X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 25 مرداد 1388
۷۶۵

- نگا کن... خط سفیدای جاده دارن از وسط ماشینمون رد میشن!

- پس باید از کجا رد شن؟

- آخه باید بین خطوط برانیم.

- دلت براش تنگ میشه؟

- همیشه...

- می خوای همین الان برگردیم و برش گردونیم؟

- نخیرم. من دوست دارم بره کشف کنه، زندگی کنه، شادی کنه، اما...

- اما تو هم نزدیکش باشی!

- اوهوم... نیگا، خط سفیدای جاده هنوزم دارن از وسطمون رد میشن!

- خسته ای، یه کم بخواب. رسیدیم تهران بیدارت می کنم.



 
چهارشنبه 21 مرداد 1388
شب های بی خورشید

- از دست من ناراحتی؟

- نه!

- همه چی درست می شه.

- همه چی که نه... اما بعضی چیزا چرا، درست می شه.

- باشه. هر چی تو بگی. حالا برام یه لبخند بزن... به امید روزی که «بعضی چیزا» درست می شن!


 
جمعه 16 مرداد 1388
فقط خودت

خدایا نجاتم بده.


 
پنج‌شنبه 8 مرداد 1388
تماشاخانه ای

ببینید، نمایش «سگ-سکوت» نمایش جالبی بود! کلمه «جالب» شاید از معدود کلماتی باشد که بتواند احساس من را درباره این نمایش بیان کند. صادقانه من نفهمیدم که موضوع نمایش چی بود! بعضی لحظات پیش خودم گفتم «آهان! خط نمایش را پیدا کردم و فهمیدم!» اما به چشم برهم زدنی فهمیدم که نخیر زر زدم!

یعنی الان اگر کسی بپرسه این نمایش راجع به چی بود نمی تونم بهش چیزی بگم! شاید بگم: «مرگ». اما نمایش جالب بود با این همه. بازی باران کوثری را خیلی دوست داشتم. استفاده از پارچه سفید در صحنه را هم خیلی خیلی. کاملا به فضا سازی کمک کرده بود و مناسب بود. مخوف می کرد محیط را (تکبیر!)

به هرحال از نمایش «اهل قبور» به مراتب بهتر بود. یکی از بدترین اجراهای امسال بود آن نمایش. کارگردانی افتضاح. پر از تپق! خنده بی جای هنرپیشه ها. فراموشی دیالوگ ها. چپاندن ناشیانه ی مسائل روز داخل داستان. به صورتی که جیغ می زد همین امروز به متن اضافه شده. فقط طراحی صحنه اش را دوست داشتم و به نظرم الهام پاوه نژاد خیلی خوب بازی می کرد.

این تماشاخانه ایرانشهر قشنگ است اما کافه و رستورانش باز نشده و در محوطه بیرونی هم به اندازه کافی نیمکت نیست. تا قبل از شروع نمایش هم که نمی شود رفت توی سالن خنک انتظار! بعدش هم انقدر استاندارد درست شده که متصدی سالن یک میامد می گفت لطفا بلند حرف نزنید که در سالن یک نمایش برپاست. یعنی دیوارها گوش دارند؟

یک سوتی بانمک هم بگویم هر هر بخندیم. صندلی های سالن را باید باز می کردی و می نشستی. صندلی ها، صاف روی سکوها جمع شده بودند. ما هم اول همینطوری زرت نشستیم بعد دیدیم چرا زیرمان لیز است! نگو نشسته ایم روی پشتی چوبی صندلی!!! ردیف جلویی ها هم که این سوتی را دادند، چند دقیقه ای خودمان را مسخره فرموده و خنده های هرت هرت کردیم که با دل شاد نمایش را شروع کنیم! :)


 
دوشنبه 5 مرداد 1388
سایه روشن

این روزها؟ 

کار می کنم. یک جوری آهسته و پیوسته و بی سروصدا، کار می کنم. خانه مان هنوز بی سروسامان است. نزدیک دوماه بنایی و حالا یکماه هم نقاشی در پیش. چه باک! یک مودم داریم و یک لپ تاپ که هی می کشیم این ور اتاق و آن ور اتاق. هوا داغ است و بی حالی را می شود حواله داد به هوای مرداد. هر چند که تمام بی حوصلگی ها از «خرداد» به ارث رسیده باشد! 

  

این چند روز دوتا فیلم دیدم. یکی «سقوط» و دیگری «آدم های باهوش». وجه اشتراک هردو، داشتن موضوعات کلیشه ای بود. اما چرا که نه؟ وقتی کلیشه هم می تواند شما را بنشاند و سرگرمتان کند. فیلم سقوط معصومانه بود خیلی. همه اش با دنیای تخیل آمیخته بود. صحنه های عجیب و غریب و شخصیت های اسطوره ای و غیرواقعی. کارگردانش همان کارگردان فیلم «سلول» است. صحنه های عجیب و غریب آن را اگر دیده باشید می فهمید که این آقا عاشق تصاویری است که ذهن ما می سازد. داستان ها، شخصیت ها و مکان هایی که تنها می شود توی مخ ما آدم ها سراغشان را گرفت. بعد از میان همه این آب و رنگ ها یک رابطه زیبا را می کشد بیرون و نشان می دهد که «امید» گاهی خیلی ساده تر از آنچه فکر می کنیم راهش را پیدا می کند.  

آدم های باهوش را کمی کمتر از اولی دوست داشتم. خیلی آبکی تر و شلکی تر جمع بندی می کند. یعنی خط داستانی خوبی دارد اما یکهو آخرش سرهم بندی و کشک. ولی برای این روزها بد نیست. خیلی جدی و پیچیده نیست. اعصاب خورد کن نیست. نرم است. آخرش می توان راحت جمع کرد و رفت سراغ کار و زندگی.

فردا بلیت تئاتر «سگ-سکوت» دارم، تماشاخانه ایرانشهر. تا حالا آنجا نمایشی ندیدم. نمایش خصوصی با بلیت ده هزار تومنی! امیدوارم کلا بیارزد. هرچند که دیدن نمایش همیشه به همه غر زدن ها و کمبودهایش ارزیده. اما زورمان می آید در این گرما برویم و برگردیم... ای بابا!  

نمایشنامه «خدای کشتار» یاسمینا رضا را گرفتم. نصفش را خواندم تازه. از نمایشنامه های این خانمه خوشم میاید. انگار یک جوری همه چیزهای حرص درآر  را مضحک می کند. نمایشنامه هایش یک نیشخند است به این زندگی های به ظاهر متمدنانه! 

این روزها به جز همه این کارها، به بچه ها فکر می کنم. بچه هایی که نباید فراموش کرد امروز بچه اند و چشم برهم بزنی بزرگ می شوند. بچه هایی که می شود قبل از اینکه دیر بشود، قبل از اینکه بزرگ بشوند، بهشان خیلی چیزها را یاد داد. خیلی چیزها را نشان داد. خیلی چیزها را برایشان حفظ کرد. خیلی چیزها را برای اینده شان درست کرد. بچه ها را این وسط فراموش نکن!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234107


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda