چه احمقانه و چه ساده و چه سخت، چه پیچیده است زندگی. همه اش باهم. وقتی تنهایی یا عاشق، وقتی بیکاری یا سرشلوغ. همه اش باهم! امروز برف آمد تهران. خیلی آرام و جوان و زیبا بود. کم بود. نتوانست شهر را سفیدپوش کند اما دلم را نرم کرد.
چرا من همیشه باید دو تا هندوانه باهم بردارم؟ دوتا مسیر را باهم بروم؟ آن زمان هم که این کارها را نمی کنم انقدر سوت و کور است که فسیل می شوم. آدم وقتی برای تغییرات بزرگش نقشه می کشد فکر می کند خیلی زمان دارد تا آن موقع. حالا خیلی وقت هست تا برسیم به جایی که باید اینجوری کنیم و آنجوری کنیم. بعد یکهو فکر کنی کل زندگی ات بی هوا می پیچد توی یک بزرگراه دیگر که هنوز اسم هم برایش نگذاشته اند. یکهو ببینی کل زندگی ات ممکن است در عرض یک ماه عوض شود. همه چیزش تغییر کند! شوکه نمی شوی؟ آنقدر تخت گاز می رود سرنوشت که باید در آن واحد هوای صدتا چیز را داشته باشی، فکر راست و ریست کردن هزارتا کار باید باشی برای تغییر بزرگ. انقدر مغزت از جزئیات پر می شود که وقت نمی کنی در روز به خود تغییر فکر کنی. بعد شب یک غلت می زنی روی تخت و جیغ بنفش می کشی (شاید هم محکم بزنی روی پیشانی ات): همه چیز به این سادگی و به همین وحشتناکی زیر و رو می شود!
زندگی به یک جایی رسیده، به یک مرحله ای رسیده که فکر می کنی دیگر نمی توانی مزه ی هیجان و شور و شوق عاشقانه را بچشی. بعد، شنیدن موسیقی تو را منقلب می کند. تو را پرت می کند به سرزمین احساسات لطیف و دست نیافتنی. یک آهنگ قدیمی توی جاده دماوند، وجود داستان های عاشقانه را در لحظه ممکن می کند. یک آهنگ قدیمی توی خانه از تلویزیون، امکان پیدا شدن لحظه های ناب عاشقانه را از هیچ، واقعی می کند. تو را نرم می کند. می گویی: «عجیب است... قلب دارم هنوز!»
یک موسیقی می تواند به تو اطمینان دهد که ناشدنی ها ممکن است. در روزهایی که آن به ظاهر خوشی ها و همه ی اتفاقات زندگی ات هم روی خط ثابت می گذرند و تو را نمی لرزانند. یک موسیقی خیلی کارها با آدم می کند که هیچکس دیگر نمی تواند.
موسیقی که تمام بشود، از جاده دماوند می اندازی توی بابایی و بر می گردی سمت خانه. جایی که هیچ داستان عاشقانه ای در انتظارت نیست. هیچ شور و شوقی، هیچ... هیچ حسی!
چند روز پیش با یکی از روزنامه نگاران با سابقه صحبت می کردم که مثل خیلی ها به کشوری دیگر مهاجرت کرده و با این که از نظر اخبار به روز است اما دوری خود را از جامعه ی امروز ایران حس می کند. از من پرسید که نسل شما چطورند؟ آدم های دور و ورت را چطور توصیف می کنی؟
خیلی سوال سختی است. جوابش این است که آدم های دور و ور من هم مثل همه جای دیگر متفاوتند. یک سری را که می بینی مثل دوستان آنلاین و گودری و وبلاگ نویس و فیس بوکی، یک جورند. یک عده که دوستان مدرسه و دانشگاه و اهل خانه و خانواده و زندگی ثابت و بی دغدغه و بدون ریسک هستند، یک گروه دیگرند.
یک گروه درو همسایه و دوست و آشنای دور هستند با طرز فکر متفاوت از دو دسته ی فوق! این ها آدم هایی هستند «بی خط»! یعنی واقعا معلوم نیست چه می خواهند و به چه عقیده دارند. با یک موج می روند و با موج دیگر برمی گردند.
پرسید که مثلا هستند کسانی که با ریسک و هیجان و پویایی زندگی کنند؟ من گفتم هستند اما کم هستند. من خودم مجبورم کارها و زندگی ام را مدام برای دوستان نزدیکم توضیح بدهم. البته منظورم این نیست که حتما یک اجباری هست که جواب بدهم به آنها، اما برایشان قابل درک نیست. البته خوشبختانه پیدا می شوند آنها که با آدم همفکر باشند یا تشویق کنند یا حمایت، یا حداقل گوش خوبی باشند. البته امیدوارم پشت سر آدم سر تکان ندهند که طرف خل و چل است. (البته اگر هم سرتکان بدهند من خل و چل که رویه ام را عوض نمی کنم)
مثلا توی یکسال اخیر، من دو سه گروه مختلف دیدم از جوان های اطرافم که شروع کرده اند گروهی کتاب خوانی کردن. کتاب های تاریخ و جامعه شناسی و بعضا فلسفه. خب این واقعا حرکتی ستودنی است. یک حرکت به اصطلاح خودجوش. یک نیاز برای دانستن و بحث و بالا بردن سطح درک مان از آنچه قبلا اتفاق افتاده. دید وسیع تر برای تجزیه تحلیل وقایع و خلاصه جمع کردن آدم ها، به اشتراک گذاشتن افکار و برداشت ها. یعنی اگر کاری که گودر می کند را بشود آدم ها چند نفر چند نفر حضوری انجام دهند، می دانید چه نفس تازه ای در جامعه ی ایران دمیده می شود؟ آن ها که آدم های آنلاین هم نیستند، عادت های خوبی پیدا می کنند و می توان گفت که یک جهش فرهنگی پیدا می کنیم. خیلی عالی است و من خیلی خوشبینم به این جور فعالیت ها. آدم خوش خوشانش می شود. همچین افتخار می کند.
اما در کنار این آدم ها کسان دیگری هم هستند که نمی شود حذفشان کرد و همیشه خدا هم خواهند بود. اما به نظر من نباید فراموش کرد که این آدم ها بین ما هستند. همان بی خط ها! آدمی که دوره قبلی به همین رئیس جمهور فعلی رای داد، چون عقیده داشت ساده می پوشد و ساده حرف می زند و از مردم است و روحانی هم نیست. این آدم دانشگاه رفته است، فقیر هم نیست ساکن پایتخت هم هست، از هیچ ارگان دولتی هم پول نمی گیرد، ظاهرش هم بسیار مدرن و امروزی است.
همین آدم امسال صدایش درآمده بود و معترض بود از وضع زمانه، اما گفت که تحریم می کند و چه فرق می کند و... خلاصه آخر سر به صورت ضربتی تصمیم گرفت رای بدهد. کمی بین سه نفر دیگر شیر یا خط کرد تا به مهندس رای داد.
روزهای شلوغی هم بیکار ننشست و هم پشت بام را خالی نمی گذاشت و هم تا دم باتوم و گاز فلفل رفته بود. اما بعدش دوباره حوصله اش سر رفت و گفت این کارها فایده ندارد. این روزها دغدغه اصلی اش این است که گفته اند سال ۲۰۱۲ ولی عصر می آید و جهان داغان می شود و نشانه هایش را هم در غرب دیده اند. شدیدا دنبال این است که بداند آقا چه شکلی است؟ اهل کدام شهر است؟ موهایش و چشمهایش چه رنگی است و چه کاره است؟ از من پرسید که در این مورد چه می دانم! من هم که جوابی نداشتم کمی مکث کردم و گفتم تنها اطلاعاتی که راجع به سال ۲۰۱۲ و نابودی زمین دارم فیلم جدیدی است که اکران شده!
خلاصه که توصیف دوروبر خودم خیلی سخت است. حتی از توصیف خودم هم سخت تر است. آدم ها خیلی متفاوتند. آدم هایی که آدم از دیدن و بودنشان لذت می برد و امیدوار می شود، آدمهایی که واقعا نمی دانی باید بهشان چه بگویی و آدم هایی که دوست دارند زندگی خودشان را بکنند و به کسی کاری نداشته باشند. روزمرگیشان را دوست دارند یا بهشان آنقدر امنیت می دهد که می ترسند لحظه ای از آن دل بکنند. اگر منظور روحیه خلق و پیشروی و تغییر باشد، من زیاد در زندگی شخصیشان نمی بینم، حتی اگر هیجان های زیادی ازشان توی خیابان ها دیده باشم این چند ماه.
دلم می خواهد شعری بگویم برایتان
آن زمان که سراسیمه می دوید توی کوچه های شهر
آن لحظه که اشک می ریزد چشمانتان
بی اختیار،
به زور گاز و آتش و دود
دلم می خواهد شعری شجاع بگویم برایتان
پس از زخم خوردن ها
آن زمان که خندیدن، تک تک عضلاتتان را درد می آورد
دلم می خواهد شعری بگویم برایتان
بدون جستجوی وزن
بی قافیه.
که هر کدام
با هر نفس
یک آوا از آن باشید
من فکر می کنم دارم دیوانه می شوم اما با بقیه که صحبت می کنم، می گویند فقط خسته ام و دارم دیوانه نمی شوم!
دیشب (یا امروز صبح) ساعت یک ونیم پاشدم به سالاد درست کردن. بعدش هم کمی با آهنگ های عهد دقیانوس مارتیک بال بال زدن! (چون آن کاری که من می کردم هیچ گونه شباهتی به رقصیدن نداشت!)
خیلی هیجان لازم هستم. خیلی شدید. و برای اینکه گاد عزیز یک وقت هیجان اشتباهی نازل نکنند باید بگویم که به یک نوع هیجان شدید و غیرمنتظره و شادی آور نیازمندم. قربان یو!
هفته ی پیش بالاخره رفتم و یک عدد فوتوپرینتر خریدم. اینجای دلم مانده بود که بخرم. همه می گفتند نمی ارزد و اگر عکس زیاد چاپ نکنی خراب می شود و هزار حرف دیگر. اما برای عقده ای نشدن و خود دوست داشتگی پاییزی، بالاخره یک عدد پرینتر کَنون خریداری شد. دوستان می توانند عکس های درخواستی خود را ارسال و چاپ شده شان را تحویل بگیرند! تخفیف هم می دهیم، لطفا چانه نزنید.
صبح ها به شدت (با تاکید) خواب می بینم پشت سرهم. خواب هایی با داستان ها و شخصیت های بی ربط که چیز زیادی هم ازشان یادم نمی آید. اما این خواب های اساسی، نمی گذارند از خواب بیدار بشوم. وقتی هم تمام می شوند، یک ساعتی مدام بین خواب و بیداری هستم و تکلیفم باخودم روشن نیست و میخ شده ام به رختخواب و نمی دانم چه مرگم است.
یک ماه و نیم از بنایی و نقاشی خانه ما می گذرد و تنها اتاقی که کامل سروسامان نگرفته اتاق من است. حالا هی من می گویم دارد یک چیزیم می شود، بگویید نمی شود!
امروز هوا خوب است. دلم می خواهد بروم بیرون و کمی بچرم. همچون گوسپندی خوشحال و بی غم روی تپه ای سرسبز!
- اگه پسری هست که میاد دم خونه تون دنبالت و شب ها هم می رسونتت، باهاش ازدواج کن!
- وا... رو چه حسابی؟
- رو این حساب که آدرس خونه تون خیلی سخته و راهش خیلی پیچیده است. اگه همچین فداکاری ای کرده و مسیر رو یاد گرفته، حتماْ مناسبه؛ معطل نکن!
خوابم می گیرد. دلم می خواهد مدام بخوابم. از سال ۷۶ به این طرف، انقدر خواب آلودگی مرا دوست نداشته است. یک جور خستگی توی خونم است. یک جور کسالت که حتی با سفر رفتن، فیلم دیدن و غذای خوب خوردن رفع نمی شود! چرا همه چیز کش می آید؟
خوابم می گیرد. مدام دلم می خواهد بخوابم. تختم بوی یاس می دهد. عاشق عطر یاسم. عاشق یاس ها توی گلدان های بزرگ. توی گرما یاس، توی سرما نرگس! خوشبوتر از اینها نیست. اما نرگس آدم را زنده می کند و یاس آدم را می میراند. نرگس عطر زمینی است و یاس عطر آسمانی! یاس ها را ریخته ام کنار بالش، شب با هر نفس می میرم.
این چند روز با مهندس جشنواره کن برپا کردیم. چهارتا فیلم جدید دیدیم و کراکف پنیر خوردیم. اما کسالت جایش را به طراوت نداد! چرا انقدر دلزده؟ اینهمه کار هست، اینهمه برنامه، اینهمه آن بیرون زندگی هست! چرا این یک مشت یاس کافی است تا همه چیز را بمیراند؟
من برمی گردم و نگاه می کنم به پشت سر... گذشته ام را نگاه می کنم با چشمانی خواب آلوده و می ترسم از شباهت این روزها به آن غروب هایی که فقط می خوابیدم و هیچ چیز مرا زنده نمی کرد. آن زمان دلیلی نداشتم برای زنده بودن. امروز اما تا دلت بخواهد برنامه و کار هست برای انجام دادن. پس اینهمه کسالت و دلزدگی برای چیست؟
«شوق» ها مرده اند... تنها بوی یاس در اتاق مانده؛ و خوابی که همچون غبار روی من می نشیند و چهره ام را کهنه می کند.
ته دلم، آنجا که مثل ته دل نهنگ تاریک و سرد است، شعله ای روشن شده؛ کوچک! همه ی دلم را روشن و گرم نمی کند، اما دلم را از تاریکی و یاس بیرون آورده است. موسیقی گوش می کنم. وقتی به یک موزیسین فکر می کنی، چه چیز بهتر از اینکه موسیقی گوش کنی، آنهم از نوع کلاسیک!
ده سال پیش... ده سال پیش، زندگی من چرخید. و یک نفر آدم دوست داشتنی در چرخش آن سهم بزرگی داشت.
آن موقع در دفترم نوشتم: «خدا به من ثابت کرد، آن کسی که شبیه هیچکس نیست وجود دارد.» اما او را گم کردم. در گذر زمان... قرار هم نبود بماند. آنقدر تصادفی به هم رسیده بودیم که قرار نبود جایی پابند هم بشویم. گاه گداری خبری ازش می خواندم. تمام آرزوها و برنامه هایی که برایم گفته بود، به همه شان رسید!
حالا بعد این همه مدت، دنیای مجازی باعث شد بار دیگر پیدایش کنم. ده سال آدم را عوض می کند اما او همانقدر آشناست که در اولین برخوردش آشنا بود. همانقدر که فکر می کردی چندین سال است باهم دمخور بوده اید. حضورش، که باز معلوم نیست به خاطر تصادفی بودنش چقدر ماندنی است، شعله ای را در دلم روشن کرد. مثل قبل آتشی برپا نکرده اما، شاید اینبار هم زندگی ام را بچرخاند...