستار هم داشته؟ خیلی حالت های هیستریک و گریه دار و ضجه کنان و عربده کشان دارم چند روز است.

مسلما همه اش به خاطر این کتاب نیست. به زمین و زمان فحش می دهم و اخم از صورتم بیرون نمی رود و سردرد تازه چند ساعت است که رفته سراغ کارش.

کتاب را می خواستم برای مامان کاوه/اولکا هدیه بخرم. «شاهدی بر زندگی من» که نامه های سارتر است به سیمون. فکر کردم بشینم کتاب چاپ شده را درست کنم اما بیهودگی کارم مرا به گریه واداشت!

مامان کاوه/اولکا تازه فهمیده که دو ماه است مامان شده و هنوز نمی دانیم دختردار می شوند یا پسردار. برای همین فعلا باید با دو اسم آماده باش بود. آن روز نشستیم و کتاب نام های فارسی را زیر و رو کردیم. من همیشه دلم می خواسته اسم پسرم پارسا باشد و هیچوقت اسم مناسبی برای دخترم پیدا نکردم. اما آنروز دو تا اسم رخشید و یاشار را خوشم آمد. فقط مانده اسم پدرشان هم مشخص شود.

من حالم خوب نیست و هذیان می گویم. اما این کتاب را می دهم مامان تازه بخواند. هرچند همه ی نامه ها ترجمه نشده اما من از این کتاب خوشم می آید، از اینکه خیلی شخصی است و وارد حریم خصوصی کسی مثل سارتر و سیمون می شود. فضولم و حریم خصوصی دوست می دارم!


 
دوشنبه 7 دی 1388
چگونه به... می رویم

وقتی تشنگی با نوشیدن تمام نمی شود.

این وضعیت این روزهای من است. تمام روز تشنه ام، لب ها خشک، بدن داغ، روح بی تاب! شب ها دست و پا یخ؛ چمباتمه زده زیر پتو! خونی جریان ندارد در انگشت ها و تشنگی ادامه دارد...

آدم ها، خوش پوش و سرحال و گرسنه، صف بسته بودند برای قیمه ی مجانی؛ و آدم ها، به هم ریخته و سراسیمه و خشمگین کتک می خوردند در آنسوی شهر.

من با شعار «ما بی شماریم» مشکل دارم. تا وقتی در این شرایط ظفر برای قیمه خوردن بسته می شود و دولت در شام غریبان پاتوق شماره گرفتن است، من با این شعار مشکل دارم. چرا حاشیه؟ باید واقع گرا بود و شعار نداد! همین که هستید واقعی است.


 
چهارشنبه 2 دی 1388
در پیچ و تاب

یک چیزهایی اصلا مهم نیست. وقتی بهشان گیر می دهی عصبانی می شوم.

به یک چیزهایی که گیر می دهم، عصبانی می شوی و می گویی اصلا مهم نیست.

تا اطلاع ثانوی همه چیز مهم است... یا شاید هم هیچ چیز مهم نیست؟



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234107


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda