X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 30 فروردین 1390
دیگر کسی دل به دریا نخواهد زد


من ساکن بلندترین فانوس دریایی جهانم

در دور افتاده ترین جزیره

در انتهای دریایی که

دیگر هیچ زورقی حتی

راهش را گم نمی کند


 
شنبه 27 فروردین 1390
257

تعطیلات ایستر (عید پاک) است. تا دو هفته. من الان در وضعی نیستم که تعطیل باشم چون خودم حالم جوری است که یکی باید مرا هی تکان تکان بدهد و در جهت فعالسازی من آستین بالا بزند. حالا زده و رسوب فصلی ما هم خورده به تعطیلات ایستر. کسل می باشم ایهاالناس!

برنامه گذاشتم از دوشنبه شروع کنم کارهای پایان ترم را انجام دادن اما امروز و فردا را که شنبه و یکشنبه ی لعنتی می توان نام نهاد، به کسالت خواهد گذشت. و شاید اندکی کارهای خرده ریز. اما قبل از اینکه اینطور به گل بنشینم کتاب تازه ی جواد سعیدی پور را خواندم؛ «هیچان».

من خودم تا این لحظه نمی دانم دقیقا هیچان را چطوری می خوانند یا دقیقا یعنی چه اما کتاب مجموعه داستان های مینیمال است. جواد، که مدت ها با نام رضا ناظم وبلاگ مینیمال اش را می نوشت، بالاخره تصمیم گرفت کتابش را بگذارد روی نت. اولین کتابش «اپرای قورباغه های مرداب خوار» بود که نشر کاروان منتشر کرد و خب سرنوشت بازنشر این کتاب هم مثل خیلی کتاب های دیگر و حتی سرنوشت خود نشر، می شود یک قصه ی درست و حسابی که باز هم حتما مجوز نخواهد گرفت.


همین الان از اتاق فرمان (جی-میل) به من خبر دادند که هیچان ترکیب هیچ و «ان» جمع است. یعنی هیچ ها. این تعریف خود نویسنده است و بنده دیگر توضیح اضافی نمی دهم. 


داستان های این کتاب خیلی سرراست و عریان است، انگار خیلی راحت تر از کتاب قبل نوشته شده. شاید هم به این دلیل است که اسیر سانسور یا خودسانسوری نویسنده نشده. من اکثر داستان ها را به جز دو، سه تا دوست داشتم. ساختار داستان ها جالب است. با اینکه شاید خیلی ساده به نظر بیایند.

جالبی این مجموعه اینست که بعضی داستان ها شدیدا رئال هستند و بعضی دیگر یکهو می روند توی دنیای سورئال. و با این وجود در کنار هم مجموعه پرکششی ساخته اند. به نظرم در میان ادبیات مینیمال فارسی مجموعه ارزشمندی است. نمی دانم نویسنده با باقی کتاب هایش چه خواهد کرد اما این کتاب فعلا به صورت رایگان در دسترس عموم است و هرکسی که تمایل دارد می تواند به حسابی که داخل کتاب ذکر شده مبلغی را ارسال کند.


همه چیزمان جمع شده توی نت. با هر نوع سانسوری باید بالاخره یک جور مبارزه کرد. از خاک خوردن کتاب در قفسه ها بهتر است به هرحال. ادبیات نسل ما باید خوانده شود. از اینکه کتاب وبلاگ نویس های هم دوره ام در می آیند خوشحالم. از اینکه این نوشتن هایمان یک جایی در دنیای مجازی گم نشده. امیدوارم کتاب بعدی که در می آید مال آقای لابیرنت باشد. ترجیحا چاپ کاغذی!


کتاب هیچان را از اینجا دانلود کنید بی زحمت!


 
دوشنبه 22 فروردین 1390
نیمه جان در غروب

اشک ها

ریمل ها

کرم پودرها


همه را باهم

از چهره می شویم


زار زدن های یکشنبه

همان دلتنگی های جمعه هاست

که در دلم مانده

و سر باز می کند

به افق جایی در غرب


دستم را روی کاشی های سفید

می فشارم

می فشارم

می فشارم


خاطره ای نمی ماند دیگر

زیر دوش یکشنبه شب


همه را

آب

با خودش

برد


 
شنبه 20 فروردین 1390
از لندن چه خبر؟

من و وِندی از روز اول وجه اشتراک های زیادی داشتیم. هر دو توی این محیط جدید غریبه بودیم.  اولین کلاسمون رو هم توی دانشگاه باهم توی یه دوشنبه ی ابری و مزخرف شروع کردیم.

البته من و وندی دوتا فرق خیلی بزرگ هم باهم داریم. اول اینکه اون امریکاییه و من ایرانی، دوم اینکه اون استاده و من دانشجو. برآیند این نقاط مشترک و اختلافات به اینجا ختم شد که ما اصلا از هم خوشمون نیاد. بعضی وقتا فکر می کنم شاید واقعا تاثیر تبلیغات رسانه های دولت هامونه که ما اینطوری به هم پشت چشم نازک می کنیم، اما باید واقع بین بود. اول من ازش بدم می اومد و به عنوان استاد قبولش نداشتم. بعدش اون حسم رو روی هوا گرفت. تازه یه گندی هم زدم یه بار که واقعا قصدی نداشتم اما اون گند باعث شد اختلافات ما مثل اختلافات بین دولت هامون یه شکاف عمیق بینمون بندازه.

یه بار وقتی رفتم سرکلاس، دیدم روی تخته سفید (!) آثار درس شیمی آلی مونده. پیوندهای دوگانه ی کربن با فیلان و اینا. بعدش یهو یاد دانشکده نساجی افتادم و کلاس شیمی آلی و یهو یه موج خاطرات اومد زد منو کج کرد کلا. له کرد حتی. بعدش بچه ها یکی یکی اومدن تو و بعدش هم وندی اومد. یه نگاهی کرد به تخته و با خنده گفت کسی هست ازینا سر دربیاره؟ من که هیچی نمی فهمم ازشون!

منم یهو خر شدم، حس شیمیدان بودنم زد بالا، دقیقا توضیح دادم که اونایی که روی تخته است اتم های فیلانه که با بهمان ترکیب شدن و اینا. آقا جان چشمت روز بد نبینه، لبخند وندی ماسید روی صورتش و از اون لحظه ای که با خشونت برمی گشت تا تخته رو پاک کنه، دشمنی ما شروع شد.

میان ترم، کمترین نمره رو از وندی گرفتم. پایان ترم هم همینطور. توی فیدبکی که بهم داده بود تا می توست تیکه بهم انداخته بود. خلاصه این ترم وقتی اولین دوشنبه باز هم باهم وارد کلاس شدیم و فهمیدیم که بیخ ریش هم بسته شدیم، یه کم چنگ و دندون به هم نشون دادیم!


حالا من و وندی مجبوریم که همدیگرو تحمل کنیم. من ازش بدم میاد چون بلد نیست درس بده. به قول خودش بعد از یه مدت فری لنس کار کردن خسته شده و فکر کرده بیاد تدریس کنه!!! اینم شد دلیل آخه؟؟؟  

وندی یه مدت طولانی توی روسیه کار کرده به عنوان روزنامه نگار، اون زمان که هنوز اتحاد جماهیر شوروی بوده. فکر کنم دلیل اصلی ای هم که استخدامش کردن همین تجربه اشه. اما انقدر خاطرات تکراریشو سر کلاس تعریف کرده که هفته ی پیش تا گفت یه بار توی روسیه... همه ی کلاس زد زیر خنده. البته به جز من! فکر کنم یه کم با این کار به ترمیم روابط کمک کردم چون تا آخر کلاس دوبار بهم لبخند زد و یه چیزی رو هم اختصاصی برام توضیح داد چون فکر کرد انگلیسی ام در اون حد خوب نیست. من یه کم بهم برخورد اما گذاشتم به پای حسن نیتش! یه همچین آدم با گذشتی هستم من!



 
جمعه 12 فروردین 1390
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

دلم می خواد برگردیم به ده سال پیش. من طاق باز بخوابم روی اون تختی که کنار پنجره بود. تو بشینی روی گبه ات و برام حمید مصدق بخونی. ما همچین خاطره ای باهم نداریم. اما من دلم می خواد یه امشب رو برگردیم به اون زمان و اون اتاق بزرگ آبی و این خاطره رو باهم بسازیم.

تو از رو کتاب بخونی و من زیر لب زمزمه کنم:


با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی هاست

.

.

.

و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست

.

.

.

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که  مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب، عاقبت مرد؟ افسوس!
کاشکی می دیدم


 
یکشنبه 7 فروردین 1390
در شکوفه باران


ما

در شکوفه باران


ما در شکوفه باران می میریم عشق من
همراه با سوز سردی
که از زمستان به جا مانده است
همصدا با پرنده ای
که به خانه اش برمی گردد

ما در شکوفه باران عشق می ورزیم
به روزهای روشنی
که هرگز ندیده ایم
به آغوش های سرشار از لذتی
که هرگز نچشیده ایم

ما در شکوفه باران می میریم
همچو سنگی که در این نهر گل آلود
غرق می شود

در شبی که بوی باران
مرغابی ها را از رود می پراند

ما
در شکوفه باران
می میریم
عشق من


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233940


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda