X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1385
خودشناسی تابستانی

 

درست مثل هندوانهء در بسته می مانی:

زمانی که میهمان غریبه داری٬سفید و نمدی و بی مزه.

وقتی که اتفاقی از وانتی کنار جاده خریدی٬سرخ و ترد و شیرین.

لااقل به شرط چاقو باش!


 
یکشنبه 17 اردیبهشت 1385
شاعرانهء ممنوع

 

عزیزم سلام،

 

نمی دانم وقتی این نامه را می خوانی کجاهستی و در چه حالی اما من امشب شاید هزاران کیلومتر دورتر از تو در آپارتمان کوچکی تنها نشسته ام و خاطراتی که حتی دورتر از این فاصلهء هزاران کیلومتری بین من و توست نمیگذارند بخوابم. خاطراتی ممنوع که خودم بارها با تاکید برایت توضیح داده ام باید فراموششان کنی وزندگی جدیدی را بی « من» برای خودت بسازی! وامشب این خاطراتِ دورِ ممنوع خواب راازمن گرفته اند.

 

عزیزم مرا ببخش که مکرراً توراعاشقانه عزیزم صدا میزنم.همانطورکه میدانی من آدم کاملی نیستم و امشب اهمیتی نمیدهم که ممکن است درست در همین لحظه کس دیگری خالصانه تورا اینگونه خطاب کند. بگذار امشب مراباخودش به گذشته ببرد. به زمانی که این واژه متعلق به من بود و نه هیچکس دیگر!

 

نمی توانی حدس بزنی از آن دنیای زیبا و رنگینی که برای خود داشتیم دلم برای چه چیزی بیشتر از همه تنگ شده است:

 

« درانتهای روز خسته از کار طولانی در آغوشم خوابیده ای.من دلم مبخواهد ساعتها حرف بزنیم،دلم میخواهد صدایت را بشنوم، دلم میخواهد وقتی طره مویت را از پیشانیت کنار میزنم چشمانت از شیطنت برق بزند .ولی تو چشمانت را می بندی و می گویی که خسته ای. می گویی دلت می خواهد سرت را روی بازوی چپم بگذاری و بخوابی.می گویی حتی برایت مهم نیست که دست من در این حین خواب برود و من می خندم. موهایت را نوازش میکنم و میگذارم آرام بگیری . اما میدانی که نمی توانم زیاد رومانتیک باقی بمانم!

برای اینکه به تو نشان بدهم رفتارت کودکانه است و حس لجبازی تورا تحریک کنم شروع میکنم برایت با لحنی بچگانه زمزمه کردن:

یه موش بودش کوچولو                               گاز میزدش به هلو

پنیروخوردو در رفت                                 با دُمب گربه وررفت

گربه  میومیو کرد                                     موشه روهپلی هپوکرد

 

وقتی شروع به خواندن میکنم با چشمان بسته لبخند میزنی و ناخنهایت رادر دستم فرومیکنی اما خط آخر که خوانده میشود چشمانت را باز میکنی ، لبانت را غنچه، بین ابروهایت یک چین عمیق میفتد و کودکانه اعتراض میکنی که دوست نداری گربه موش را هپلی هپو کند!

من بلند می خندم و برایت ، مثل همیشه منطقی، توضیح میدهم که طبیعت موشها و گربه ها همین است. تو این منطق رادوست نداری.تو لالایی کودکانه ای را که موشها در آن به دام بیافتند دوست نداری و من نمیدانم چگونه میشود تورا راضی کرد که نمی توان به موشها و گربه ها فهماند باید مسالمت آمیز درکنار هم زندگی کنند.

پریشانی تو مرا متعجب میکند و نمیدانم که باید مثل یک ناز دخترانه خریدارش باشم یا جداً برای بدست آوردن آرامش تو کاری انجام بدهم!

دیگر میلی به خواب نداری.عاقبت موش کوچولو شیرینی خواب راازتو میگیرد و من بازهم موفق نمیشوم یکی از خواسته های سادهء تورا برآورده کنم.»

 

و امشب   رویای من اینست که تو، دیگربار، خسته و رنگ پریده پس ازیک روزکار سنگین و طولانی سرت راروی بازوی چپم بگذاری ومن برایت هدیه ای داشته باشم که غافلگیرت کند.

برایت دوباره لالایی ام را می خوانم:

 

یه موش بودش کوچولو                          گاز میزدش به هلو

پنیروخوردو در رفت                            با دمب گربه وررفت

گربه میو میو کرد                                دویدو دنبالش کرد

موش پریدو قایم شد                              گربه خپل کنف شد

 

وتو همانطور با چشمان بسته لبخند میزنی با ذوق ناخنهایت را در دستم فروکنی و بعد آرام با خیالی آسوده از بازی موش و گربه دستانت را دور گردنم حلقه کنی و صورتت را به سینه ام نزدیکتر تا گرمی نفسهایت را حس کنم و ضربان قلبت را بشنوم.

 

عزیزم، هیکدام از آن نقشه هایی که کشیده بودیم جامه عمل نپوشید و من حتی گوشه ای از آرزوهایی که برای خوشبخت کردن تو در سر می پروراندم به حقیقت مبدل نکردم. انسان نمی تواند در تمام میادین موفق باشد اینطورنیست؟ شاید برای توجیه خودم از تئوریهای دیگران استفاده میکنم،نمی دانم. اما مطمئنم  تو تنها کسی هستی که بدون گفتن همه حرفهایی که می خواهم بگویم ولی نمی توانم مرا میفهمی! ویا حتی فراتر از آن :

 مرا می بخشی.

من دیگر قادر نیستم هیچکدام از آن رویاهایی را که برایت تصویر کرده بودم از نو زنده کنم. آنها مُرده اند، برای همیشه. ونمی توانم  تمام تلخی هایی را که تو به هیچ عنوان استحقاقش را نداشتی و متحمل شدی جبران کنم. این باعث میشود یاسی وجودم را پر کند و بابدبختی غیرقابل وصفی به این نتیجه برسم که هیچ چیز خوبی برایت به یادگار نگذاشته ام و این برای یک مرد بسیار دردناک است.

 

پس امشب برای اولین بار در زندگیم دست به شاعری زدم و با اینکه سرانجام همیشگی موش و گربه را میدانم  فقط به بهای بدست آوردن یک لبخند تو ، آخرین لبخند تو برای من، لالایی ام را از نو میخوانم تا تو آسوده به خواب روی. بی غم و بدون «  من ».


 
یکشنبه 10 اردیبهشت 1385

میگن آدمها به امید زنده ان !

اما بعضی چیزهای دیگه هم هست که آدمها رو زنده نگه میداره. مثلاْ وقتی دیگه به این فکر نمیکنن که چرا زنده ان! تبدیل به آدمهای تعریف شده ای میشن و یه سری کارای روزمره رو انقدر انجام میدن تا بمیرن.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234105


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda