X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 26 فروردین 1389
یونیفورم

به نظرم هر کسی حق داره که بعضی اوقات که به هر دلیلی کم میاره، به زمین و زمان غر بزنه و فحش بده. آره به نظرم همه این حق رو دارن و حتی گاهی لازمه برای خالی شدن. اما از اونجایی که غرهایی که اینجور مواقع می زنیم، اکثرا منطق نداره یا منطق ت.خ.م.ی داره، دیگه نباید منتظر باشیم کسی تجزیه تحلیلشون کنه یا اصولا جدی بگیردشون. غر برای زدنه و بعدش دیگه هیچی نیست. بعدش دیگه نمی شینن راجع بهش حرف بزنن و بحث کنن. غر زدن که جزو دروس دانشگاهی نیست که استاندارد داشته باشه.

مثلا یهو ۸ شب اس ام اس میاد که:

«همه رو می بینم شاد، خوشحال، خوشبخت،... فقط منم که تو این بدبختی و تنهایی گیر کردم. هر کی رفته یه سر دنیا تو عشق و کیف، شوهر کرده... زن گرفته. سر زندگیشه. من همینطور مثه سگ دارم درجا می زنم. همه تو فصل بهاران، تو شادین، تو خنده و مهمونیو پارتیو  مسافرت و خوشی ان!»

بعدش من دهنم باز می مونه، گلوم خشک میشه، می خوام یه جواب ضدحال بزنم براش که اصلا بره خودشو پرت کنه از پنجره آشپزخونه پایین! اما همه حرف های بالا رو برای خودم تکرار می کنم و میگم جدی نگیرش خب امشب اعصابش خورده!

من مثلا افسردگی بعد از زایمان شنیده بودم اما افسردگی دوره سربازی رو نشنیده بودم. از سختی هاش و خاطراتش برام زیاد گفتن اما خب اینجوری اش رو نه، برام تازگی داره. مخصوصا وقتی طرف یک روز در میون میره سربازی و کارش اونجا اینه که پشت یه کامپیوتر بشینه و مدام یاهو مسنجرش توی روز بازه! برای روزای تعطیلش کلید یه خونه سه خوابه مجهز دستشه که درس بخونه و توی حال خودش باشه. مامانش یه پولی گذاشته توی بانک و یه چیز کوچیکی در ماه میاد دستش که سیگار بخره، فیلم بخره، کتاب بخره، کفش مخصوص دویدن بخره، کاندوم بخره و هزارتا چیز دیگه.

بعضی ها از جمله خود من آمادگی و استعداد زیادی دارن که بیفتن توی افسردگی بی سروته. آدم هی میاد درکشون کنه، بگه خب یه شکست عاطفی... یه حادثه... بعدش می بینه خب کیه که این تجربه ها رو نداشته دوروبرم؟ چقدر آدم می تونه نفهم و کور باشه، یا حسود و به دردنخور که طاقت خنده و خوشی آدم ها رو نداشته باشه یا فکر کنه زن گرفتن و شوهرکردن یعنی به کمال مطلق رسیدن و دیگه توی شیر و عسل غلت زدن.

زندگی همه جاش سخته. توی هر سنی، هر موقعیتی، با هر قیافه و مدرکی، با هر حساب بانکی و ماشینی. ولی لحظه های ناب هم داره. لحظه های شاد، که آدم موقع غر زدن اون ها رو یادش نمیاد. یه کوه غم و درد و درموندگی برای آدم می مونه فقط. اما من بازم بهم برخورد. هی با خودم گفتم اینا یه مشت غرِ چرته. اینا حرف های جدی نیست که بهشون فکر کنی یا جواب بدی. اما بازم حرصم گرفت از آدمی که اگه مصاحبه رد نشده بود الان دکترای مهندسی این مملکت بود.

آدم همیشه بالاخره از یه چیزی ناراضیه. بعضی هاش رو میشه با تغییر رویه و تغییر تصمیم ها درست کرد. بعضی ها رو هم نمیشه. مال تو نیستن و بهت نمی دنشون! خودتم بکشی همینه. مثلا اونی که می خواستی مال تو نمیشه. اما اگه افسردگی یه همچین چیزی بخواد ۱۰ سال بمونه دیگه طبیعی نیست. اگر نرسیدن به دوتا چیزی که می خواستی باعث بشه بهترین لحظه ها و موقعیت هاتو آتیش بزنی رسما و بفرستی توی سطل زباله، پس خیلی خیلی خری! و من جواب اس ام است رو نمی دم. به جاش میام اینجا غر می زنم.



 
جمعه 20 فروردین 1389
نوستالژی (۵)

RAIN

Listen to the pouring rain
listen to it pour,
And with every drop of rain
You know I love you more

Let it rain all night long,
let my love for you go strong,
as long as we`re together
who cares about the weather?

Listen to the falling rain,
listen to it fall,
and with every drop of rain,
I can hear you call,
call my name right out loud,
I can here above the clouds
and I`m here among the puddles,
you and I together huddle.

Listen to the falling rain,
listen to it fall.

It`s raining,
it`s pouring,
The old man is snoring,
went to bad
and bumped his head,
he couldn`t get up in the morning,

Listen to the falling rain,
listen to the rain.


 
سه‌شنبه 17 فروردین 1389
دوچندان


ما

دقایق زندگیمان را

اینجا سپری می کنیم؛
در خاکی که سال ها زندگی
بی ارزش است

آن طرف
بار مضاعف بر دوشمان می گذارند
و این طرف
می گویند همچنان بایست


 
یکشنبه 15 فروردین 1389
فال با کوپ شکلات

از کافی شاپ هایی که توشون کتاب دارن خوشم میاد!


بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم...   زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت...                    نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر             کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب     تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت        دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور                 چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من است            اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم


 
جمعه 13 فروردین 1389
عید خود را با سینما گذراندیم

اگر فیلم خوب بسازند و اکران نوروزی هم خوب باشد، چرا که نه؟ عید فرصت خوبی است که در تهران خلوت و خوش آب و هوا برویم سینما.

اول فیلم «هیچ» را دیدیم. بازی ها عالی، بازی ها محشر! مهدی هاشمی که آس، مرضیه برومند که عشق، پانته آ بهرام کاملا هنرمندانه... همه شان عالی بودند. من هنوز توی کف گریم صابر ابرم که کلا یک آدم دیگر ازش ساخته بود. اما موضوع فیلم آنچنان از پوچی زندگی و هیچی به هیچی روزگار پر بود که دوستش نداشتم. آدم را خالی می کند این فیلم. آخرش که از سینما میایی بیرون، هم حالت گرفته است، هم می گویی که چی؟ و بعدش انگار می رسی به فلسفه فیلم که «هیچ» بود! 

دوم «طهران تهران» را دیدیم. چقدر با این دختره فرفری موافق بودم دیشب! دقیقا بعد از فیلم از کرخه تا راین، این فیلم توانست اشک مرا اینطور توی سینمای ایران در بیاورد. فیلم دو اپیزوده که اپیزود مهدی کرم پورش بسیار درخشان تر از اپیزود مهرجویی اش بود. اپیزود اول تا اندازه ای انگار فیلم تبلیغاتی برای توریست هاست که درباره تهران اطلاعات بدهد. (حالا هرچند که هدف تهران است اما خیلی توی ذوق می زند) اما یک بوس گنده طلب جناب کرم پور!

موسیقی آخر فیلم که دخل آدم را می آورد. یعنی هرچی که تحمل کردی و تاب آوردی و زنده ماندی، آهنگ آخر فیلم، تیر خلاص را توی مغزت خالی می کند. من کاملا تکان خوردم از فیلم. رفته بود توی گوشت و خونم. مخصوصا فکر می کنم نسل ما را بیشتر سیخونک می زند. حالا امروز می خواهم مامان و بابا را هم ببرم و روی عکس العمل های آنها مطالعه کنم ببینم اینها چه می گویند راجع به فیلم!

سوم فیلم «هرت لاکر» یا قفسه رنج، یا مخمصه یا هزارتا چیز دیگر که ترجمه کرده اند، را دیدم. من بقیه نامزدهای اسکار را هنوز ندیدم اما فکر می کنم فقط به خاطر موضوع فیلم که جنگ عراق و سربازان آمریکایی بود و کارگردانش زن بود، جایزه را به این فیلم دادند. به نظر من در حد بهترین فیلم سال نبود. بازی هنرپیشه اولش را دوست داشتم و فیلم برداری اش را هم کلا پسندیدم. اما به نظرم انتخاب هنری نبوده، پارامترهای مختلفی در این انتخاب نقش داشته اند به احتمال زیاد.




 
چهارشنبه 11 فروردین 1389
در آب سرد حل شدیم


کدبانو می شوم؛

با یک بسته سوپ آماده در یک دست

و یک لیمو در دست دیگر


 
یکشنبه 8 فروردین 1389
من به یک احساس خالی دلخوشم...

دیروز اولین نقاشی آبرنگم رو کشیدم. البته اون آبرنگ بازی های دوران بچگی ام رو اگر حساب نکنیم میشه اولین نقاشی، که حداقل یه سوژه داره (هرچند ممکنه زیاد شبیه نشده باشه!)

یه دونه بونسای کشیدم و با اینکه از نظر هنری ممکنه هیچ ارزشی نداشته باشه نقاشیم، اما خیلی حس خوبی بهم داد. خیلی روحیه ام رو عوض کرد. یه دفترچه مخصوص نقاشی و طراحی خریده بودم از مالزی اما هی فکر می کردم من که نقاشی نمی کنم آخه چرا خریدم! اما حالا یه شور و شوق عجیبی دارم که توش نقاشی کنم. نمی دونم حالا چرا گیر دادم به آبرنگ. بی پدر تا می جنبی گند زده میشه به نقاشیت! (مخصوصا وقتی قد هویج بدونی ازش)

راستی کتاب خودآموز نقاشی با آبرنگ داریم؟

حالا یه چیز دیگه. بعضی وقت ها آدم خودشو می کُشه که بره توی یه جمعی، خودشو بچپونه تو یه گروهی، که یه عده ی مشخص بشناسنش و برای خودش کسی بشه بین اونا. بعد یه مدت که حسابی جا افتاد و به چیزی که می خواست رسید، می بینه دلش می خواد از دست این جمع قایم بشه، اصلا بره توی یه محیط دیگه، دیگه بهش کار نداشته باشن و آدمو از خودشون ندونن! یه جورایی خوددرگیریه دیگه!

دارم روزی حدود ۲۰ صفحه کتاب می خونم. یه کتاب دارم می خونم که شروع کنم ترجمه و بعد مدت ها کتابی پیدا کردم که وقتی می خونمش دقیقا مثل فیلم برام تصویر میشه جلوی چشمم. همه ی شخصیت ها و مکان ها وجود دارن برام. تازه خیلی جاها جداْ هیجان زده میشم موقع خوندن، می خندم با خودم یا چشمام پر اشک میشه. خیلی کتاب خوب و دوست داشتنی ایه. اسمش هم بامزه است: «انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنزی»

دیشب رفتم یه سری از نامه های (ایمیل های) سال ۲۰۰۲ رو که پرینت گرفته بودن درآوردم و نشستم خوندن. آدم همیشه بخش هایی از زندگیش رو انگار یادش می ره. نه اینکه کلا فراموش کنه اما دیگه کهنه و قدیمیه و توی روزمره به درد نمی خوره. برای همین کم کم یادت می ره چطوری بودی و به چی فکر می کردی. یادت می ره احساساتت چقدر شدت و عمق داشته. یادت میره دقیقا چه جملاتی گفتی و شنیدی. یادت میره تمام زندگیت بوده... تمام زندگیت...



 
یکشنبه 1 فروردین 1389
روز اول

من نمی دونم با اینهمه ادعا که ما داشتیم، چرا به فکرمون نرسید یه انجمن ادبی جمع و جور درست کنیم واسه خودمون. الان هرچی فکر می کنم می بینم کسی نمونده این دور و بر که وقتش رو بذاره واسه این کارها!

خیلی دوست داشتم یه انجمن ادبی راه بندازیم و به روش خودمون اداره اش کنیم.



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234107


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda