قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
ماچه زرافه
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
هفتان
زیگزاگ
ایران تئاتر
جن و پری
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنجشنبه 10 مرداد 1387
روزنگار

امروز یه فیلم دیدم به نام «یک زن خوب». توش یه جمله داشت که خیلی به دلم نشست:

"هر قدیسی گذشته‌ای دارد و هر گناهکاری، آینده‌ای!"

*

دلم غُرغُر می‌خواهد. از آن مدل‌های غیرقابل تحمل!

دلم یک دوست می‌خواهد. یک عالمه دوست خوب دارم، نه اینکه تنها باشم.‌ (هرچند همه ما به هرحال تنهاییم) اما دلم یک دوست در دسترس می‌خواهد. با هم برویم پیاده‌روی، بستنی بخوریم، بخندیم. با هم شعر بخوانیم مثلاً، تئاتر برویم، فیلم ببینیم. با هم بحث نکنیم... حرف بزنیم خیلی زیاد حرف بزنیم. انقدر راحت و صمیمی که من همه‌ی محتویات مغز بیمارم را برایش تعریف کنم. یک دوست که من سرم را بگذارم روی پاهایش و او موهایم را بکشد! (بابا رومانتیک!)

*

این چند روز فقط به یک چیز فکر می‌کنم. اینکه بغلش می‌کنم. بغلش می‌کنم.

*

نمی‌فهمم. او هم لابد مرا نمی‌فهمد. از این بازی منزجرم و دیگر عقلم به جایی قد نمی‌دهد. پس دیگر سکوت می‌کنم در برابرش. چون نمی‌فهمم چرا؟


 
سه شنبه 21 خرداد 1387
روزنگار

-عروسی-

نشسته بودم و به لباس گرانقیمتم فکر می‌کردم که خیاط محترم خرابش کرده بود و در بدو ورود به مراسم فرخنده٬ جِر خورده بود! سرم را که بالا آوردم دیدم عروس و داماد (که ماچ به لپشان!) دارند می‌رقصند و می‌چرخند و می‌خندند.

حسی که داشتم این بود: از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم!!! ترس اینکه یک روزی شاید(!) من هم این نقش را بازی کنم. می‌دیدم چشمان بعضی‌ از دوستان را که برق می‌زد با حسرتی و یا امیدی که روز آنها هم برسد. اما من وحشت کردم. واقعاْ تحمل این مراسم برایم سخت است. این همه کار که باید انجام داد٬ این همه مهمان و شلوغی و آرایش و لباس و ...همه‌چیز. کل قضیه مرا از پای در میاورد. شاید کلاْ با اصل قضیه مشکل دارم.

مادر عروس طی دوماه گذشته دوبار در جواب تبریک من گفت:« ایشالله عروسی شما٬ البته اگه خودتون می‌خواین!» در آن لحظه جا خوردم. اما حالا می‌بینم حق با او بود. آیا می‌خواهم؟

-منیرو-

کتاب «کولی کنار آتش» منیرو روانی‌پور را تازه تمام کردم و حالا دارم «کجا ممکن است پیدایش کنم» هاروکی موراکامی را می‌خوانم. به نظرم روانی‌پور نویسنده‌ی بسیار زیرکی است. تواناست. خواننده را خوب می‌کشاند٬ خسته‌اش نمی‌کند و نترس است. نترس بودنش را به خاطر استفاده از سبک و عناصری می‌گویم که داستان را از روال سنتی خود خارج می‌کند و شکل جدید به آن می‌دهد بدون آنکه خواننده را فراری بدهد. اما با سلیقه‌ی من سازگار نیست. شاید با خواندن یک کتاب نشود درست قضاوت کرد اما جزو لیست محبوب‌هایم نرفت.

-یورو ۲۰۰۸ -

چقدر خوشحالم که باز می‌نشینم فوتبال می‌بینم. دیشب ایتالیا تا آنجا که جا داشت بد بازی کرد. دیگر خبری از خط دفاع بتون‌آرمه‌ی مالدینی٬ کاناوارو و نستا نبود. عسل بابا (فابیو کاناوارو ملقب به هلو وارو!) هم که از کنار زمین مثل سگ بازی را دنبال می‌کرد. هلند عالی بازی کرد. به نظرم یکی از مدعیان جام باشد. همچین گربه را دم حجله کشت و شانسی که همیشه با ایتالیایی‌ها بود دیشب نشست روی شانه‌ی این نارنجی‌های هلند. اما می‌دانید نمی‌شود طرفدار ایتالیا نبود. هر چه که بشود بنده لاجوردی‌ام! ایــــــــــــــــــــــــــــنه!!!

-و اما-

باز هم حس منفعل بودن و بغ کردن و حوصله نداشتن!


 
سه شنبه 7 خرداد 1387
روزنگار

 اولاْ که:

دوستان عزیزتر از جان٬ حق با شماست باید عکس هم همراه سفرنامه باشد. اما اگر کمی بنده را تحویل می‌گرفتید و فتوبلاگم را مرتب چک می‌کردید عکس هم می‌دیدید. (دو نقطه دی)

حالا لینکش را هم برایتان می‌گذارم: دیگه چی می‌گین؟

دوم آنکه:

در راستای بهار بودن همه‌اش خوابمان میاید و مثل برنج وارفته شده‌ایم.

سوم اینکه:

درحالی که ۵۷‌ای های عزیز هنوز در مسائل عشقی ناکام مانده‌اند و در تنهایی خود سیر می‌کنند٬ ۶۷‌ای ها عاشق می‌شوند٬ دوستی می‌کنند٬ تجربه می‌کنند و احیاناْ دلشکسته می‌شوند.

خود این اتفاق‌ها مساله عجیبی نیست اما روبه‌رو شدن ۵۷‌ای ها با ۶۷‌ای ها خودش داستان جالبی است. چون آنها در ذهنشان اینها را هنوز بچه می‌بینند و باورشان نمی‌شود که اینها وارد دنیای آدم بزرگ‌ها شده‌اند.

چهارم:

انقدر پُررو شده‌ام که شعر انگلیسی ترجمه می‌کنم. به مترجمان با سابقه هم برنخورد. ادعایی ندارم. اما خوشم میاید٬ دوست دارم اصلاْ! فقط زیادی کار سختی است.

 

 


 
یکشنبه 15 اردیبهشت 1387
هوم...

 

چرا در تمام طول زندگی‌ام احساس ِ گم بودن کرده‌ام؟ من همیشه گم‌ام! و بعضی جاها که فکر می‌کنم پیدایم کرده‌اند٬ بدتر گم می‌شوم.

کلافه‌تر٬ خسته‌تر٬ غریبه‌تر می‌شوم.

دو رُز صورتی روبروی من در گلدانی پژمرده‌اند. به هم پشت کرده‌اند و پژمرده‌اند. عجیب نیست که دلم نمی‌گیرد؟ دوستشان دارم.

سپتامبر ۲۰۰۷

*

می‌روم سفر. هیجان دارم و اندکی ترس. زود برمی‌گردم. «کولی کنار آتش» منیرو روانی‌پور را شروع کردم. فیلم‌هایم باز انبار شده و حس دیدنشان نیست. یک کلاس نقد ادبی اسم نوشته‌ام. می‌خواهم فرانسه هم یاد بگیرم.

انگار من دلم نمی‌خواهد بزرگ شوم. یعنی دلم می‌خواهد همیشه یک‌جا دانشجو باشم. در بستر زمان غلت بزنم و هر فصل یک چیز جدید یاد بگیرم. مثل بچه‌ها بی مسئولیت و پشت نیمکت٬ توی کتاب و دفتر.

هیچکس کامل نیست!


 
شنبه 31 فروردین 1387
روزنگار

 

چقدر خوابم میاد!

واقعا نمی‌دونم چرا٬ اما مست خواب شدم . هنوز ۱۱ هم نشده. تا اونجا که یادمه خرسا زمستون می‌خوابیدن، نه؟

راستی خدا جان صدای ما را شنیدند. سر و چشمم فعلاْ خوبن.

*

بعد از دوماه که فیلم «کفاره» رو گرفته بودم تازه دیدمش. خیلی فیلمو دوست داشتم. ریتمش٬ بازی‌ها٬ تدوینش (واقعاْ عالی) و بهترین چیزی که دوست داشتم توش موسیقی بود که از ضرباهنگ ماشین تایپ استفاده می‌کرد. هوم... خیلی دوست داشتنی بود.

فیلم «بادبادک‌باز» رو هم امروز دیدم. خب البته کتاب یه چیز دیگه بود. این یه فیلم بزرگ و پر سروصدای هالیوودی نیست. زرق و برق نداره و یه کم روی خط یکنواخته. یعنی به نظرم فراز و فرود قصه رو توش حس نمی‌کنی. ولی از اون فیلماست که اذیت نمی‌کنه. دوسش داشتم یه جورایی. پسری که نقش حسن رو بازی می‌کرد بهترین هنرپیشه فیلم بود و صحنه‌های بادبادک‌بازی بهترین صحنه‌هاش.

به اون جمله‌ی مخصوص حسن  که آخر فیلم امیر می‌گه فکر می‌کردم. توی ترجمه معادل خوبی براش پیدا کرده بودند ( تو جون بخواه) که البته اصلش این بود: برای تو هزار دفعه!

*

اون جغده رو یادتونه توی چوبین؟ می‌گفت : یه خبر بد؟ خب حالا منظورم خبر بد نیست. با همون لحن می‌گم: می‌خواد یه خبری بشه! بعدش تِپ از درخت میافتم پایین!


 
یکشنبه 25 فروردین 1387
روزنگار

امروز بالاخره فیلم دایره زنگی را دیدم. فیلم اجتماعی خوبی بود اما انقدر تعریف شنیده بودم که انتظار بهتر از آن را داشتم. اما یک نکته خیلی مهم است آنهم ساختن فیلم‌هایی است که از چیزهای ممنوع صحبت می‌کند و خب٬ آنها پربیننده و پرطرفدار خواهند شد. (همانطور که اخراجی‌ها شد!) هرچند به نظرم همسطح قرار دادن این دو فیلم بی انصافی محض است اما هر دو از این خصوصیت که شوخی با خط قرمز‌ها و گفتن ممنوعیات است برخوردارند که مخاطب عام را به سالن سینما می‌کشد.

دایره زنگی می‌توانست فیلم بهتری باشد. از بازی باران کوثری ، مهران مدیری و صابر ابر  خیلی خوشم آمد. امین حیایی چقدر اضافی و تصنعی بود. تدوین فیلم را هم دوست داشتم. بهاره رهنما هم انگار دارد توی همچین نقش‌هایی کلیشه می‌شود.

فقط آن جمله‌ی آخر فیلم حالم را بهم زد. اخلاقی تمام کردن فیلم (حالا چه داوطلبانه بوده چه به اجبار) پایان خوب را از فیلم گرفته است. کلاً امسال از دست پایان‌های ناجور دلخورم. مثل نمایش بیضایی!

*

توی تجریش هی چرخ زدیم. رفتیم تندیس و یک بلوز به قول مامان آشغالی را قیمت کردیم، خانوم مو سیخ سیخی گفتند ۶۵ هزارتومن!!! بعد رفتیم توی بازارچه و یک پیرهن شب فیروزه‌ای کار شده‌ی بلند را قیمت کردیم گفتند ۴۸ هزارتومن. فکر کنم اگر تهدید به مرگم هم کنند از جاهایی مثل تندیس خرید نکنم! خسیس؟ نه، یکجورهایی احساس حماقت می‌کنم وقتی اینجور مراکز خرید می‌روم. یعنی از اینکه جنس جینگولی را که معلوم نیست مال کدام قبرستانی است به قیمت خون پدر نمی‌دانم کدام بنده خدا بخرم احساس حماقت می‌کنم!!!

*

چشم درد و سردرد امان ما را بریده است (نقطه سر خط)

اگر نتوانیم کتاب بخوانیم و فیلم ببینیم و کاغذ سیاه کنیم می‌میریم‌ها... خدا جان، با شمام.


 
چهارشنبه 7 فروردین 1387
روزنگار

 حالا باز بگویید این حرفها چرند است. باز بگویید خرافات است.

نخیر عزیزم! هفتم٬ روز خوش یمنی است. روز شانس است. روز بخت است. (گفته باشم مخالفت هم نداریم.)

 از صبح گفتم به خودم خوش بگذرانم. لم بدهم روی تخت و نسیم بوزد میان موهایم. ناهار هم از بیرون سفارش بدهم و کمی ولخرجی کنم تا حالش را ببرم.

بعد فکر کنم که خیلی وقت است سینما نرفته‌ام و خوشگل کنم و تنها بروم سینما. در راه برگشت هم یک آب‌نبات چوبی بخرم و تا عشقم می‌کشد ملچ و مولوچ کنم.

عصرانه چای و شکلات (ای جون من) بزنم توی رگ! همچین حس کنم دنیا چقدر به کام است. دم غروبی یک عدد ایمیل دریافت کنم که خبر مسرت بخش مادی-معنوی به همراه دارد و به خودم ببالم و جیغ بکشم و نیشم تا بناگوشم باز بماند.

بعد تمام اینها٬ وقتی می‌خواهم بخوابم ببینم داستانی که پارسال نوشته بودم در یک مجله ادبی آنلاین منتشر شده و یکبار دیگر ذوق‌مرگ شوم.

حالا بگویید اینها همه خرافه است. اینروز که با دوتا «۷» به ما چسبید.

*

فیلم «به همین سادگی» فیلم ساده ایست به نظر. اما عمیق است. از عمق گوشت و استخوان که هیچی از آن ته روح زنانه آمده. مخصوصاْ زن ایرانی. من فیلم را دوست داشتم. و یک چیز جالبتر اینکه بازهم درست وقتی دغدغه‌ی مسئله‌ای را داشتم توسط یک چیزی مثل همین فیلم تکان خوردم و به فکر فرو رفتم. یعنی همیشه هرچیزی که لازم دارم را می‌بینم و می‌شنوم. حالا باز بگویید فرشته وجود ندارد!

 


 
شنبه 25 اسفند 1386
روزنگار

 

وقتی ویرجینیا وولف می‌خوانی باید سرعت ذهنت را کاهش بدهی و تقریباْ با خود نویسنده هماهنگ باشی تا روی امواج سیال ذهن او موج سواری کنی. وگرنه خسته ات می‌کند و نمی‌توانی پیش بروی. با تمام این‌ها من کتاب‌هایش را دوست دارم. الان دارم « خانم دالاوی» را می‌خوانم و خب مثل کتاب قبلی که ازش خواندم کُند جلو می‌روم اما زده‌ام نمی‌کند. مثلاْ «شبی از شبهای زمستان مسافری»ِ کالوینو مرا دق داد و نصفه رهایش کردم!

*

به نظر شما عجیب است آدم شام بستنی بخورد؟

*

ببینید من خود سینما را دوست دارم و منظورم از این حرف صرفاْ فیلم سینمایی یا صنعت سینما نیست. من خود سالن سینما را دوست دارم. نمی‌توانم بگویم برایم مکانی مقدس است چون «مقدس» یک باری دارد که منظور مرا نمی‌رساند. اما برای من سینما مکان خاصی است. اینکه بلیت بگیرم و دنبال ردیف و صندلی‌ام بگردم٬ بگویم ببخشید ببخشید و پای دو سه نفر را له کنم؛ آنوقت رسیده ام به صندلی تاشو که بازش می‌کنم می‌نشینم. چراغها خاموش می‌شوند چندتا تبلیغ و بعد فیلم شروع می‌شود و من می‌روم. از این دنیا حدود ۲ ساعت دیسکانکت می‌شوم و می‌روم یک جای دیگر. وقتی تیتراژ پایانی را روی پرده می‌بینم و چراغها را روشن می‌کنند نور چشمانم را می‌زند و دلم نمی‌خواهد بروم بیرون. دلم نمی‌خواهد بروم خانه. هنوز توی فیلم هستم. یکجوری انگار دارم بی اختیار توی خیابان راه می‌روم و سروصداها را مبهم می‌شنوم.

من سینما را دوست دارم. مطلب جدیدم را به مناسبت افتتاح سینما آزادی٬ اینجا بخوانید و اگر حوصله داشتید نظرتان را هم بگویید پلیز!


 
شنبه 11 اسفند 1386
روزنگار

 

خواب دیدم دورگه‌ام!

مادر آمریکایی و پدرم هندی است. مادر مرده است و پدر نابینا است. فکر کنم رگ هندیم کلفت‌تر بوده چون داستان زندگیم هم کمی هندی می‌زد. اما نه٬ همان رگ آمریکایی‌ام کلفت بوده چون پوست سفید و موهای روشن داشتم. توی خواب فکر می‌کردم شاید در یک تصادف مادر جانش را از دست داده و پدر چشمانش را. پدر خیلی مرا دوست داشت. خیلی مهربان بود. راجع به هرچیزی مثل دو دوست با هم گپ می‌زدیم. نمی‌دانم توی خواب چند روز گذشت؟ چند ماه؟ یا چند سال؟ اما او یکجوری می‌خواست به من بفهماند که باید تنهایش بگذارم تا بتوانم دنیا را کشف کنم.

*

به خوابم فکر می‌کنم و او یک بند حرف می‌زند و دستانش را با عشوه تکان می‌دهد: «فکر می‌کنی اگه دولایه از پوست صورتم رو بتراشم منفذ‌های پوستم بسته می‌شن؟» جوابش را نمی‌دانم از پزشکی چیزی سردرنمی‌آورم. می‌گویم :«نمی‌دونم!»  ادامه می‌دهد:« می‌ترسم اینهمه پول بدم اما پوستم فقط شفاف‌تر بشه.» فکر می‌کنم آیا این ترس دارد؟ جواب می‌دهم:« از این بترس که عوارض جانبی داشته باشه چون با اسید لایه پوستت رو می‌تراشن.» این را از پدرم پرسیده بودم. رنگش می‌پرد٬ کمی فکر می‌کند و می‌گوید:« نه بابا٬ عوارض نداره... حتی اگه چهل درصد هم بهتر بشه خوبه. فقط مشکلم اینه که نمی‌تونم موهام رو برای عید رنگ کنم یا ابروهام رو بردارم یا...»

فکر می‌کنم چرا دورگه و چرا نابینا ؟

*

حرصم می‌گیرد. همه‌ی «صاد» ها را «سین» نوشته. مثلاْ «شست درسد»! و یک اصراری دارد فارسی پهلوی را زنده کند و همه‌ی «فقط»‌ها را «تنها» بنویسد و همه‌ی «اولین‌»ها را «نخستین». حامی دو آتیشه‌ی زبان پارسی است اما کله‌ی ماهی را از پنجره می‌اندازد بیرون! (خب این که صاد نداشت لابد کار بدی نیست !) نمونه‌خوان جلوی همه‌ی سین‌ها علامت سوال گذاشته و من جرئت نمی‌کنم تغییرشان بدهم. حرصم می‌گیرد.

 


 
پنجشنبه 25 بهمن 1386
روزنگار

*

این اولین اکسپوی عکس ایران عجب چیز بی‌مزه‌ای بود. قیمتهاش اما بامزه !

*

اول عصبانی بودم مثل سگ. بعدش خوب بودم و آرام همچون آب روان. سپس متنفر شدم انگار تا به‌ حال هیچ چیز را دوست نداشته‌ام. حالا بی تفاوت و بی‌حال فقط خوابم می‌آید مدام. ( باز بگو دپ زدی خیال همه رو راحت کن. حال آدمو بهم می‌زنی)

*

دلم می‌خواهد بدوم و جایی دور قایم شوم. دلم می‌خواهد با یکی حرف بزنم. با کسی که جوابهای مزخرف ندهد. کسی که جدید باشد. می‌فهمی؟ قدیمی نباشد. حالا می‌فهمم آدم هوس آدم جدید می‌کند یعنی چی!

*

گاهی فکر می‌کنم شاید اینطوری با خودم تنها راحت‌ترم. موزیک گوش می‌کنم، ناموزون می‌رقصم. هات چاکلت می‌خورم. کتاب می‌خوانم. آدامس می‌جوم. ویرایش می‌کنم. فیلم می‌بینم. خرید می‌روم. گاهی آشپزی می‌کنم... و یکهو از تنهایی خودم کلافه می‌شوم و هیچکس نیست که با هم دعوا کنیم تا بعدش خودمان را برای هم لوس کنیم و قربان صدقۀ هم برویم!

گاهی فکر می‌کنم شاید اینطوری با خودم تنها راحت‌ترم اما...


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 35127


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و روز 28هر ماه زامیاد یا زم نام دارد.نام فرشته ای در آیین زرتشتی، فرشته موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

چهل سالگی- ناهید طباطبایی- نشر چشمه