X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 12 مهر 1385
برای ناخدای جوان (۴)

از دختر پرسید که چطور از کشتی به گِل نشسته خبر دارد؟

دختر با غرور خاصی پاسخ داد که او فرزند دریاست٬چطور میتواند از چنین اتفاقی در همسایگی خبر نداشته باشد.ناخدای جوان به او گفت که یکی از ملوانان آن کشتی است که از زندگی روی آب خسته شده و به این شهر آمده تا شاید کاری پیدا کند و زندگیش را از نو بسازد.

چهره دختر در هم رفت.نمیتوانست درک کند کسی قدر زندگی ای را که مدام در سفر خللاصه میشود نداند. زندگی ای که رویای او بود!

ناخدای جوان ترجیح میداد زودتر از دختر دور شود.حس عجیبی اورا معذب میکرد. میخواست از او فرار کند.چشمان دختر اورا به یاد چشمان آشنایی مینداخت: خودش!  در لحظه٬هم به او جذب میشد و هم احساس نا امنی میکرد. دختر سوال پیچش کرده بود.میخواست بداند « چرا؟» و او خود نمیدانست.

طوری که انگار میخواهد اورا دست به سر کند به او فهماند که میخواهد قبل از اینکه شهر کاملاْ بیدار شود گشتی بزند و کاری برای خویش دست و پا کند. و دختر را با کنجکاویهای غریب و رویاهای بکرش تنها گذاشت.

با خود قرار گذاشت که خویش را فراموش کند. که معمولی باشد و بی آرزو. هر چیزی را انگار بار اول است که میبیند و میچشدو تجربه میکند.که زندگیش محدود به همان لحظه باشد وبس. عهد کرد که دیگر رویا پرداز نباشد و نظریات عجیب نداشته باشد.

همانطور که وارد خیابان اصلی شهر میشد گویی وارد جریان تازه ای از زندگی شده است که همیشه از آن می گریخت.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234006


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda