X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 27 اسفند 1388
روزنگار

منم خیلی موقع ها آدمایی رو که دلشون زیادی خوشه مسخره می کنم. البته توی دل خودم چون درست نیست آدم تخریب روحیه کنه!

اما یه موقع هایی برنامه ریزی های یه آدمی برای آینده، حتی اگر نفعش به شما نرسه، باعث میشه دل شما هم خوش بشه. مثلا طرف امروز پاشده رفته کلی گشته که کفش مخصوص دویدن بخره که عید روی برنامه شروع کنه دویدن. کلی کتاب های درسی دانلود کرده و پرینت گرفته و صحافی کرده با کلی دفترچه که نت برداره از روشون که سال دیگه که سربازیش تموم شد بتونه زود اقدام کنه برای دکتری! بعدش رفته برای مامان و باباش عیدی خریده.

بعد از این سال مزخرف که از هر طرف بهش نگاه می کنی، کثافت ازش می باره (معلومه چقدر حرصی ام نه؟) خودش رو جمع کرده و برای یه شروع متفاوت برنامه می ریزه. در اوج ناامیدی ها و ناکامی ها، آدم یه جورایی خوشحال میشه. از اینکه یه کسی می تونه این روزا پاشه بره تمام شهرو بگرده برای خریدن یه کفش مخصوص دویدن!

دارم فکر می کنم سالی که میاد ممکنه سال بهتری باشه، ممکن هم هست بدتر باشه یا اصلا فرقی با امسال نداشته باشه. اما این تعریف ها همه مربوط میشه به اتفاقاتی که از بیرون می افته و دست من نیست. اما من خودم می تونم متفاوت شروع کنم. بهتر از سالی که گذشت شروع کنم. نمی دونم میشه یا نه. اصلا نمی تونم قول بدم که توان یا انگیزه کافی رو براش دارم یا نه. اما مطمئنا میشه امتحان کرد.

رشته ی زندگی این ماه های آخر بدجوری از دست من در رفت. نقشه هام که نقش برآب شد، یه جور عجیبی شدم. انگار نمی دونستم الان باید چکار کنم. گیج و ویج! الانم نمی تونم درست تصمیم بگیرم. الان هر سوالی ازم بکنی راجع به آینده واقعا نمی دونم که جواب مثبت باید بدم یا منفی؟ نمی دونم چی رو واقعا می خوام یا واقعا نمی خوام. پس حالا که تصمیم گیری بلند مدت نمی تونم بکنم، برای اینکه روزهامو مثل این یه ماهه هدر ندم بهتره تصمیم گیری های کوتاه مدت کنم. برنامه ریزی های کوتاه مدت. از اونا که دل آدمو خوش کنه. از اونا که فکر کنی بالاخره یه کاری داری انجام می دی و بی مصرف نیستی. دیگه به جای فحشی کردن روزگار بهتره تن رو به کار بدی!


پیشنهادم برای عید اینه که کتاب بخونید، برین پیاده روی و شکلات میلکا از نوع موس شکلاتش رو بخورید!

برنامه من که خیلی شبیه اینه.



 
جمعه 21 اسفند 1388
عیدی برایم شعر بیاور

برایم آرزو بیاور

عمه بزرگ دیگر نیست که قرآنش را بیاورد

عمه بزرگ با دویست تومانی های نو

 

عیدی برایم آرزویی بیاور

که بتوان به برآورده شدنش خوشبین بود

 

برایم عشق بیاور

که شب ها از هیجانش خواب ستاره ببینم

که روزها به یادش پربکشم از خوشی

عشقی که بتوان به ماندگاری اش خوشبین بود

 

برایم کلمه های جدید بیاور

من صامت مانده ام

کلمه هایی که بتوان به خوانده شدنشان خوشبین بود

 

عیدی برایم روبان های رنگی بیاور

می خواهم همه را به دست و سر بزنم

با روبان های رنگی ام در بستر بخوابم

تا تو

با آرزویی نو

عشقی نو

و کلماتی تازه

بیایی.

 

 

 

 


 
چهارشنبه 12 اسفند 1388
بهار اجتناب ناپذیر است

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم
مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم
از روزهایی که هنوز نیامده اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره ذره به دست می آوریم
پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی بزند
حتی لاک پشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند
زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند

یانیس ریتسوس

تقویم امسال اردشیر رستمی را به شدت توصیه می کنم. شعرهایش زخم های 88 را التیام می دهد و آینده را پر امید می کند.


 
دوشنبه 10 اسفند 1388
شب های روشن

«نوشتن به آدم این قدرت را می دهد که وارد زمان هایی بشود که در زندگی واقعی دور از دسترس هستند، حتی ورود به ممنوع ترین مکان ها. فراتر از این، نوشتن این قدرت را به آدم می دهد که هر کسی را به مهمانی خود دعوت کند.»

روح پراگ- ایوان کلیما



به دوستم گفتم یک کتاب شادی آور یا حداقل خیال انگیز و غیرواقعی انتخاب کن که باهم ترجمه کنیم. گفتم الان روحیه ام مناسب جنگ و تلخی و مرگ و زندگی واقعی نیست. بعد خودم نشسته ام «روح پراگ» را می خوانم.

به خدا حالم خوب نیست. سردردها گذاشته اند پشتش و من احتیاج به کمی مهربانی دارم. احتیاج دارم یک شروع دوباره داشته باشم. 

به رنگ ارغوان را دیدم و نمایش به خاطر یک مشت روبل. حوصله حرف زدن از آنها را هم ندارم. در موقعیت «خود دوست نداشتن» افتاده ام. آدم از بی حوصلگی خودش به ستوه می آید. آخر چقدر غُر، چقدر بی حوصلگی؟

چرا حاتمی کیا عشق به ارغوان را نتوانسته بود دربیاورد؟ آدمی که از کرخه تا راین را می سازد و خاکستر سبز را، چطور نتوانسته این عشق را باورپذیر کند. من حاتمی کیا را دوست دارم اما تازگی ها فیلمنامه هایش ناب نیست. صحنه های خاص ندارد. امضای حاتمی کیا را ندارد. نمی گذارد دل آدم بلرزد. توی دعوت هم همین مشکل را داشت. فیلمنامه ها یک جوری پخته نمی شوند. دیالوگ ها خیلی جاها آدم را پس می زند و نمی گیرد.

برای حاتمی کیا کافی نیست که فیلمش از فیلم های متوسط ایرانی این سال ها بهتر باشد. مخصوصا اینکه می رود سراغ سوژه های عالی.

توی نمایش به خاطر یک مشت روبل، بدترین بازی مال خود حسن معجونی بود. مهم ترین دلیل که ما به دیدن این نمایش رفتیم هم خود معجونی بود. این بلا تازگی ها زیاد سر من می آید. مثل دفعه پیش که به خاطر مهدی هاشمی رفتیم کرگدن را دیدیم اما شهاب حسینی ما را محسور کرد.

فقط لجم گرفت که نوشته از روی نمایشنامه نیل سایمون و برگرفته از داستان های چخوف، اما بعضی داستان ها را دستکاری کرده و آخرشان را به طور کل تغییر داده.

راستی اگر خواستید بروید رستوران لئون توی خیابان آبان، بگویم که تجربه جالبی خواهید داشت، کوکتیل های گوارا و غذاهای بسیار لذیذ و خوش قیافه! فقط یادتان باشد یک ایران چک پنجاهی حتما همراهتان باشد!


 
یکشنبه 2 اسفند 1388
نافرمانی «مدنی»

من این روزها وضعیت ها و احساسات مختلفی دارم. اولا که یکی از برنامه های مهم زندگی ام با دیوار بتونی برخورد کرد و به شدت متوقف گردید. (به شدت متوقف گردید؟!)

دوم اینکه زیاد می خوابم بدون اینکه بدنم نیاز به اینهمه خواب داشته باشه و می ترسم مریض باشم. سوم اینکه ۳۱ ساله شدم و دهه ی سی اصولا یه جور عجیبیه و من فکر می کردم یه جور دیگه باشه یعنی متفاوت باشه با اینی که هست، اما نیست.

چهارم اینکه تاندون پام بی دلیل کشیده شده و لنگ لنگان به زندگی خودم ادامه می دم. پنجم اینکه از دست خودخواهی ها و لوس بازی ها و بی تفاوتی آدم ها به ستوه اومدم و از این به بعد منم همونطوری هستم باهاشون که اونها با من هستن!

ششم، قدر دوست هایی که این چندوقت هوامو داشتن، می دونم و می تونم بگم انتظار نداشتم که تا این حد برام مایه بذارن.

هفتم اینکه قراره یه کار جدید شروع کنم بالاخره با یه آدم درست حسابی و شروع کنیم به ترجمه و نوشتن! کی می دونه شاید یه روز یه نشر راه انداختیم باهم.

هشتم، بعد چهار سال یه دوست رو دیدم که عشق زندگیم بوده و هست ولی هیچوقت با هم نبودیم و هیچوقت هم نخواهیم بود (مدل آرزوی محال). چهارسال پیش به خاطر یه سری حرف دری وری رابطمون قطع شد و بعد چند سال با دوتا ایمیل فورواردی و دو، سه جمله چت یه جورایی از اون حالت خلاء بیرون اومد. این آدم که دیگه ایران زندگی نمی کنه یه چند وقتی اومده بود ایران و بر خلاف تصور من، ازم خواست همدیگرو ببینیم. من واقعا نمی دونستم چرا باید همدیگرو ببینیم. فکر می کردم حرفی نداریم باهم بزنیم. فکر می کردم نه حسی هست نه هیجانی دیگه. چون اون دوستی که داشتیم دیگه اصلا وجود نداره. اون صمیمیت دیگه نیست و از زندگی هم هیچی نمی دونیم!

بعدش همدیگرو دیدیم و به جای یک ساعتی که قرار بود بشینیم حرف بزنیم، چهار ساعت تمام گفتیم و خندیدیم. البته بیشتر اون حرف می زد و من بعد از مدت ها از صمیم قلب خندیدم و شاد بودم از دیدنش و از اینکه هنوز انقدر دوستش دارم متعجب بودم. عجیبه به خدا! یا من خل مشنگم! نمی دونم. اینکه هنوز دیگران یا حتی خود آدم بتونه خودشو غافلگیر کنه با احساساتش، جای امیدواریه. چون همه چی خیلی بد به گِل نشسته. همه چی خیلی لجنه!



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234105


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda