X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 1 بهمن 1391
یک خاکسپاری طولانی

بعضی وقت‌ها می‌ترسم همه‌ی کسانم، همه‌ی عزیزانم یکجا، دسته جمعی، یک روز مانند نهنگ‌ها، بزنند به ساحل و تمام! امروز با درد گلو بیدار شدم، غلتی زدم و دیدم برف می‌آید. بهمن شروع شده است.

حتی چای داغ هم به سختی راه خودش را پیدا می‌کرد برود پایین. بعد عکس را دیدم. توی پارکی که ما کلی خاطره داریم، توی پارکی که برای من یعنی معجونی یعنی ویسنی‌یک یعنی فرمان آرا... توی همان پارک دو نفر را اعدام کرده‌اند. عکس سیاه همینطور دست به دست می‌شود. از دیوار این یکی سبز می‌شود روی دیوار دیگری. تب می‌کنم و برمی‌گردم به رختخواب. می‌ترسم که یک روز، یکجا، همه‌ی کسانم، همه‌ی عزیزانم باهم بزنند به ساحل.

یک موقعی سلاخ‌خانه ها توی قصه‌ها بود، بعد آمد توی حرف‌های مردم، بعد آمد توی مقاله‌ها... حالا رسیده به ما. سلاخ‌خانه‌ها را آورده‌اند توی خانه‌ها. بیخ گوش ما. هرچه ما به سمت آنها نرفتیم، آنها آمدند به سمت ما. نزدیک و نزدیک‌تر. حالا جایی نزدیک‌تر از رگ گردن به ما، حالا مثل این گلودرد بسته‌اند راه بقا را.

بهمن است. برای من که یکسال پیرتر می‌شوم. مثل یک تابوت است. که رویش برف می‌بارد. وسط پارکی که ما از بکت و ویسنی‌یک می‌گفتیم و قهوه می‌نوشیدیم. برای من، امروز یک روز مرده است. آغاز یک خاکسپاری طولانی، برای تمام کسانم، تمام عزیزانم که می‌ترسم یک روز، یکجا، باهم بزنند به ساحل. و تمام!


 
دوشنبه 22 اسفند 1390
شخصیت‌شناسی- اَندرو

نشسته بودیم کیک سیب می‌خوردیم. هوا خیلی دم داشت ولی اَندرو با همون لباسی که بیرون تنش بود، نشسته بود و شیرجه‌ها رو تماشا می‌کرد. من واقعا دلم می‌خواست بیکینی تنم بود اونموقع، حتی با اینکه هیچوقت لب دریا هم بیکینی تنم نیست! بگذریم...

اندرو دو متر قدشه، پوستش در حد سفیدبرفیه و موهای جینجر داره. آره، می‌میرم بگم نارنجی یا هویجی یا هرچی! به خاطر اینکه موهاش و مژه‌هاش جینجره! یه چیزی بین نارنجی و طلایی، زنجفیلی‌ه. موهاش همینطور عین علف‌های هرز رشد کردن و هر طُره یه طرف رفته. من این شلختگی‌اش رو هم دوست دارم اما اگر دوست‌پسرم بود زده بودم تو سرش مرتیکه رو! خب، شونه کن اون لامصبو! اما خوبه همینطوری... چشمای آبی‌آسمانیش پیدا می‌شه گاهی توی موج موهاش.

می‌گفت بعد المپیک یه ماه مرخصی می‌گیره و استراحت می‌کنه. بعدش جمع می‌کنه می‌ره هنگ‌کنگ! گفتم حواست هست که دفعه پیش گفتی کانادا؟ گفت اِممم... نه اما الان می‌گم هنگ‌کنگ! گفتم خب چرا آخه بچه؟ گفت دوسسس دارم خب! گفتم اگه اون پاسپورت بریتانیایی رو نداشتی بهت می‌گفتم دوس دارم یعنی چی!!! پاسپورتمو نگاه کرد، بعد منو نگاه کرد. گفت این عکسه اصلا معلوم نیست تویی‌ها!

پسر جینجرمون که به نوعی رئیس من محسوب می‌شه و مطمئن نیست که 24 سالشه یا 25، یه بار رفته هنگ‌کنگ و از اونجا خوشش اومده. هیچکس رو هم نمی‌شناسه اونجا اما روحیه‌اش ماجراجوئه، می‌خواد بره کشف کنه همه‌چی رو خودش به تنهایی! نمی‌دونه که ماجراجویی جزو بندهای حقوق بشر نیست وگرنه منم تا الان از این کارا زیاد کرده بودم. غلط‌های زیادی با پاسپورت ایرانی؟

اولین بار که دیدمش بهش گفتم اهل کجایی؟ گفت بگم هم بلد نیستی. بعد چون دید من ضربه روحی خوردم با این جواب، گفت ببین آخه من از یه شهر کوچیک میام، خود انگلیسی‌هام نمی‌دونن کجاست! گفتم حالا تو به من بگو که من یاد بگیرم شهرت کجاست. بعد دیدم راغب شد. انگار تا حالا واسه کس دیگه مهم نبوده «استوک» کجاست. گفت یه جایی بین منچستر و بیرمنگام. بعد من مثل نکته درسی تکرار کردم «بین منچستر و بیرمنگام. دیدی یاد گرفتم شهرت کجاست؟» بعدش خندید. یعنی کلا خنده است! مدام داره چرت و پرت میگه، خاطره تعریف می‌کنه و از اینکه یه بچه شهرستانیه که توی لندن سرسام می‌گیره، جوک می‌سازه. می‌گه عاشق کَمدِن تاون‌ه. نمی‎دونم چرا هربار از من می‌پرسه «برنامه آخر هفته‌ات چیه»، من خیلی صادقانه جوابشو می‌دم؟ زبونم نمی‌چرخه چیز دیگه بگم. جینجر در حد کار کافیه!

بهش گفتم بازم کیک سیب می‌خوای؟ گفت نه، بریم ناهار. نشسته بودیم تمرین مسابقات شیرجه رو می‌دیدیم توی دهکده المپیک! رئیس بزرگ خبر نداشت کار رو پیچوندیم. اما همه‌ش تقصیر اندرو بود. تقصیر اون بی‌خیالی و جوونی‌ و شوخ‌طبعی‌اش. تقصیر سرنوشتش‌، که توی یه شهری به دنیا اومده که کسی اسمش رو نشنیده اما با پاسپورتش می‌تونه هرجای دنیا که می‌خواد بره و عکس توی پاسپورتش عین خودشه، با موهای ژولیده‌ی نارنجی-طلایی و پوست سفیدتر از برفش!




 
جمعه 7 بهمن 1390
ما اروپایی نیستیم

جولیا به مِهمِت گفت «می‌دونی چرا اوکراین عضو اتحادیه اروپا نمیشه؟ چون آمار جرم و جنایت توش بالاس. میگن دلیلش اینه» و یه قلپ شراب قرمز رفت بالا. بعد دوباره گفت «می‌دونی چرا ترکیه رو نمی‌ذارن عضو بشه؟ چون مسلموناش زیادن! اروپایی‌ها هم که الان ضد اسلام شدن شدیدا!» و دوباره یه قلپ دیگه رفت بالا.

علی گفت تو چیزی نمی‌خوری؟ منم یه نگاهی به کوکا و لیموی تو لیوانم انداختم و گفتم نه میگرن می‌گیرم!

مهمت خیلی حرف می‌زد. یه بند حرف زد. هرکی اومد سر میز و خودشو معرفی کرد، ازش پرسید «تو کار می‌کنی؟ من کار نمی‌کنم، چون دولت بریتانیا بهم اجازه کار نداده» به همه می‌گفت اینو. گفت مهندس مکانیک بوده توی شرکت گاز طبیعی ترکیه و با رئیسش و دستیار رئیسش دعواش شده و استعفا داده و امده اینجا. حالا پولش داره تموم میشه و کار هم نمی تونه بکنه. گفت اومدم انگلیسی یاد بگیرم و سه ماهه اینجام. اما از همه‌ی ما بیشتر حرف زد. یعنی مسلط تر حرف زد حتی! گفت وقتی عصبانی میشم اصلا نمی‌خوام خودمو توی آینه ببینم. جولیا که از دستش خسته شده بود گفت «فک کنم همه همینیم».

رِدا با یه کلاه شاپو اومد. یه بلوز یقه گرد و آستین بلند سفید. یه آدم درشت و بلند. سرآشپز یه پابه نزدیک سنت پل. قرار شد یه شب بریم اونجا برامون غذا درست کنه. گفت منوی پاب کوچیکه، کار توش آسونه. همه چی محدوده. فشار روی آدم کمه. گفت «من یه آدم خوش شانسم!»

من یادم نمیاد تاحالا از هیچ ایرانی شنیده باشم که بگه یه آدم خوش شانسه. یعنی با این تاکید که ردا با رضایت می‌گفت!

کونگ نشسته بود کنار من و هربار منو به یه اسمی صدا می‌کرد. هرکی می‌پرسید اهل کجایی؟ می‌گفت لندن! بعدش همه به چشمای بادومی‌اش نگاه می‌کردن و منتظر می‌شدن خودش با زبون خودش بگه که اصلیتش چینیه! روی اعصاب بود، هی می‌گفت یکشنبه بریم سال نوی چینیا توی محله چینیا. گفتم ببین یارو، من پارسال رفتم و انقدر شلوغ بود که دو،سه بار داشتم زیر دست و پا له می‌شدم. ولی اصلا نمی‌شنید. واسه کسی که اینجا به دنیا اومده و بزرگ شده زیادی به جشن سال نوشون تعصب نشون می‌داد.

بعد یهو بحث سیگار شد. مهمت گفت از سیگار بدش میاد و با کسی که سیگار بکشه ازدواج نمی‌کنه. جولیا برای اولین بار باهاش موافقت کرد. منم گفتم متنفرم. علی صداش در نیومد. مطئنم سیگار می‌کشه، اما مهم نبود. ما فقط دنبال سوژه واسه حرف زدن بودیم. بعد یهو علی گفت اگر عاشق بشی برات فرق نمی‌کنه. جولیا گفت نه، وقتی روز اول ببینی یارو سیگار می‌کشه میگی بای بای، واسه همین عشقی به وجود نمیاد. مهمت گفت حالا واسه مرد یه چیزی، اما من وقتی می‌بینم یه زنی سیگار تو دستشه چندشم میشه. واسه زن زشت‌تره. من برگشتم بهش گفت این به خاطر اون فرهنگته! البته می‌خواستم بگم اون «فرهنگ مزخرفته» یا حتی «فرهنگ مزخرمون» اما به همین بسنده کردم. گفت نه! من و جولیا با لحن جر دادن گفتیم چرا هست! این به خاطر فرهنگیه که توش بزرگ شدی/م! وگرنه اگر از سیگار بدت میاد که زن و مرد نداره. اگرم خوشت میاد که بازم فرق نداره!

خفه شد اما نظرش که مسلماً تغییر نکرد.

علی گفت تو اولین ایرانی هستی که اینجا باهاش آشنا شدم. اما یک کلمه هم باهام فارسی حرف نزد! مردم عجیبن. مردم ترسناکن. مردم در عین حال که شبیه همه‌ان اما باز آدمو با کاراشون غافلگیر می‌کنن. وسط ابروهاشو برداشته بود اما این زیاد مهم نبود. بهش گفتم چند سالته؟ نمی‌خواست بگه 29. اینکه آدما از چه کلماتی استفاده می‌کنن برای گفتن یه چیزی خیلی جالبه. گفت مارچ میشه سی سالم. خنده‌ام گرفت. گفتم بهت نمیاد. بهت 25 بیشتر نمیاد. برعکس دخترا، پسرا زیاد خوششون نمیاد بهشون بگی کوچیکتر می زنن. حداقل واسه علی اینجوری بود. 

برگشتنه توی مترو نشسته بودم، با چهار، پنج نفر دیگه. همه‌مون خیلی خسته و درمونده به هم نگاه می‌کردیم. انگار همدیگرو می‌شناختیم اما می‌خواستیم به روی خودمون نیاریم. انگار همه‌مون حاضریم توی تنهایی خودمون بمیریم اما محل سگ به هم نذاریم. اینا حس های مالیخولیای یازده شب من بود. همه می‌رفتن خونه بخوابن. همه می‌رفتن که تنهای تنها باشن!


 
چهارشنبه 18 آبان 1390
یک برنامه‌ی صلح آمیز مولکولی

هر روز صبح که بیدار می‌شم ساعت‌ها رو می‌شمرم. فکر می‌کنم به اینکه چندساعت می‌تونم کار مفید انجام بدم تا شب. هشت ساعت؟ یا حتی دوازده ساعت برای روزهایی که کلاس ندارم و خونه‌ام. اما نمی‌شه. هیچوقت اونطور که می‌خوام پیش نمی‌ره. رو برنامه نمیرم جلو و هر شب که می‌خوابم عذاب وجدان دارم. و در عین حال متعجبم که چطور زمان انقدر سریع می‌گذره. مثلا امروز صبح به خودم گفتم اگر حدود یازده صبح شروع کنم به کار عالیه! چون شاید شش ساعته کاری که روی اعصابمه تموم بشه. اما الان ساعت یک بعدازظهره و کار حتی شروع نشده. چون صبح صابخونه جدید اومد که خودشو معرفی کنه و من یادم رفت خیلی از سوال‌های اساسی‌ام رو ازش بپرسم. بعدش نشستم اخبار آژانس رو خوندم به اضافه‌ی چندتا خبر مرتبط و بعدش یه مصاحبه دیدم از آیدین آغداشلو توی شرق راجع به ژورنالیزم ادبی. اون رو خوندم و بعد پست جدید توکا رو دیدم و اون رو خوندم. اینا که تموم شد دیدم وقت ناهاره و سبزی کوکو داره خراب میشه از بس توی یخچال مونده و اونهمه زحمت کشیدن واسه پاک کردن و شستن و خورد کردنشون داره به هدر می‌ره. پس کوکو پختن شد اولویت زندگی در زمان اذان ظهر به افق لندن!

دوباره می‌شینم سر کارها. اما برنامه ریزی و من هیچوقت به هم نمی‌رسیم. مثل اون آهنگ مزخرف اصلانی و سپانلو می‌مونیم! آیا اصلا میشه برای آینده برنامه‌ریزی کرد؟ یعنی کار مسخره‌ای نیست؟ یعنی واقعا... من می دونم که به هرحال ما چه واسه فردامون چه واسه سال دیگه‌مون یه سری برنامه داریم. یه فکرایی داریم هرچند تاحدی هنوز مبهم باشن. کنارش یه سری آرزو و خیال و خواسته هم هستن که روی هوان اما هستن.

اما من داشتم فکر می‌کردم به اینکه اگر قراره چندتا کشور برای ما برنامه‌ریزی کنن و یه جنگ رو شروع کنن اونوقت من چکار می‌کنم؟ این فکر باعث میشه درس و مشق دانشگاه و برنامه‌ی رادیوی دانشجویی به ها بره! چون دیگه واسه من مهم نیست. چون با اینکه ممکنه هیچوقت جنگی راه نیفته بازم انقدر این مسئله رو من تاثیر میذاره که من مجبورم یه برنامه ریزی بلند مدت داشته باشم که چه تصمیمی می‌گیرم در قبال این حرکت.

من آدم ترسویی‌ام. آره هستم. من آدم محافظه‌کار و محتاطیم. من هیچوقت اکتویسیت نبودم و فکر هم نمی‌کنم هیچوقت بشم، تو هیچ زمینه‌ای. اما خودم رو که نگاه می‌کنم، می‌بینم نمی‌تونم... من نمی‌تونم اینجا بمونم درحالی که این کشور حمله کنه به ایران!

شاید اگر یه کم بگذره و یه جور وابستگی پیدا بشه آدم هزارو یک دلیل برای موندن پیدا کنه. کدوم احمقی دلش می‌خواد موقع جنگ برگرده؟ همه دارن اون موقع فرار می‌کنن!

اما این برنامه‌ریزی منه؛ من برمی‌گردم.

الان دو و نیم بعدازظهره و کاری که قرار بوده ساعت یازده شروع بشه، شروع نشده! زمان از دستم لیز می‌خوره و دیگه وقتی واسه هیچی نمی‌مونه.



 
شنبه 20 فروردین 1390
از لندن چه خبر؟

من و وِندی از روز اول وجه اشتراک های زیادی داشتیم. هر دو توی این محیط جدید غریبه بودیم.  اولین کلاسمون رو هم توی دانشگاه باهم توی یه دوشنبه ی ابری و مزخرف شروع کردیم.

البته من و وندی دوتا فرق خیلی بزرگ هم باهم داریم. اول اینکه اون امریکاییه و من ایرانی، دوم اینکه اون استاده و من دانشجو. برآیند این نقاط مشترک و اختلافات به اینجا ختم شد که ما اصلا از هم خوشمون نیاد. بعضی وقتا فکر می کنم شاید واقعا تاثیر تبلیغات رسانه های دولت هامونه که ما اینطوری به هم پشت چشم نازک می کنیم، اما باید واقع بین بود. اول من ازش بدم می اومد و به عنوان استاد قبولش نداشتم. بعدش اون حسم رو روی هوا گرفت. تازه یه گندی هم زدم یه بار که واقعا قصدی نداشتم اما اون گند باعث شد اختلافات ما مثل اختلافات بین دولت هامون یه شکاف عمیق بینمون بندازه.

یه بار وقتی رفتم سرکلاس، دیدم روی تخته سفید (!) آثار درس شیمی آلی مونده. پیوندهای دوگانه ی کربن با فیلان و اینا. بعدش یهو یاد دانشکده نساجی افتادم و کلاس شیمی آلی و یهو یه موج خاطرات اومد زد منو کج کرد کلا. له کرد حتی. بعدش بچه ها یکی یکی اومدن تو و بعدش هم وندی اومد. یه نگاهی کرد به تخته و با خنده گفت کسی هست ازینا سر دربیاره؟ من که هیچی نمی فهمم ازشون!

منم یهو خر شدم، حس شیمیدان بودنم زد بالا، دقیقا توضیح دادم که اونایی که روی تخته است اتم های فیلانه که با بهمان ترکیب شدن و اینا. آقا جان چشمت روز بد نبینه، لبخند وندی ماسید روی صورتش و از اون لحظه ای که با خشونت برمی گشت تا تخته رو پاک کنه، دشمنی ما شروع شد.

میان ترم، کمترین نمره رو از وندی گرفتم. پایان ترم هم همینطور. توی فیدبکی که بهم داده بود تا می توست تیکه بهم انداخته بود. خلاصه این ترم وقتی اولین دوشنبه باز هم باهم وارد کلاس شدیم و فهمیدیم که بیخ ریش هم بسته شدیم، یه کم چنگ و دندون به هم نشون دادیم!


حالا من و وندی مجبوریم که همدیگرو تحمل کنیم. من ازش بدم میاد چون بلد نیست درس بده. به قول خودش بعد از یه مدت فری لنس کار کردن خسته شده و فکر کرده بیاد تدریس کنه!!! اینم شد دلیل آخه؟؟؟  

وندی یه مدت طولانی توی روسیه کار کرده به عنوان روزنامه نگار، اون زمان که هنوز اتحاد جماهیر شوروی بوده. فکر کنم دلیل اصلی ای هم که استخدامش کردن همین تجربه اشه. اما انقدر خاطرات تکراریشو سر کلاس تعریف کرده که هفته ی پیش تا گفت یه بار توی روسیه... همه ی کلاس زد زیر خنده. البته به جز من! فکر کنم یه کم با این کار به ترمیم روابط کمک کردم چون تا آخر کلاس دوبار بهم لبخند زد و یه چیزی رو هم اختصاصی برام توضیح داد چون فکر کرد انگلیسی ام در اون حد خوب نیست. من یه کم بهم برخورد اما گذاشتم به پای حسن نیتش! یه همچین آدم با گذشتی هستم من!



 
پنج‌شنبه 5 اسفند 1389
شخصیت شناسی- اِستِر

اِستِر از آن دخترهایی است که اگر پسر بودم حتما همان روز اول سر صحبت را با او باز می کردم. یا به قولی سر شاخ را بند می کردم! اِستر موهای فر قرمز رنگ دارد که همیشه چند طره از آن روی پیشانی اش افتاده. پوستی بسیار سفید و کک و مک های خیلی ریز روی گونه و بینی. طرز لباس پوشیدن اش نسبت به بقیه همسن و سال هایش خیلی متفاوت است. ظریف و کشیده است و خیلی باوقار لباس می پوشد. همیشه یک پایش را روی پای دیگر می اندازد و انگلیسی را با سلیس ترین لهجه ای که من از انگلیسی می شناسم صحبت می کند. یک بار که داشت میان دو کلاس با مادرش تلفنی حرف می زد، حرف هایشان را ناخواسته گوش دادم. یعنی در اصل من سروپا گوش شده بودم ببینم چطوری حرف می زند اما خب نزدیک من نشسته بود و برای همین نمی توانم بگویم استراق سمع کرده ام. آهان، داشتم می گفتم که با مادرش حرف می زد و در نهایت گرمی و صمیمیت، یک ادب و احترام خاصی در طرز صحبت کردنش بود که من لذت بردم. اِستر فقط یک اشکال بزرگ دارد و به خاطر همین یک ایراد هم اگر پسر بودم محل سگ هم به من نمی گذاشت. اِستر خارجی ها را دوست ندارد. روزهای اول که سر کلاس به بچه ها سلام می کردم رسما رویش را بر می گرداند. یک بار هم پشت چراغ قرمز این اتفاق افتاد. منتظر بودیم چراغ سبز شود که دیدم جلوی من ایستاده. برگشت توی چشم من نگاه کرد، من سلام کردم و او هم با اکراه نگاهش را برگرداند! البته این ترم سر کلاس مختصر نویسی (شورت هند) بی هوا شروع کرد با من حرف زدن. آن هم به خاطر اینکه دو جلسه غایب بود و می دید من تند تند دارم تمرین ها را می نویسم و او از چیزی سر در نمی آورد. خوشم می آید که زرنگ هم هست. کلا خوشم می آید از این دختره ی نژادپرست موقرمز.

ویکتور فرانسوی است. همین کلمه ی «فرانسوی» برای این انگلیسی ها کافی است که ویکتور را توصیف کنند. توی تمام کلاس ها بیش از اندازه مشارکت می کند. همیشه سر تمام موضوعات بحث می کند، به سوال ها جواب می دهد، آخر هر بحث سوال های خودش را می پرسد اما آخر ترم، سر کارهای گروهی جیم می شود و تکالیف اش را نصف و نیمه انجام می دهد. روزهایی که همه تا خرخره خودمان را با پالتو و شال گردن و کلاه پوشانده ایم، ویکتور با یک شلوارک و تی شرت که تنها رویش یک ژاکت سبک پوشیده، وارد کلاس می شود. خیلی وقت ها از خانه تا دانشگاه را می دود که به گمانم یک ساعتی طول می کشد. وقتی می رسد از عرق خیس است. ژاکتش را در می آورد و به بغل دستی اش می گوید: «اگر بوی گند آمد، منم!» بچه های کلاس وقتی ویکتور با چنین قیافه ای وارد کلاس می شود با شماتت سر تکان می دهند و می گویند: «فرانسوی آمد!»

سونیا و جِید تقریبا هر ده دقیقه یکبار یک عکس دونفره از خودشان در فیس بوک آپلود می کنند! اگر دوست پسرهایشان را ندیده بودم مطئمن بودم که پارتنر هم اند. البته الان هم گزینه ی بایوسکچوال بودنشان هنوز روی میز است. این دوتا دختر سوئدی از آن مدل دانشجوهای سرخوش و خوشحال و بی استرسی هستند که تقریبا هفتاد درصد زمانشان به تفریح و مست کردن و عکس گرفتن از خودشان می گذرد. خیلی مهربان و معاشرتی اند. کلا من هرچه سوئدی دیدم در دانشگاه خیلی آدم های مهربان و صمیمی ای بودند. تصور من از سوئدی ها این نبود. در عوض ایتالیایی هایی که باید خیلی گرم باشند و شبیه ایرانی ها باشند و اینها، به جز هموطنان خودشان با دیگران گرم نمی گیرند.

مادر ریچارد پرستار است. این را چندین بار به بهانه های مختلف سر کلاس گفته است. یک جوری انگار به مادرش افتخار می کند. کلا به خودش هم خیلی افتخار می کند. کلاهش را تا نوک دماغش می کشد پایین و آل استارهای خاکستری بی بندش تقریبا به تار و پود رسیده اند از کهنگی. یک بار که کلاهش را برداشته بود نشناختمش! یک حس خودشیفتگی و با تجربگی دارد نسبت به بقیه همکلاسی هایش. همیشه و در هر مورد صاحب نظر است. شغل رویایی اش: کار در فایننشیال تایمز.

مَدی گِرد است. دقیقاً گرد. صورت گرد و اندام گرد. اما اعتماد به نفس بالای هزار او باعث شده تا همیشه دامن های یک وجبی بپوشد. مَدی یک بلک بری دارد با قاب پلاستیکی صورتی که همیشه ی خدا سرش توی آن است. یعنی بدون وقفه اس ام اس می خواند و جواب می دهد یا توی فیس بوک پلاس است. یک آدم همیشه آنلاین است که از برق کشیده نمی شود. به همه چیز به جز گوشی موبایلش بی اعتناست. حتی تذکرهای استاد برای خاموش کردن گوشی لعنتی.

من؟ من هنوز یک خارجی خاورمیانه ای هستم که نمی توانم خیلی روان انگلیسی حرف بزنم. هنوز دوستی در دانشگاه ندارم و خیلی هم به خودم افتخار نمی کنم. با زندگی جدیدم دست و پنجه نرم می کنم و هر روز برایم تجربه ای است. دامن های بلندتر از یک وجب می پوشم و گوشی موبایلم هنوز به اینترنت مجهز نیست. هیچوقت در عمرم به اندازه ی چهار ماه گذشته درس نخوانده بودم. از اینکه کار با ایندیزاین را بالاخره یاد گرفته ام خوشحالم و فکر می کنم که اگر هنوز ایران مانده بودم هیچوقت نمی توانستم اینهمه چیز جدید یاد بگیرم. زندگی کردن به تنهایی در یک اتاق را یاد گرفته ام و شریک شدن یک خانه را با غریبه ها. خودم را جمع و جور می کنم. نمی توانم هنوز بگویم که به همه چیز مسلط شده ام اما وضعم از اول خیلی بهتر است. گاهی فکر می کنم برای خیلی چیزها پیر شده ام اما هنوز به بعضی چیزها امیدوارم. ولع دارم برای رشد کردن اما آنچه می خواهم همیشه بزرگ تر از حدی است که در دستانم جا بشود. حس می کنم دیگر وقتی برای آرزوهای بزرگ نیست. یا باید حالا و در همین لحظه آرزوهایم را وارد زندگی ام کنم یا برای همیشه عقب بنشینم و ساکت شوم.

 


 
شنبه 18 دی 1389
از سریِ هرجا بروی آسمان همین رنگ است

امروز صبح این کشف بزرگ را کردم، یا بهتر بگویم، این کشف بزرگ را که احتمالا قبل از من به ثبت رسیده با جان و دل تایید کردم. اینکه نان و پنیر و گوجه، همه جای دنیا و به هر شکلی می چسبد و پرطرفدار است. بربری و پنیر لیقوان و گوجه تازه، پیتزا مارگریتا، نان تست و پنیر چدار و گوجه فرنگی آفتاب خورده*، ببینید چقدر شباهت های فرهنگی داریم با هم! حالا باز هی بزنید توی سروکله ی هم!


* ترجمه ی آزاد عبارت Sun dried tomato


 
شنبه 8 آبان 1389
ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ

دیشب آخرین کاری که قبل از خاموش کردن چراغ مطالعه و خوابیدن انجام دادم این بود که صفحه ی روز تقویم رو بکنم تا ببینم برای فردا چه کارهایی رو یادداشت کردم. تولد گلدونه بود. چون قرار شده برای تولد هرکدوم از بچه ها یه شعر فی البداهه بگم، یه لبخند شیطنت آمیز زدم و چراغ مطالعه رو خاموش کردم و خوابیدم. توی رختخواب داشتم به گلدونه فکر می کردم. پیش خودم گفتم یه چیزی بگم که روزش رو با خنده شروع کنه. چشمام داشت گرم می شد اما مغزم داشت با سرعت دنبال کلمه و قافیه می گشت.

بعدش یهو یه جرقه زد و یه شعر بانمک اومد توی ذهنم. دیدم اگر بخوابم تا فردا صبح یادم می ره. (نه که حالا شاهکار ادبیات هم بود!) پاشدم و نوشتمش. بعدش فکر کردم به کارتی که می خواستم فردا واسه یه دوست دیگه ام پست کنم، فکر کردم امیدوارم خوشحال بشه از دیدنش. لبخند رضایتی روی لبم بود وقتی می خوابیدم. فکر می کردم می تونم آدم ها رو فردا خوشحال کنم.

فرداش، که یعنی امروز باشه، موقع غروب آفتاب، من داشتم توی میدون لِستر زار زار گریه می کردم. چون کیفم رو توی یه کافه زده بودن و من انقدر شوکه شده بودم که نمی دونستم چکار کنم. تمام بدنم اولش می لرزید و نمی تونستم روی پام وایسم. روی صندلی کافه نشستم و دوستم مشخصاتم رو پر کرد روی یه کاغذ. بعدش توی خیابون دنبال ایستگاه پلیس بودیم که شروع کردم های های گریه کردن. زار زار... هق هق. تجربه ی خیلی بدیه. خیلی خیلی خیلی بد!

یه پلیس زن اومد که فرم پر کنه. ازم پرسید چی توی کیف ات بود؟ داشتم فکر می کردم که تمام کارت های مهم، کلید خونه، کارت مترو... بعدش یاد کارت پستال های گوگن افتادم و خودکار پارکرم که یادگاریه و جاکلیدی ام که عکس من و خواهرم روش بود و عکس های توی کیف پول و... و باز گریه کردم. چون اینا ارزش مادی نداشتن که برای پلیس مهم باشن. کارت بانک و مترو و دانشگاه و خود کلید خونه مهم تر بودن.

یه پلیس مرد پرسید کیف مارک خاصی بود؟ می خواستم بگم نه از باغ سپهسالار خریده بودم اما خیلی دوسش دارم... یا خیلی دوستش داشتم. بعد یاد کیف آرایشم افتادم و آیینه کوچیکم که خواهرم داده بود بهم. باز بغض کردم اما باید با بانک حرف می زدم که کارتم رو کنسل کنن.کارت کنسل شد و فرم پر شد. بهم گفتن احتمالش زیاده که کیف پیدا بشه اما خب پول نقدت دیگه رفته. پول توی کیف زیاد بود اما برای من پس گرفتن بقیه محتویات مهم تر بود. گفت احتمالا چیزای به درد بخور رو برمی داره و بقیه رو می ندازه دور و بعد یکی پیدا می کنه و میاره برای ما و  ما باهات تماس می گیریم. بدنم لمس بود. فقط هی می گفتم اوکی اوکی، تنک یو!

حالا شب شنبه است. من روی تخت خواب نشستم. صفحه ی روز تقویم رو پاره می کنم و می ندازم دور. روی فردا یادداشتی ننوشتم. اما هیچ لبخندی در کار نیست. انگار خالی شدم یهو. ایرِی می گفت از این اتفاق ها زیاد می افته. مثلا خواهر زن من رو نگه داشتن با چاقو ترسوندنش و گردنبند و انگشترش رو دزدیدن!!! گفتم ایری الان اصلا وقت خوبی نیست برای تعریف این خاطرات. من هنوز دارم می لرزم. بعدش یه کم فکر کرد و گفت ببین سالمی، حالت خوبه، پاسپورت و ویزات رو نبردن! برو یه کم استراحت کن و نگران نباش.

منم می خوام چراغ مطالعه رو خاموش کنم و بخوابم. مطمئنم که امشب هیچ شعر بانمکی به ذهنم نمیاد.



 
پنج‌شنبه 11 شهریور 1389
یک چیز جدید

دوباره یکی پایش را گذاشت روی گلوی اینترنت. مبارزه و مخالفت و اظهارنظر پیشکش، اینجا حتی تضمینی نیست که صبح که بیدار می شوی بتوانی ایمیل هایت را چک کنی، با خواهرت آن ور دنیا حرف بزنی، اخبار روز را بخوانی یا برای کارت از اینترنت استفاده کنی!

برای داشتن یک زندگی معمولی باید رفت. بعد یکجای دیگر که می روی زندگی معمولی بکنی، ایمیل را همیشه می شود چک کرد و کسی پایش نمی رود روی سیم اینترنت اما هزارتا چیز دیگر معمولی نیست. باید اول خودت را پیدا کنی بعد تطبیق بدهی. تطبیق بدهی یعنی کلی جاها کوتاه بیایی، توقعاتت را کم کنی، دلتنگی ها را تحمل کنی، نشدن ها را به جان بخری. همه و همه برای این که بتوانی یک زندگی ماشینی معمولی یا یک زندگی معمولی ماشینی داشته باشی.

این که می گویند هرجا بروی آسمان همین رنگ است، به همان اندازه که درست است، به همان اندازه هم ایراد دارد.

خلاصه من حالا حالاها درگیری دارم با رفتن (هنوز نرفته) شما جدی نگیرید لطفاْ!


 
یکشنبه 6 تیر 1389
والا به قرآن

«شِنگ» شده پرده فروشی، کافه ۳۹ شده بانک خصوصی، کتابخونه بهشتی شده ایستگاه مترو، دبستانمون هم شده مرکز خرید ۱۰ طبقه! خب دیگه آدم واسه کدوم خاطره بمونه تو این مملکت؟


   1       2       3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233938


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda