X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 3 بهمن 1388
غذای روز

این دو هفته را تقریبا مرتب با دوستان می گذرانم. چه آنی که بالاخره دارد با خانواده اش مهاجرت می کند امریکا، چه دو نفری که عاشق کشف رستوران و کافی شاپند و برای تعطیلات بهمن و نوروزشان دارند برنامه ریزی می کنند بروند سفر و چه آنی که وقتی رانندگی می کند محل سگ به پشت سری اش نمی دهد.

با جمع دوستان دبیرستان -اکیپ خوب همیشگی- رفتیم پارک نهج البلاغه هفته پیش! راستش من اسم پارک را که شنیدم کمی تردید کردم که بروم یا نه اما پارک جالبی بود. موقع ورود و خروج خیلی توی ترافیک ماندیم اما خوش گذشت. یک دره در فاز شش شهرک غرب که از میانش یک نهر می گذرد. همینطور مارپیچ باید بروی پایین. جای قشنگی است. به قول بچه ها «ممد باقر چه کرده!»

بعد رفتیم آلونک، اول گیشا از اتوبان حکیم. برای سفارش دادن همبرگر که تنها غذای آلونک است حدود ۴۵ دقیقه وقت صرف کردیم. بچه ها می گفتند شرکت فراری هم اینقدر آپشن ندارد! به جز منوی غذا که همان همبرگر و چیز برگرو قارچ برگر و خلاصه مشتقات برگر است، یک منوی مخصوص سس دارد که روح و روان ما را شاد کرد. ما هم که ۱۰-۱۲ نفر بودیم و هر کداممان یک سسی انتخاب کردیم و این تنوع ما را به وجد آورد. اما واقعا همبرگرهای خوشمزه ای بود، توصیه می کنم شدید. هرچند باید یا کنار خیابان خورد یا در ماشین اما ارزشش را داشت، عالی بود.


دیشب رفتیم رستوران گیاهی آناندا توی اختیاره جنوبی. اولین بارم بود می رفتم و از فضایش خوشم آمد. غذا هم ای بد نبود. البته امروز صبح با معده درد شدیدی پاشدم که نمی دانم باید گردن غذای آنجا انداخت یا نه. اما جای دنج و خوبی بود.

از آنجا که این معاشرت ها همه به خوردن ختم می شوند، یک روز دیگرش را با دوست مهاجرم رفتیم لیموترش و سفارش یک قوری چای دادیم با کیک. بعد فنجان هایی که آورد فنجان های کوچک قهوه خوری بود. گفتیم اینها خیلی کوچک و باریکند و چای خوری نیستندها. پسرک جواب داد نه از این کوچیک تر هم داریم! دیدیم با این آدم نمی شود بحث کرد و چایمان را به صورت قطره چکانی توی آن فنجان های اسپرسو خوردیم و بعدش تنها عکس دونفره مان را گرفتیم که سند داشته باشیم برای دوست بودن باهم.

چهارشنبه شب با هزار دردسر شام رفتیم میخکوب که بالاخره این دوست ما که عهد کرده بود پاستای میخکوب بخورد، نخورده از دنیا نرود. نشستیم به خوردن و حرف های خاله زنکی صدمن یه غاز زدن! آخرش که دوستمان راضی داشت حساب می کرد و تصمیم می گرفت بازم بیاید اینجا، صاحب رستوران گفت دارند می بندند و نقل مکان می کنند به برج آفتاب! گفتم آنجا که به اندازه کافی پستو و رستوران ایتالیایی دارد! نمی دانم حرص و طمع اینهاست که فکر می کنند می توانند با آنها رقابت کنند یا اصلا از خود آنها هستند.

در نهایت برای جمع کردن داستان دوستان و شکم هایمان، یک پلوپزبخارپز دونفره گرفتم که کاملا تودل بروست و قرار است غذاهای من درآوردی زیادی را به جز پلو در آن پخت. چه حس خوبی است که وبلاگ را با این مسائل عادی پر کنی و جدی ها را به روی خودت نیاوری!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233743


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda