قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
ماچه زرافه
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
هفتان
زیگزاگ
ایران تئاتر
جن و پری
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 14 مرداد 1387
New Interchange

در فرودگاه اتفاق افتاد:

How many watch do we arrive to malezi? old man asked -

  Seven watch!!! the boy answered-


 
دوشنبه 3 تیر 1387
من٬ بسته٬ شانس

*

آخر هفته جای هیچکس خالی نبود!

۵شنبه صبح ویندوز بالا نیامد و مُرد. ظهر سرکلاس برقها رفت. عصر توی ماشین قمقمه‌ی آب به طور غیرعمد روی بنده خالی شد. شب معده درد امانم را برید.

جمعه سردرد آمد و مسکن باعث شد با گیجی برویم جشن تولد. ۱۲ شب توی بزرگراه یادگار٬ ماشین خاموش شد. امداد خودرو بعد از ۳۰ دقیقه معطل کردن گفت نه بنزین می‌فرستیم و نه خودروبر داریم که بفرستیم.(صدای فوتبال از آنطرف گوشی میامد.)

خلاصه ساعت ۲ صبح رسیدم خانه و یکراست توی رختخواب.

شنبه با سردرد و دلپیچه بیدار شدم تا بروم جایی بسته‌ای را بگیرم. ۱ ساعت تمام توی خیابان دولت توی ترافیک هلاک شدیم. راننده گفت: «عجب دولتی!» مسافرین پوزخند زدند.

*

ماچیسمو!

چهارشنبه بعد از مدتها رفتیم تئاترشهر. آخرین تئاتری که دیده بودم کار بیضایی بود که تالار وحدت بود. روی شیشه گیشه نوشته بودند که دستگاههای خنک کننده تئاترشهر هنوز راه نیفتاده‌اند. فکر کنم مهر تازه راه میفتند. تا آخرین دقیقه کسی که بلیت گرفته بود نیامد. منهم که حسسسسسسسسسساس!

من از تئاتری که ادای فیلم را در بیاورد خوشم نمیاید.(چقدر دارم رسمی حرف می‌زنم) نمایش کُند بود. صداها خوب نبود. هوا گرم بود. اقتباس خوبی نبود. همه‌اش شعار و مانیفست بود و از چهارچوب کار هنری خارج شده بود. کار اول باید ارزش هنری داشته باشد بعد حرفهایمان را توش بزنیم وگرنه که بهتر است راه بیفتیم توی خیابان بلند بلند کتاب بخوانیم. (چقدر عصبانی و حرصی!)

بعد از تئاتر شام رفتیم آپاچی. مرغ سوخاری نداشت!!! راستی بلیت سالن چهارسو که ۴۰۰۰ تومان شود سالن اصلی چند است؟ (من حامی هنرمندانم)

*

 پیشگفتار!

این هفته یکی از مزخرف‌ترین پیشگفتارهای عمرم را خواندم . مخصوصا از کلمه مزخرف استفاده کردم چون بقیه منظورم را نمی‌رسانند. مقدمه کتاب «مادام بواری» از مشهورترین رمان‌های جهان چاپ نشر جامی! وای نمی‌دانید چقدر حماقت می‌خواهد! (شاید هم می‌دانید) بگذارید حالم جا بیاید برایتان تایپش می‌کنم همین‌جا.

*

یورو۲۰۰۸

این چه وضعیه؟ کی به کیه؟ هلند حذف شد؟!

تیم فقط ایتالیا! (دو نقطه ستاره)

از روی لینک مقاله من را هم بخوانید.( اگر حسش بود!)


 
شنبه 11 خرداد 1387
اینتی جان٬ ممنـــــــــــــــــو نتم!

 

جناب آقای عصیانگر اخیراْ در وبلاگش راجع به تاثیر مثبت اینترنت در زندگیش نوشته بود. این باعث شد من دوباره بشینم پیش خودم بیندیشم و مثل همیشه به این نتیجه برسم که خدا پدر و مادر هرکی اینترنت رو راه انداخت بیامرزه. (خودشو هم بیامرزه اگر لازم شد!)

من هر چی فکر می‌کنم می‌بینم این آدمی که الان هستم (نه اینکه حالا آدم خاصی باشما) نبودم اگر اینترنتی وجود نداشت. من یه آدم خجالتی و کم حرف که روزانه کلی دفتر و سر رسید و ورق سیاه می‌کردم اما نمی‌تونستم با کسی ارتباط برقرار کنم. کسی نوشته‌هام رو نمی‌خوند.

از وقتی وبلاگ نوشتم این ترس در من ریخت که دیگران (حالا چه دوست چه غریبه اون سر دنیا) از حرف دل من یا اتفاقی که برام افتاده باخبر بشن و نظرشون رو راجع به قلمم بگن. تجربیات منحصر به فرد زندگیم رو مدیون اینترنتم.

کار قبلی و کار فعلیم رو٬ دوستانی که جاهای مختلف پیدا کردم٬ کلی چیز که یاد گرفتم٬ دورشدن از اون حالت فردی و اجتماعی شدنم٬ وسیع‌تر شدن علاقه‌مندی‌هام٬ حتی یه سری تجربیات عشقولانه و البته شکست‌های زرشکولانه... همه رو مدیون اینترنت هستم. اصلاْ نمی‌تونم فکر کنم چه آدم بدبختی بودم اگه این وسیله نبود. باورکنین اغراق نمی‌کنم. همینه که می‌گم. اینترنت باعث شد یه سری توانایی‌ها پیدا کنم که تصورش رو هم نمی‌کردم.

و تازه بعد همه‌ی اینا هنوزم فوایدش برای من یکی تموم نشده. همینجور داره می‌ره که داشته باشه! واقعاْ از هرچیزی درست استفاده کنی سود می‌بری. (حتی بعضی وقتا اگه غلط استفاده کنی هم یه اتفاقات آموزنده‌ای میفته برات!)

اینو نمی‌دونم درست خطاب به کی و کجا می‌نویسم چون مسلماْ عده‌ی زیادی بودن و هستن که باعث شدن زندگی من در کنار اینترنت اینطوری شکل بگیره. نوشتم که بدونین من حواسم هست. سعی می‌کنم نهایت استفاده‌ رو از موقعیت‌هام بکنم تا روحتون شاد شه! :)


 
پنجشنبه 2 خرداد 1387
آنچه گذشت

 

در استانبول:

  • هر خانه‌ای ۱۰ تا دیش ماهواره دارد. یا مثلاْ یک دیش و چندتا دیشچه!
  • بافت قدیمی را حفظ کرده‌اند. تمام قلعه‌ها و پل‌ها و ساختمان‌های قدیمی در کنار بناهای مدرن بر زیبایی شهر می‌افزاید.
  • سگ‌ها و گربه‌ها در آرامش و صلح زندگی می‌کنند. به هم کاری ندارند و زیر آفتاب لم می‌دهند.
  • فضا رسماْ دونفره است. زوج‌ها دست در دست٬ دست دور کمر٬ بغل در بغل (!) در همه‌ی نقاط دیده می‌شوند. محجبه و غیر محجبه هم ندارد.
  • به ندرت سطل آشغالی در سطح شهر پیدا می‌کنید اما در کمال تعجب خیابان‌ها بسیار تمییز هستند.
  • در رستوران‌ها نمی‌فهمند منظور شما از سُس سالاد چیست و برایتان روغن زیتون و سرکه می‌آورند. اگر دو-سه بار دیگر پافشاری کنید ممکن است یک بسته یک نفره سس مایونز نصیبتان شود.
  • یک سری نان خوشمزه دارند مثل تافتون اما پف کرده و تو خالی.
  • اینکه تنگه‌ی بُسفر شهر را دونیم کرده٬ زیبایی منحصر به فردی به آن داده.
  • بعضی کوچه‌ها شیب ۸۵ درجه دارد و وقتی کوچه را تا نیمه بالا می‌آیید از کل زندگیتان پشیمان می‌شوید.
  • شهر گوشتخوار! (برخلاف مالزی که مرغ‌خوار بودند.)
  • همه تخته نرد بازی می‌کنند.
  • کت و شلوار و دامن جین٬ انگار نقش لباس محلی را بازی می‌کنند.
  • در هر گوشه‌ای نوازنده‌ای را می‌بینید.
  • پر از چرخ‌های فروشندگان شاه‌بلوط بوداده است.
  • چه گوجه سبزهایی خواهر! چه توت فرنگی‌هایی برادر!
  • در فرودگاه موقع گرفتن بار٬ گیت‌ها چند پرواز را باهم و بصورت درهم می‌پذیرند؛ بنابراین باید ۲ ساعت توی صف تحویل بار سبز شوید.

 

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم سفر از نان شب هم واجب‌تر است! برای من که اینطور است. تجربه‌ی خیلی خوبی بود.

حالا من آدم جدیدی هستم؟

حداقل فکرم بازتر است و دانسته‌هایم کمی بیشتر و انگیزه‌ام خیلی خیلی بیشتر برای زندگی.


 
چهارشنبه 17 بهمن 1386
نفسم را بگیر

پرنس عزیز٬

در صورت تمایل به برگزاری مراسم پرشکوه ولنتاین٬ لطفاْ یک بسته شکلات لینت ِ فیورتا به اضافه‌ی یکی از این گوسفند‌های احمق گنده‌ی عروسکی برایم بیاورید.

در صورت عدم تمایل بهتر است بدانید که بنده به هیچ عنوان به این بچه‌بازی ها عقیده و علاقه‌ای نداشته و به کارهای مهمتری مشغول می‌باشم!

ارادتمند٬

پرنسس موطلایی منتظر در برج بلند


 
جمعه 12 بهمن 1386
ای بابا!

حنانه توی سالن فرودگاه می‌دوید و جیغ می‌کشید. دلش نمی‌خواست لُپ لُپش را با خواهرش شریک شود. تعجب کردم که یک دختر سه ساله ساعت ۳ صبح اینهمه انرژی را از کجا می‌آورد؟!

برفی می‌آمد بیرون که مطمئن بودیم پرواز با تاخیر انجام می‌شود اما اطلاعات پرواز هربار می‌گفت که طبق برنامه انجام خواهد شد. البته آخر فهمیدیم که سه ساعت تاخیر همان «طبق برنامه » حساب می‌شود.

یک هفته بی‌آبی و بی‌برقی و بی تلفنی تمام شده بود و آخرین روز هفته هم با معطلی در سالن سرد فرودگاه می‌گذشت. راستی می‌دانستید که هند و مالزی جزو پروازهای خارجی محسوب نمی‌شوند؟ خب٬ آخر پروازشان هنوز مهرآباد است و ما دچار گُه گیجه شدیم!

حاج آقا بهمنی  در گوش عروس و دامادش دعا خواند و پیشانیشان را بوسید و بدرقه‌شان کرد. آنطرف شراره که توی آن هوا سندل روباز بدون جوراب پوشیده بود! ( به خدا مردم دیوانه‌اند)  با براد پیت عکس یادگاری می‌گرفت. ( با آن تیپ خفن مطمئناْ خود براد پیت بود)

وقتی همه مسافران سوار هواپیما شدند همراهان کم‌کم برگشتند خانه‌هایشان که روز جمعه‌ای بخوابند. فقط ما چند نفر مانده بودیم. ما و خانواده‌ی حاج آقا بهمنی. دقیقاْ ساعت پرواز که شد آقا مسعود بدو بدو آمد تو و خود را رساند به کانتر گرفتن بار. اما دیر شده بود. برش گرداندند. آقا مسعود قیافه‌اش دیدنی بود.

خلاصه همانطور که هواپیما داشت « دی آیس» می‌کرد٬ بعد از ۶ ساعت ما هم تصمیم گرفتیم برگردیم خانه. هیچکس جز ما آنجا نبود. یعنی به جز کارکنان فرودگاه. داشتند درهای آهنی سالن را با دستگاه فِرِز تکه تکه می‌کردند‌( به قول خودشان مثل هرسال). ۱۲ بهمن است آخر. قرار است آنجا برنامه ای باشد و گروه موسیقی و آقا مدیر صدا و سیما هم می‌آید.

این هفته به جان خودم حالی داد. حالا به کی نمی‌دانم! نمره زبانمان را گرفتیم و شادمان گشتیم. نمایش افرا را دیدیم و همچین شادمان نگشتیم. راستی ثبت نام آیلتس چه حالی به دوستان داده بود دیروز. من به عنوان روابط عمومی مرکز آیلتس به بیش از ۲۰ نفر از صبح توضیح می‌دادم که : بابا جانِ من٬ خب سرورشان لابد ایراد دارد نگران نباشید هیچکدامتان ثبت نام نکردید. یک روز دیگر را حتماْ مشخص می‌کنند!

می‌خواهم بخوابم. جدی می‌گویم. هنوز شش عصر است که باشد!


 
شنبه 19 آبان 1386
آشتی

هر چه مشکی باشد شیک می‌شود.

 توی یک موسسه می‌نشینی و می‌بینی 80 درصد کارمندان و مراجعین( که از جامعه محترم زنان هستند) مشکی پوشیده اند. حالا دروغ چرا؟... 2 نفرشان هم قهوه‌ای سوخته پوشیده بودند. دانشجویان، کارمندان، فروشندگان، معلمان. حتی خانم‌های خانه دار و دختران پشت کنکوری و دختران دم بخت و دختران بخت‌برگشته همه‌شان مشکی می‌پوشند!  مخصوصاً وقتی سردتر می‌شود انگار دیگر نمی‌شود هیچ رنگ دیگری به تن کرد.

 

یک جاهایی اجبار است. رنگهای تیره ( می‌گویند: سنگین)، در زندگی‌هایمان تزریق شده. وقت انتخاب ناخودآگاه می‌رویم سمت مشکی‌ها. مشکی به همه رنگ می‌آد؟ با همه چیز راحت سِت می‌شود؟

رنگ را از ما گرفته اند. خیلی چیزها را گرفته اند خب! خودمان هم یادمان رفته، مثل باقی چیزها. اگر فقط مانتوی مشکی بفروشند هم کسی صدایش در نمی‌آید. مثل باقی چیزها. رنگ از زندگیمان رفته. ایهام نیست‌ها. منظورم خود رنگ‌هاست: سبزوآبی و قرمزو زردو بنفش‌ و...آهان، منظورم همه‌ی رنگهاست با تمام طیف‌هایشان.

 

از بالا که به شهر نگاه می‌کنی، تیره و سرد و بی روح است. حالا گیریم از آن روزها باشد که هوای تهران پاک پاک است. باز هم تیره و مرده و سرد است. نگاه عابرین که ناخودآگاه از روی هم می‌گذرد تنها یکسری رنگهای سرد و تیره می‌بیند. کسی فکر می‌کند که این یک فاجعه است؟

 

هَبَش و گیتا هر روز با ساری‌های رنگی سر کار می‌آمدند. و این به تنهایی برای شروع یک روز خوب کاری کافی بود. لباسهای سنتی گل منگلی مالایایی‌ها را دیده اید؟ لابد گفته اید: چه دهاتی؟ گلهای آبی روی زمینه‌ی طلایی. گل‌های سفید روی زمینه‌ی آبی. گل‌های صورتی روی زمینه‌ی سرخابی. گل‌های... همه‌‌ی لباسها پر از گلهای درشت است. همه رنگ‌. حتی قطارهایشان را با نقش‌های گل و گیاه پر می‌کنند. و اینکه هر روز، هر جا که می‌روند این نور و رنگ و تازگی و گرما را با خود می‌برند. چشمهایشان شاد است، حتی اگر دلشان نباشد. ما دلهایمان مرده و از لباسهایمان پیداست.


 
یکشنبه 21 مرداد 1386
سنت و مدرنیته
ببین٬ می‌خوای به من بگو «اولد فشن» یا هرچیز دیگه‌ای که دلت می‌خواد! اما من هنوزم فکر می‌کنم رشته کوه البرز و دماوندش مظهر زیبایی شهر تهرانند و این برج میلاد تنها یه سوزن ته‌گرده که فرو کردند توش!

 
چهارشنبه 23 خرداد 1386
گند زدن به رادیو در ۲ سوت

۱) خانم مجری به مهمان برنامه: اِ... مگه تهران سال ۱۳۱۷ افتتاح شده بوده؟؟؟

۲) خانم مجری به شنوندگان٬  ۵ دقیقه بعد: امیدواریم مسئولین به این فکر بیاندیشند!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 35131


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و روز 28هر ماه زامیاد یا زم نام دارد.نام فرشته ای در آیین زرتشتی، فرشته موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

چهل سالگی- ناهید طباطبایی- نشر چشمه