X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 24 شهریور 1392
بازگشت به اصول!

یک نویسنده در هر شرایطی که باشد
چه گمنام، چه موقتا مشهور
چه در چنگال زنجیرهای استبداد
چه عجالتا بهره‌مند از آزادی بیان
تنها به شرطی می‌تواند دوباره
با جامعه‌ای که به او معنا می‌دهد همراه شود
که تا آنجا که در توان دارد
دو مسئولیتی را که عظمت حرفه او در آن نهفته، بپذیرد:
خدمت به حقیقت و خدمت به آزادی!

آلبر کامو


 
دوشنبه 18 شهریور 1392
شنبه‌ها

دوست‌داشتنی‌ترین شنبه‌ها آنهایی است که با صدای تو بیدار می‌شوم. حالا این صدا می‌تواند از توی اسکایپ بیاید یا واتس‌اپ، مهم اینست که هنوز چشمانم باز نشده می‌خندم. می‌خندم... من پر از درد و بغض می‌توانم با صدای تو پرواز کنم اما گوشی را که می‌گذاریم یا گوشی قرمز رنگ را که فشار می‌دهیم، تو رفته‌ای و لبخند مرا با خود برده‌ای. مرا با چشم‌های پف‌آلود شنبه‌ها تنها گذاشته‌ای این گوشه تخت. خنده‌های من پیگیری ندارد برای تو. انگار است که مرا می‌گیری در بغل، می‌فشاری، مرا لبریز می‌کنی و بعد می‌اندازی در خلاء. این داستان ما پایان خوش ندارد و من مریضم و هر چندسال یکبار باز بدجور عاشق تو می‌شوم.


بعد می‌رسیم به یکشنبه‌ها که دلم می‌خواهد بمیرم در یکشنبه‌ها. پای چپم باز درد می کند. سرد که می‌شود بیشتر درد می‌گیرد. زیاد که راه بروم بیشتر درد می‌گیرد. دکتر گفت مادرزادی یا پدرزادی مشکل دارد پاشنه پایت. درد می‌کند. پایم را کش می‌دهم و فکر می‌کنم به صدای تو که پخش شده در این هوا. دستم به هیچی بند نیست. دلم برای همه تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد بروم بنشینم وسط هال خانه‌مان و بابا خوابش برده باشد روی مبل، مامان ماست خامه‌ای کاله‌اش را از توی یخچال برداشته باشد و خواهرم توی اتاق با دوستش حرف بزند. یک موقع‌هایی که دستم به صدای تو بند نیست و نمی‌خندم دلم می خواهد آنجا باشم.

فکر می‌کنم بزرگ‌ترین اشتباه عمرم را دارم می‌کنم. هر وقت تو به من نزدیک شده‌ای من تا دم مرگ رفته‌ام. من انگار مسموم می شوم، این جنون است دیگر. حالا اینبار می خواهم بیایم خیلی نزدیک. قد یک اتاق نزدیک! بعدش زنده می‌مانم آیا؟ آن موقع که دستم می‌رسد به موهای آشفته‌ات، آن لحظه که لازم نیست دکمه‌ای بزنم برای شنیدن صدایت... آیا بعدش زنده می مانم؟ اگر نیروی جادویی‌ات بعد از آن از بین برود و نتوانی دیگر مرا صبح شنبه‌ها بخندانی آیا من زنده می‌مانم؟ تو شدی آخرین پرتو نور در این تاریکی. اگر نباشی دیگر، من زنده می‌مانم؟




برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234105


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda