گفته بودم که عاشق عکس گرفتنهای «اِل» ام و خندههای از ته دل «دمی»؟ نه، کجا باید گفته باشم؟ مگر این روزها میشود حرفهای دلی را راحت هرجا به هرکس زد؟
دیگر نامه نوشتن و وبلاگ به روز کردن نوعی حرفه شده. حالا دیگر هرکسی مینویسد از دلش. از همان دلی که هرچه می نویسد باز هم دانههایش پیدا نیست! اما من انقدر یک چیزهایی را در مغزم تکرار می کنم که گاهی فکر میکنم واقعاْ برای کسی گفتمشان. همان حرفهای ساده و غیرمحرمانهای که هیچکس نمیشنود. هیچکس اگر بشنود هم به خاطر نمیآورد.
پس نگفته بودم که صدای کلیدهای جادویی پیانو زانوهای مرا شل میکند؟ یا دیدن برجهای فرمان حس نوستالژیک میدهد؟ اگر این خرده چیزهای نگفتهام را بخواهم بگویم دیگر به روزمرههایمان نمیرسیم! کار و زندگیمان میشود گفتن جملات سوالی کوتاه که با نقطه تمام میشوند چون قرار نیست کسی بهشان جواب بدهد.
سردبیر ایمیل زده که سریع و فوری! نمیدانم فوری یعنی چند ثانیه، چند دقیقه یا چند ساعت؟ سردبیر میگوید ۲۰۰۰ کلمه خوب است اما به بهای کلمهای ۱۵ تومان نمیشود آب بست توی مطلب. اگر ۱۵۰ تومان بود هم نمیشد! میخواستم بپرسم: گفته بودم صدای آشپزی کردن «دوست» را دوست میدارم؟ یا تماس زنجیر «دشمن» را با سینهام؟ ولش کن، وقت نداریم. سردبیر گفته سریع و فوری ۲۰۰۰ کلمه!
- حالا این هفته انقدر حالت بد بود و سردرد و میگرن و اینا، واسه چی بود؟
- هیچی، باز از دست خودم خیلی عصبانی شده بودم که انقدر احمقم!
- ای بابا. خب یه بار بشین تکلیفت رو با خودت کامل روشن کن و قبول کن که انقدر احمقی!
- !
من هیچوقت نپرسیدم که چرا موزه حیات وحش رو اونقدر دوست داشت؟ احتمالاً پرسیدم ولی الان یادم نمیاد. خیلی چیزها رو دیگه یادم نمیاد و برعکسش خیلی چیزهارو هم دقیق یادم میاد!
علاقه مندی های آدما چقدر عجیب غریبن. مثلاً من سعدآباد رو خیلی دوست دارم. اون دارآباد رو دوست داشت. هردوش «آباد» داره توش خب. (دارم چرت و پرت می گم؟ می دونم) اون منو یه بار برد دارآباد اما من هیچوقت نتونستم ببرمش سعدآباد. اما بدون این هم خیلی جاها رفتیم و به اندازه کافی نقطه خاطره انگیز داریم که البته الان من دیگه خیلی هاش رو یادم نمیاد. اما امروز که بعد از چندسال رفتم دارآباد، حیوونای خشک شده رو یادم اومد و اون طاووس سفید زندانی رو. به صورت خیلی دراماتیک فکر کردم می تونم خودم رو توی اون موزه پیدا کنم. خودمو که توی یه حالت طبیعی خشک شدم. خشکم کردن و آدما میان تا منو ببینن. یه نمونه از گونه زامیادیان رو ببینن که کنار مثلا یه درخت خشک شده. منو همون روز که دلم کباب می خواست و خیلی گشنه ام بود باید خشک می کردن. همون روز که از موزه اومدیم بیرون و دربه در دنبال چلوکبابی خوب گشتیم و من عین بچه ها بهانه می گرفتم. چون دلم می خواست که بهانه بگیرم تا بهم ثابت بشه یه نره خری بغلم وایساده تا نازم رو بخره. اونم می خرید. اون هم بلیت موزه رو خرید، هم نازمو و هم چلوکباب رو.
فکر می کنم عاشق تاکسیدرمی بود. عاشق اینکه چیزهایی رو که دوست داره خشک کنه و بزنه به دیوار. مثل عکس من. برای اون، دیدن این بقایا کافی بود شاید. اما من دلم می خواد عین یه گونه ی آزاد بچرم و خشک نشم. این چندروزه به طرز خطرناکی آسون شدم. من کلاً آدم سختی هستم. اینطور فکر می کنم. اما این روزها آسون شدم و توی خیالاتم یه سری معجزه کارتون وار میفته که همه بدی ها و ناراحتی ها رو از بین می بره و منو به آرامش واقعی می رسونه. اما اگه اینا همش یه ویار بهاری باشه، جام توی موزه حیات وحشه! باید برم خشک شم روی تاقچه... یا شایدم توی باغچه!
شاعر می فرماید: «عزیزمممم... بگو برمی گردی! تا کی می خوای با دل من بجنگی؟
عزیزم نگی رفتم از یاااااااااااااااد یادت نره عشقو کی بهت نشون داد!
بگو برمی گردی...بگو برمی گردی... اگه برنگردی... آی یای یای یای یای آییییی»
یک جور توهم دوست داشتنی. نه، انگار دوپاره میشوم. یکی، از این توهم گرم لذت میبرد مدام و دیگری فکر میکند درست نیست! دیگری فکر میکند این تنها یک فریب است، یک نسیم اهریمنی که میخواهد تو بخوابی. اما آن یکی غرق لذت میشود در آغوش خیال او.
شاید اثر مسکنهاست. دو روز در بستر و مسکنهای قوی باید چنین عواقبی داشته باشد. نصفش هم تقصیر پالسهای پراکنده در هواست که از جانب دریای شمال میآیند! من نمیدانم چه شده؟ واقعاْ نمیدانم. اما تقصیر من نیست. تقصیر بهار است یا دریای شمال. اما تقصیر من نیست. تمام این خیالها خوابم را به یادم میآورند. یا میخواهد تعبیر شود یا من دارم دیوانه میشوم. دومی بعید نیست!
افکار باطل و خیالات واهی تنها میتوانند روح مرا در پایان کار درهم بشکنند. کاش کسی جوابی داشت؟ کاش کسی میگفت که چرا باید رویای شیرین ببینیم، وقتی واقعیت تلخ را ترجیح میدهیم؟
جمع رقمهای سال ۱۳۸۸ میشه ۲۰ ، پس سال خوبیه!
جمع رقمهای سال تولد من میشه ۱۶ و جمع رقمهای ۱۶ میشه ۷، پس سال خوبی بوده!
جمع رقمهای روز تولدم میشه ۱۰ و این یعنی من مستقل و رو پای خودم هستم!
این یعنی من همیشه تک و تنهام.
بیا همه چیو باهم جمع بزنیم و به هر عددی یه صفت خوب بدیم. بیا فقط همه چیو باهم جمع بزنیم و هیچ کاری هم با منها و تقسیم و ضرب نداشته باشیم.
حتی اگر به نظرت چیزهایی که باهم جمع می زنیم، چیزای دردآوری بوده باشن.
بیا همه چیو باهم جمع کنیم. انقدر که عدد آخر رو نتونیم بخونیم، بعدش دوباره رقمهاشو باهم جمع کنیم و اینکارو برای هر چیزی انقدر ادامه بدیم تا دوباره به یه عدد یه رقمی برسیم و برای هر عدد یه رقمی هم از قبل یه صفت خوب در نظر گرفته باشیم.
بیا همه چیو باهم جمع کنیم تا همه چیز روبه راه بشه.
بعضی وقتها تعجب میکنم که چطور برای آروم شدن یا تخلیه استرس و بیقراری نیاز شدید به یه سری کارهای خاص دارم. مثلاْ بعضی وقتها من باید آشپزی کنم! میفهمی؟ باید! و هیچ لزومی هم نداره که گشنهام باشه یا موقع ناهار و شام باشه. حتماْ باید برم توی آشپزخونه و یه غذای درست حسابی درست کنم. حتی اگه بعد اینکه آماده شد بذارمش توی یخچال واسه فردا. اینجور غذاها هم مخصوص خودمن! یعنی غذاهای متداولی نیستن که توی خونه میخوریم. مثل نودل سبزیجات یا املت کدو یا حتی اونایی که اسم ندارن! (ولی قابل خوردن هستن!)
*
اون اوایل که آهنگهای محسن نامجو رو میشنیدم برام خیلی غریب بودن. نه میتونستم بگم بدم اومده نه اینکه خوشم اومده. گاهی هم از عربدههایی که میکشید شاکی میشدم! اما حالا احساس میکنم دوستشون دارم. و به نظرم جدای از سبک جدیدش٬ نامجو صدای گرم و دلنشینی داره. آره عزیزم... آدم به همین سادگی نظرش عوض میشه. آهنگ «یارم بیا» که با کیوسک خونده خیلی میچسبه. مخصوصاْ وقتی بذاری هی از اول... هی از اول.
*
بعضی وقتها چشماندازها خیلی روشن هستن اما آخرش میبینی هیچ اتفاقی نیفتاده.
*
دلم میخواد کاری که دستمه زودتر تموم شه تا یکماه استراحت کنم. برم سفر و بشینم از کتاب خوندن لذت ببرم. دلم میخواد موبایلم رو یکماه جواب ندم. همینطوری!
*
بعضی آدمها قراره تا مثبت بینهایت آدم رو از خودشون ناامید کنن.
دلم می خواهد بگویم این هفته٬ هفته بدی بود. پر از احساسات مشوش٬ مرگ٬ غم٬ افسردگی و کمی درد جسمانی. دلم می خواهد بگویم که روزهای بدی بود این چند روز. و من در همین چند روز سی ساله شدم.
می گفت٬ با تبسم مادرانه٬ که این حالت ها مربوط به همان افسردگی خاص سی سالگی است٬ همه تجربه می کنند. اما مطمئن نیستم. چون زیاد برایم مهم نبود. جدی مهم نبود؟
صدای باران که روی کولر ضرب گرفته توی گوشم هست و چنان روی تخت خوابیده ام انگار قصد بیدار شدن ندارم. بیشتر ساعت های این هفته را بیرون خانه گذرانده ام. با دوستانی که مدت ها بود تنها ندیده بودمشان. با دوستانی که می شود نشست و بی دغدغه صحبت کرد. حتی روی مبل خوابید و صحبت کرد٬ بی رودربایستی.
این هفته بعد مدت ها نامه ای دریافت کردم. یک نامه دست نویس. این عالی نیست؟ اینبار نمی دانم چه مرگم شده اما خیالبافی ها که زیاد می شود می ترسم. اینجور خوابیدن ها که انگار دیگر قرار نیست بیدار شوم هم می ترساندم. و به تعویق انداختن کارها هم...
یه سوال: بهم گفت اون عاشقش نیست. اون عاشق عاشق شدنه٬ هرکس دیگه جای اون هم بود عاشقش می شد.
چطوری اینو فهمیده؟ چطور اینقدر مطمئنه؟
خیلی فکر کردم به اینکه اگه یه دفه دیگه به دنیا بیام می خوام چکاره بشم؟ اما همیشه حتی توی همین زندگی الانم هم نمی دونستم می خوام چکاره بشم! می دونستم دلم می خواد چه کارایی بکنم اما به عنوان یه شغل و حرفه ثابت ... فکر کنم اصل مسئله سر همین «ثابت» بودنشه. آخه کاری که ثابت باشه به درد من نمی خوره! آخه من اصلا نمی تونم یه کار ثابت رو هر روز از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر انجام بدم. (حالا با خطای مثبت و منفی ۱ ساعت)
اما دیروز یهو به ذهنم خطور کرد که اگر دفه دیگه ای بود می خوام چکاره بشم! می خوام فیلم مستند بسازم. فیلمهای مستند کوتاه و بلند. در کنارش هم بدم نمیاد جای عروسکها توی برنامه کودک حرف بزنم!
حالا چرا مثلاْ الان سعی نمی کنم این کارها رو انجام بدم؟ چون به نظرم بیش از حد این ور و اون ور پریدم. اما دلیل اصلیش این نیست. من هیچوقت نمی تونم یه کار رو انتخاب کنم. مثل اینکه هیچوقت نمی تونم یه فیلم مورد علاقه ام رو انتخاب کنم یا یه موزیک مورد علاقه یا حتی یه غذای مورد علاقه. چطوری آدم می تونه اونهمه تمایلات رو توی «یه دونه» جمع کنه؟
من بعد سی سال بالاخره از کاری که می کنم راضی هستم. کلمه راضی برای من خیلی بیشتر از اونکه باید ارزش داره. به معنای واقعی ازش استفاده می کنم نه یه جور از سر وا کردن. هرچند این راضی به این معنی نیست که بیشتر و بهتر نمی خوام! اما کاری رو پیدا کردم که دوست دارم و راه سختی رو رفتم برای پیدا کردنش. اما راضی شدن و راضی موندن کار سختیه. نمی دونم تا کی طول می کشه اما آدم همش باید بچرخه. نه؟ اما من همیشه باید بتونم بچرخم و بپرم. من باید روی یه منحنی غیرمنظم زندگی کنم. یه منحنی بدون معادله که ندونی کی و کجا میرسه به نقطه عطف و کی میشکنه.
ستاره ها رو امشب دیدی؟ بارون اومده و امشب ستاره ها معلومن. به نظرم یه خبرایی هست. به نظرم دوباره دارن خودشونو برات لوس می کنن. بارون اومده به خاطر تو٬ و من ستاره ها رو نگاه می کنم.
دیروز رفتم نورنگار که کادوی تولدم رو بخرم (!). خب پولشو گرفتم که خودم برم چیزی که دوس دارم بخرم. اونم ۲۰ روز جلوتر از بس که هول بودم. عاشق دوربینم شدم جداْ. خیلی جینگولیه. سری اچ سونی سایبرشات. اچ.۵۰
اونجا که بودم پارسا پیروزفر رو دیدم. اومده بود یه خریدی داشت که نفهمیدم چی بود! تا حالا ۳ چهار بار جاهای مختلف دیدمش. توی موسسه کارنامه که درس می داد، تئاتر شهر و حتی توی خواب!!! من کاری ندارم الان که این جملات رو می خونین چه فکری می کنین اما من از این پسره خوشم میاد. با اینکه نمیشه از چشمها و لبهاش چشمپوشی کرد اما باید بگم که من عاشق صداشم. یه جوریه. یه جوری تخس و لجبازه. این حس طغیانگری و خوددرگیریش منو جذب می کنه.
هنرپیشه خوبی هم هست ولی خب به نظر من از اون آدمهاست که هیچوقت تو فیلمی که باید٬ بازی نکرده. من به شخصه بازیش توی مهمان مامان و سریال در پناه تو رو دوست دارم. هرچند اونقدر نقشش سانسور داشت که حیف شد! اولین بار توی فیلم پری دیدمش. اون موقع هنوز معروف نبود اما چشمهاش هیچوقت از یاد من نمی ره! توی اون چاه...
خوشم میاد که همیشه دور از جنجال بوده٬ دور از نشریات زرد٬ دور از عکس ها و شایعات مزخرف. اما من فکر می کنم یه مشکل اساسی و ریشه ای با آدمهای معروف دارم. مخصوصا اونهایی که دوسشون دارم! وقتی می بینمشون نمی دونم باید چی بهشون بگم و یه جوری ازشون فرار می کنم. انگار ناخودآگاه می خوام شبیه بقیه نباشم که یهو دورشون جمع میشن. دلم نمی خواد عین بقیه باهام رفتار بشه. خلاصه به احتمال یک در میلیارد اگر پارسا این وبلاگ رو خوند بدونه که من احیاناْ مشکل روحی دارم که هر بار سرتا پاش رو یه نگاه می کنم و بعد روم رو می کنم اونور!!!
دورا - ازت متنفرم... ازت متنفرم... ازت متنفرم
نه٬ دیگه بهم نگو که زمان همه چیز رو درست می کنه... من باور نمی کنم که زمان همه چیز رو درست می کنه. زمان فقط می تونه زخم های قابل درمان رو شفا بده. همین. زمان فقط می تونه اون کاری رو که از عهده اش بر می آد بکنه٬ نه بیشتر.
بخشهایی از نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی»
دیشب نمایشنامه خوانی بودم. همین نمایشنامه پیکر زن... و ماتئی ویسنی یک رو هم دیدم. نمی دونم چه مرگم بود که هرکاری کردم نتونستم برم باهاش حرف بزنم. بهانه ام هم این بود که هنوز فرانسوی اونقدر نمی دونم! ولی انگلیسی که می دونستم. یعنی واقعاْ خجالت می کشیدم با این سن و سال؟؟؟ نمی دونم ولی اصلاْ نمی دونستم بهش باید چی بگم. باید می گفتم که عاشق نمایشنامه هاش هستم. عاشق زبانی که بکار می بره و تصویرهایی که می سازه. عاشق اون لطافتی که همیشه تو کارش هست. بعدش هم لابد باید کتاب رو می دادم امضا می کرد! نمی دونم ولی نتونستم چیزی بهش بگم.
راستی٬ تاحالا شده فکر کنین که داستان های عشقی دیگران روی زندگی شما چه تاثیری داره؟ به برعکسش چطور٬ فکر کردین؟ می دونین منظورم از تاثیر چیه؟ اینکه داستان های عشقی دیگران رو برای منظورهای خاصی نقل کنین یا به یاد بیارین. مثلاْ بخواین یه درس عبرت به کسی بدین یا بخواین یکی یه تصمیمی رو بگیره یا برعکس منصرف بشه.
جور دیگه هم میشه. مثلاْ آدم با شنیدن یه داستان یا حتی با دیدن ماجرای خودش یاد وجه اشتراکش با یه داستان عشقی دیگه میفته و فکر می کنه که این خوبه یا بد؟ آدم ها رو و اتفاق ها رو باهم مقایسه می کنه و با اینکه همه شون منحصر به فرد هستن٬ اما بازم یه عالمه شباهت دارن!
من تا حالا داستان عشقی ای رو ندیدم که بعد از تموم شدنش بازهم قشنگ باشه برای دوطرف. ممکنه خاطرات گذشته قشنگ باشه اما به یاد آوردنشون خیلی تلخ و گزنده است و حتی بعضی اوقات حال بهم زن! اما اثر اون ها می تونه برای آدمهای دیگه همچنان قشنگ بمونه یا اتفاق های خیلی خوبی رو باعث شده باشه که هیچکس نتونه فراموش کنه. درست مثل یه اثر هنری زیبا که با اینکه نقاشش ممکنه مرتکب قتل شده باشه یا به طرز وحشیانه ای کشته شده باشه٬ بازهم دیدنش به دیگران حس خیلی خوبی میده.
باز نمی دونم چقدر منظورم رو دارم درست می رسونم!
*
می گم چطوره که فیس بوک و یوتیوب باز شدن اونوقت هفتان فیلتر شده؟ نوفهمم!