X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 28 تیر 1385
آخرِ خط

 

- پیــــــــشی!  بــیا منــو بــخور !!!


 
شنبه 17 تیر 1385
پروازهای خروجی

 

« خیلی چیزها داشتم که بهت بگم. خیلی چیزها در ذهن و دلم بود که باید بیرون می ریختم. اما تو خسته بودی!»

 

سالن فرودگاه شلوغه و مثل همیشه صدای خانمی که اطلاعات پرواز رو پیج میکنه جوری از بلندگوها پخش میشه که هیچکس نمیفهمه چی میگه!

 

« من همه عمرم به عشق باور داشتم و تا اونجا که تونستم از راههای مختلف سعی کردم وفاداریم رو بهش ثابت کنم. همیشه گشتم و گشتم و راستش ییشتر عشق بخشیدم تا بگیرم.ولی من و تو بالاخره باهم شریک شدیم.

اکثر اوقات بین دونفر که از عشق حرف میزنن یا سوء استفاده روحی مطرحه یا جسمی.هدفم این نیست که همه آدمهایی رو که ادعای عاشقی میکنن پست بشمارم چون خیلی وقتها غیر عمد است.این سوءاستفاده یا از دید دیگه این عدم هماهنگی و تعادل بین افراد باعث میشه ارتباط دو نفر بعد از یه مدت محدودی ازبین بره.و اینجاست که میگن عشق زایل شده. ولی من میگم که عشق رو به زوال نمیره و منظورم از این حرف اینه که اصولا اون حلقه نامرئی که دو نفر رو در آغوش گرفته بود عشق نبوده.

میدونی انسانها همونطور که خیلی راحت دچار خطای دید میشن به همون سادگی هم میتونن دچار خطای ذهنی یا خطای احساسی بشن. و من و تو هم از جرگه این آدمها بیرون نیستیم.»

 

سرم رو 180 درجه می چرخونم تا مونیتورهای فرودگاه رو ببینم. فاصله ما از اونها زیاد نیست اما نمیتونم واضح اسم شهرها و شماره پروازها رو بخونم.چشمهامو ریز میکنم،گمونم باید دوباره چشم پزشک معاینه ام کنه!

می پرسی وقتش شده چمدونم رو تحویل بدم و من میگم: نه!  تو چشمهای من خوتو نگاه میکنی و می پرسی خیلی آفتاب سوخته شدی؟ و من همینطور که هنوزم توی دلم برات ذکر میگم جواب میدم : نه زیاد! ولی بعداً که حواسم رو جمع میکنم می بینم حسابی سوختی.

 

« همیشه عقیده داشتم و دارم که هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمیفته. مخصوصاً وقتی کسی از ته دل دعایی میکنه و حاجتی داره باید خیلی بعد از اجابت اون دعا هوشیار باشه. پیش خودم فکر میکنم که 7 سال بیهوده برخلاف آب شنا نکردم. همیشه کمترین شباهت رو به همسنهای خودم داشتم.از نظر طرزفکر،رفتار،گفتار و توقعات. نمیخوام با هم توی یه دنیای فانتزی افتخار کنیم که آدمهای برتروخاصی هستیم ولی خودت می دونی من چی میگم!

زمانی صبروتحمل زیادی داشتم که توی یکسال گذشته احساس کردم کاملاً از دست دادمش.اما میدونی خبر خوب چیه؟ دیگه از بی تابی خبری نیست.دوباره آموختم که صبورباشم.

من دعایی کردم، چیزی خواستم و اجابت شد.مطمئنم که خداوند در این زمینه با من و تو شوخی نداشت.»

 

شماره پرواز من از بلندگو اعلام میشه.من نیم ساعت زودتراز تو می پرم.توی صف تحویل بار که ایستاده ام خداخدا میکنم یکساعت تاخیر داشته باشم.حالا میفهمم که حتی یه تاخیر پرواز چه حکمتی میتونه داشته باشه. از دور تورو زیر نظر دارم. تویی که خسته ای!

 

« کاملاً محسوس است که ظرافت رفتارت کم شده.رگه های بی تفاوتی،سردی و حتی کمی خشونت مثل تارهای سفید موهای من با اینکه اونقدرها زیاد نیست اما کاملاً مشخص است. خودت رو کنترل میکنی.اما همه اش هم یک کنترل درونی نیست. زمان با انسان،با روح انسان کارهایی میکنه که باورکردنی نیست.

این تردید که آیا این لحظه زمان مناسبی است برای گفتن یک حرف یا انجام یک عمل  همونطور که می تونه باعث از دست رفتن بزرگترین فرصتهای زندگی بشه ، می تونه حساسترین لحظات زندگی رو هم نجات بده!

 

می خواستم بایک جمله شروع کنم...و شاید فقط همون تک جمله کل مطلبی بود که باید میگفتم:

آیا ما باهم چیزخاصی داشتیم؟

آیا به یاد میاری اون لحظات بکر رو؟ سعی کن بین خاطرات خوب و لحظات منحصر بفرد تفاوت قائل بشی.

آیا به یاد میاری؟ اینو قبلاً بهت گفته بودم؟ اینکه دو قلوهای افسانه ای یادته یا نه؟ خاطرت هست وقتی باهم بودن چه قدرت عجیبی پیدا می کردن؟ آیا به نظرت نیومده که وقتی ما در کنار هم بودیم انگار از دو نفر بیشتر بودیم؟

خیلی قدرتمندتر...آگاهتر...نورانی تر...وزیباتر!

برای توهم اینطور بود؟ این خیلی مهمه....باورکن! اینکه دونفر در اولین برخوردها فکر کنن سالهاست همدیگر رو میشناسن.اینکه قبل از اینکه یکیشون حرفی بزنه دیگری جوابش رو بده.»

 

برگشتم و کنارت نشستم.اینبار نوبت پرواز توست که اعلام بشه.از تاخیر خبری نیست.هنوز چیزی نگفتم.

چون تو آمادگی شنیدنش رو نداری. تو آمادهء پس زدنی.آمادهء نجات زندگی من.آمادهء هدایت من به سمت خوشبختی!

 

« آیا واقعاً میدونی من باید به کدوم جهت برم؟ آیا واقعاً کار ساده ایست تشخیص اینکه خوشبختی چطور،با چه کسی و کجا به سراغمون میاد؟

آیا خداوند مارو خواهد بخشید؟

ما داریم بر خلاف طبیعت حرکت میکنیم.این قیاس شاید دقیقاً منظورم رو نرسونه اما درست مثل این میمونه که پدرومادری تنها فرزند تیزهوششون رو از درس خوندن منع کنن تنها به این خاطر که چشمهاش ضعیفه!!

آیا خداوند مارو می بخشه؟

آیا سرنوشت همیشه انقدر راحت یه همچین موهبتهایی رو سرراه آدم قرار میده؟ و درسته که ما خودمون رو مجاز بدونیم و از دستشون بدیم فقط به این بهانه که در تمام لحظات کامل و شادو رویایی نبوده،به این بهانه که لحظات سخت داشته؟

هیچ چیز خوبی آسون بدست نمیاد.

من بعضی وقتها فکر میکنم فریبت دادم! آیا شراکت در شادی و غم در سختی و آسانی، در سلامت و بیماری همینقدر کشکه که هر وقت کم آوردی  بشه ازش شونه خالی کرد؟

زندگی به کسی رحم نمیکنه و بدون بها  پاداشی نمیده.

یعنی ما استحقاقش رو نداشتیم و نداریم؟ این نعمت به ما عطا شد. ما با هم یه چیز خاصی داشتیم و من معتقدم تا آخر باید حفظش کنیم.»

 

کارت پروازها در دستمون.گیت پرواز من باز می شود.این دومین بار است که درست قبل از خداحافظی تا سرحد مرگ مرا عصبی میکنی.

وقتی میخواهی یادآور بشی که چه بحران زجرآوری رو پشت سر گذاشتیم و هیچکدوممون نمیخواد که اونروزها تکرار بشه!

در آخر یک نگاه،یک لبخند و یک خداحافظی ساده.

 

« درست قبل از اینکه چرخهای هواپیما از باند جدا شود با خودم عهد میکنم که دیگر فراری در کار نیست.

زندگی هر بازی ای که دلش میخواهد سرمان در بیاورد...من دیگر تنهایت نمیگذارم!»

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233638


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda