X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 8 فروردین 1389
من به یک احساس خالی دلخوشم...

دیروز اولین نقاشی آبرنگم رو کشیدم. البته اون آبرنگ بازی های دوران بچگی ام رو اگر حساب نکنیم میشه اولین نقاشی، که حداقل یه سوژه داره (هرچند ممکنه زیاد شبیه نشده باشه!)

یه دونه بونسای کشیدم و با اینکه از نظر هنری ممکنه هیچ ارزشی نداشته باشه نقاشیم، اما خیلی حس خوبی بهم داد. خیلی روحیه ام رو عوض کرد. یه دفترچه مخصوص نقاشی و طراحی خریده بودم از مالزی اما هی فکر می کردم من که نقاشی نمی کنم آخه چرا خریدم! اما حالا یه شور و شوق عجیبی دارم که توش نقاشی کنم. نمی دونم حالا چرا گیر دادم به آبرنگ. بی پدر تا می جنبی گند زده میشه به نقاشیت! (مخصوصا وقتی قد هویج بدونی ازش)

راستی کتاب خودآموز نقاشی با آبرنگ داریم؟

حالا یه چیز دیگه. بعضی وقت ها آدم خودشو می کُشه که بره توی یه جمعی، خودشو بچپونه تو یه گروهی، که یه عده ی مشخص بشناسنش و برای خودش کسی بشه بین اونا. بعد یه مدت که حسابی جا افتاد و به چیزی که می خواست رسید، می بینه دلش می خواد از دست این جمع قایم بشه، اصلا بره توی یه محیط دیگه، دیگه بهش کار نداشته باشن و آدمو از خودشون ندونن! یه جورایی خوددرگیریه دیگه!

دارم روزی حدود ۲۰ صفحه کتاب می خونم. یه کتاب دارم می خونم که شروع کنم ترجمه و بعد مدت ها کتابی پیدا کردم که وقتی می خونمش دقیقا مثل فیلم برام تصویر میشه جلوی چشمم. همه ی شخصیت ها و مکان ها وجود دارن برام. تازه خیلی جاها جداْ هیجان زده میشم موقع خوندن، می خندم با خودم یا چشمام پر اشک میشه. خیلی کتاب خوب و دوست داشتنی ایه. اسمش هم بامزه است: «انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنزی»

دیشب رفتم یه سری از نامه های (ایمیل های) سال ۲۰۰۲ رو که پرینت گرفته بودن درآوردم و نشستم خوندن. آدم همیشه بخش هایی از زندگیش رو انگار یادش می ره. نه اینکه کلا فراموش کنه اما دیگه کهنه و قدیمیه و توی روزمره به درد نمی خوره. برای همین کم کم یادت می ره چطوری بودی و به چی فکر می کردی. یادت می ره احساساتت چقدر شدت و عمق داشته. یادت میره دقیقا چه جملاتی گفتی و شنیدی. یادت میره تمام زندگیت بوده... تمام زندگیت...



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234106


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda