واقعیت که سخت و دردآور می شود، به رویا پناه می برم. واقعیت که شبیه رویا می شود، غافلگیر و درمانده ام. آتش بازی ها در آسمان می شکفند، مثل ستاره می درخشند و مانند پولک های رقصان می ریزند. آنقدر سرد است که هوا پرشده از قطره های آب. کوچه ها خیال انگیز و تار. درختان محو، ما دور، زمین خیس.
آخرِ همین سرازیری، برگ ها ورودی خانه را فرش کرده اند. من با خود می گویم، اینجا چه می کنیم؟ لحظه ای در زمان گم می شوم، زود اما برمی گردم. چگونه زمان، مکان ها را تحمل پذیر می کند؟ چگونه ما، در انتهای یک کوچه ی خیال انگیز گم می شویم؟
دستم را بالا می برم، برای آخرین اتوبوس شب؛ که نور چراغ هایش از دور پیداست. سرم را که سنگین شده از بار خاطرات یک شب نمناک، تکیه می دهم به شیشه ی سرد. با خود می گویم: اینجا چه می کنیم؟
بله دیگه، ما این آخر هفته در فراق کیف و پول و چتر و کیف آرایش و اینا... نشسته بودیم توی اتاقمون و سماق می مکیدیم! البته دروغگو خره، سماق نداشتیم که! همینطوری نشسته بودیم غصه می خوردیم. بعدش یهو چشممون افتاد به دوربینمون که روی طاقچه بود (منظور لب پنجره است).
اونوقت تصمیم گرفتیم بریم پارک پشت خونه مون رو کشف کنیم و عکاسی کنیم تا حالمون بهتر بشه.
هوای خوبی بود بعد از یه رگبار کوتاه، و پاییز قشنگی اومده بود توی پارک و من هم مثل خسرو توی خانه ی سبز انقدر راه رفتم تا بالاخره آروم شدم.
اینم چندتا عکس از آخر هفته ی پاییزی ما. همینجور برین عقب عکس ها رو. البته ۴ تا بیشتر نیستا زیاد برین عقب می افتین تو عکس قدیمی ها. افتادین هم افتادین البته! دو نقطه دی
دیشب آخرین کاری که قبل از خاموش کردن چراغ مطالعه و خوابیدن انجام دادم این بود که صفحه ی روز تقویم رو بکنم تا ببینم برای فردا چه کارهایی رو یادداشت کردم. تولد گلدونه بود. چون قرار شده برای تولد هرکدوم از بچه ها یه شعر فی البداهه بگم، یه لبخند شیطنت آمیز زدم و چراغ مطالعه رو خاموش کردم و خوابیدم. توی رختخواب داشتم به گلدونه فکر می کردم. پیش خودم گفتم یه چیزی بگم که روزش رو با خنده شروع کنه. چشمام داشت گرم می شد اما مغزم داشت با سرعت دنبال کلمه و قافیه می گشت.
بعدش یهو یه جرقه زد و یه شعر بانمک اومد توی ذهنم. دیدم اگر بخوابم تا فردا صبح یادم می ره. (نه که حالا شاهکار ادبیات هم بود!) پاشدم و نوشتمش. بعدش فکر کردم به کارتی که می خواستم فردا واسه یه دوست دیگه ام پست کنم، فکر کردم امیدوارم خوشحال بشه از دیدنش. لبخند رضایتی روی لبم بود وقتی می خوابیدم. فکر می کردم می تونم آدم ها رو فردا خوشحال کنم.
فرداش، که یعنی امروز باشه، موقع غروب آفتاب، من داشتم توی میدون لِستر زار زار گریه می کردم. چون کیفم رو توی یه کافه زده بودن و من انقدر شوکه شده بودم که نمی دونستم چکار کنم. تمام بدنم اولش می لرزید و نمی تونستم روی پام وایسم. روی صندلی کافه نشستم و دوستم مشخصاتم رو پر کرد روی یه کاغذ. بعدش توی خیابون دنبال ایستگاه پلیس بودیم که شروع کردم های های گریه کردن. زار زار... هق هق. تجربه ی خیلی بدیه. خیلی خیلی خیلی بد!
یه پلیس زن اومد که فرم پر کنه. ازم پرسید چی توی کیف ات بود؟ داشتم فکر می کردم که تمام کارت های مهم، کلید خونه، کارت مترو... بعدش یاد کارت پستال های گوگن افتادم و خودکار پارکرم که یادگاریه و جاکلیدی ام که عکس من و خواهرم روش بود و عکس های توی کیف پول و... و باز گریه کردم. چون اینا ارزش مادی نداشتن که برای پلیس مهم باشن. کارت بانک و مترو و دانشگاه و خود کلید خونه مهم تر بودن.
یه پلیس مرد پرسید کیف مارک خاصی بود؟ می خواستم بگم نه از باغ سپهسالار خریده بودم اما خیلی دوسش دارم... یا خیلی دوستش داشتم. بعد یاد کیف آرایشم افتادم و آیینه کوچیکم که خواهرم داده بود بهم. باز بغض کردم اما باید با بانک حرف می زدم که کارتم رو کنسل کنن.کارت کنسل شد و فرم پر شد. بهم گفتن احتمالش زیاده که کیف پیدا بشه اما خب پول نقدت دیگه رفته. پول توی کیف زیاد بود اما برای من پس گرفتن بقیه محتویات مهم تر بود. گفت احتمالا چیزای به درد بخور رو برمی داره و بقیه رو می ندازه دور و بعد یکی پیدا می کنه و میاره برای ما و ما باهات تماس می گیریم. بدنم لمس بود. فقط هی می گفتم اوکی اوکی، تنک یو!
حالا شب شنبه است. من روی تخت خواب نشستم. صفحه ی روز تقویم رو پاره می کنم و می ندازم دور. روی فردا یادداشتی ننوشتم. اما هیچ لبخندی در کار نیست. انگار خالی شدم یهو. ایرِی می گفت از این اتفاق ها زیاد می افته. مثلا خواهر زن من رو نگه داشتن با چاقو ترسوندنش و گردنبند و انگشترش رو دزدیدن!!! گفتم ایری الان اصلا وقت خوبی نیست برای تعریف این خاطرات. من هنوز دارم می لرزم. بعدش یه کم فکر کرد و گفت ببین سالمی، حالت خوبه، پاسپورت و ویزات رو نبردن! برو یه کم استراحت کن و نگران نباش.
منم می خوام چراغ مطالعه رو خاموش کنم و بخوابم. مطمئنم که امشب هیچ شعر بانمکی به ذهنم نمیاد.
من می خوام یه مرکز فرهنگی بزنم در آینده. شغل ایده آل من اینه. هنوز تمام جزئیاتش توی ذهنم نیست اما هیجانش توی دلم هست. دلم می خواد یه جایی باشه که نوجوون ها و جوون ها بتونن بیان کنار هم کتاب بخونن، مجله و روزنامه بخونن. با هم راجع بهش بحث کنن. فیلم ببینن.
یه عده به عنوان مربی یا مدرس، حالا هر اسمی که می خواد داشته باشه، براشون کلاس بذارن، ورک شاپ... نقد و بررسی.
بچه ها بتونن از اینترنت رایگان استفاده کنن، با دنیاهای دیگه آشنا بشن...
خدایا دلم خیلی چیزا می خواد توی مرکز خیالی م.
من الان نشستم توی کتابخونه دانشگاه . باورم نمیشه که دوهفته پیش انقدر حالم بد بود از نظر روحی و جسمی که می خواستم چمدونم رو بردارم و برگردم ایران. حالا نشستم توی یه کتابخونه با تمام امکانات و برنامه می ریزم برای مرکز فرهنگی م.
امروز بهو یه عالمه ایده ریخته توی سرم. البته این وسط، فلش مموری م رو هم گم کردم توی دانشگاه که اعصابم داغانه سرش چون کلی فایل روش بود. اما با این وجود حالم خوبه. یعنی می دونی نه که همه چیز مرتب و منظم باشه، نه، اما من پر از انرژی ام. پر از برنامه ریزی. چیزی که خیلی وقت بود ازش محروم بودم. از این خیال ها و آرزوهای بلند پروازانه!
امروز اولین بسته ی پستیم اومد در خونه. یه عالمه فیلم از طرف خواهر کوچِلوئه. کلی الان همه چی روی ذوقه! فقط اگر مشق های دانشگاه رو هم بنویسم فکر کنم دنیا کمی قشنگ تر میشه.
امروز دیدم یه درس داریم به نام «نوشتن برای بچه ها» یهو عاشق رشته ام شدم به خدا!
درختان را دوست دارم
و رنگ های گرم پاییز را
که همراه باد سردی از من می گذرند
ریک می گه وقتی آدم دور از خونه اش مریض می شه، مریضی اش سخت تر به نظر می آد. چون از همه ی اونایی که می شناسه دوره، از خانواده اش دوره و احساس تنهایی می کنه. من البته اونقدرام تنها نبودم و خودمو کم واسه دوستم لوس نکردم ولی صادقانه بگم که به یاد ندارم همچین آنفولانزای شدیدی تا به حال گرفته باشم!
زنده ام در هوای مزخرف لندن. سرفه می نمایم و از بس که به زور خوابیدم چشم درد گرفتم. باشد که فردا روز دیگری باشد!
اینجا فعلا یه چیز جواب می ده: خزیدن زیر پتو!
من امروز یک دِپِ خفیف زدم. نمی دونم چی شد اما عصر غم انگیزی بود.
من بالاخره اومدم مرکز دنیا. آره لندن برای من «مرکز دنیا»ست. به هزارویک دلیل. از بچگی راجع بهش از مامان و بابام شنیده بودم و دلم می خواست این جای عجیب رو که با بقیه دنیا فرق های بزرگی داره ببینم. این شهر همیشه و تو هر مرحله ای از زندگی من، یه نقشی داشته و من خیلی مصر بودم بیام و یه مدتی توش زندگی کنم. هرچی مامان از هوای ابری و دلگیرش و ساختمون های خاکستری و سردش می گفت من بیشتر حریص می شدم. حالا من اینجام و کمی دلم گرفته. روزهای اول، لندن با محبت منو پذیرفت و با هوای عالی و آفتابیش نشون داد که می تونم دوستش داشته باشم. می تونه شهر من باشه!
هنوز هیچی شروع نشده. امروز عصر، بعد این چند روز من هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداشتم و دلم هم نمی خواست برم بیرون. خزیدم زیر پتو و خودم رو زدم به خواب. رادیو جوان روشن بود و یهو آهنگ «خوشگل عاشق» رو گذاشت و من عین یه دختربچه غمم گرفت و بغضم شکست! انگار سال هاست از این فعل استفاده نکردم: بغضم شکست... بغض آدم می شکنه! یه چیزی درون آدم انقدر نازک می شه که با یه تلنگر می شکنه.
این پنج روز، روزهای خوشی بودن. مخصوصا دیروز که داشتم توی کافه جلوی بوش هاوس چای می خوردم و فکر می کردم چقدر این خیابون رو دوست دارم. منو یاد خیابون ولی عصر می اندازه. البته پارک وی تا تجریش که تیکه ی مورد علاقه ی منه و حتی وقتی تهران هم بودم دلم براش دم به ساعت تنگ می شد. حالا یه خیابون اینجا دارم که بتونم جایگزینش کنم. فقط به خاطر اینکه آدم هرجایی که باشه باید یه خیابون مورد علاقه داشته باشه که از چای خوردن توش لذت ببره. این یه اصله! اصل های دیگه ام هست اما من امروز خیلی گناهی ام و بقیه افاضاتم رو می گذارم بعداً می نویسم.
یادم باشد وقتی می رفتم، نسیم پاییزی وزیدن گرفته بود و ترافیک تهران بدتر از همیشه بود. سریال قهوه ی تلخ به جای تلویزیون از توی بقالی ها پخش می شد. گوجه فرنگی هایم نارنجی بودند و توی کوچه چهارمین ساختمان پنج طبقه در حال ساخت بود. رو تشکی صورتی داشتم و اتاقم پر از نور بود.
یادم باشد وقتی که رفتم، ولی عصر از ونک به پایین یک طرفه بود و از پارک وی به تجریش با بلوک های بتونی دو نیم شده بود. سوپر صدف مدیریتش را جدید کرده بود و سوپر تندیس کارت های تبلیغاتی می داد برای دلیوری رایگان!
یادم باشد که پدر کیک شکلاتی بی بی خریده بود روز آخر و خواهر جانم یک روز زودتر از من از ایران رفت. پدرم تازه یاد گرفته بود همه چیز را اسکن کند و مادرم هنوز می ترسید لپ تاپ را تنهایی روشن کند.
یادم باشد من جمعه شب بغض کردم و یادم آمد که خیلی چیزها را نبرده ام و جا هم ندارم که ببرم. آرزوی محال از نیمکره جنوبی تنها کسی بود از میان دوستان که هوای مرا داشت و به قول پدر «دَمبل جیگر» می داد و کلی ذوق داشت برای رفتن من و کلی هم تشویقم می کرد.
یادم باشد که من روزهای آخر وحشت کردم. وحشتم از این بود که خودم را ناامید نکنم و به این «شاید» آخرین شانس زندگی ام گند نزنم. فکرم مشغول این بود که دوست صمیمی ام را از دست دادم، کسی که حتی حاضر نبود یک زنگ تلفن حرامم بکند.
یادم باشد که چشم های کاوه هنوز در دوماهگی آبی بود و همه فکر می کردیم که آبی خواهد ماند و به دایی اش خواهد رفت. آخرین بار با دوستانم پاستا فکتوری بودیم و من لازانیا سفارش دادم.
یادم باشد که پارکینگ شماره سه ی فرودگاه امام آنطرف ترمینال مسافری، وسط بیابان بود و باید برای طی کردن مسافت میان این دو سوار اتوبوس هایی می شدیم که مثل اتوبوس های شهری پر از صندلی های به هم چسبیده بود و کسی عقلش نرسیده بود که همه ی مسافرها حداقل یک چمدان همراهشان هست که نمی توانند روی سرشان بگذارند.
یادم باشد که همه چیز حرص مرا در می آورد و شنیدن اخبار بهم حالت هیستریک می داد. شب ها از فکر و هیجان و استرس خوابم نمی برد و از تخیل مثبت عاجز بودم.
دلم می خواهد یادم باشد که وقتی می رفتم، ما ملت بدبختی بودیم! و این تنها به یک نظام مربوط نبود.