قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
ماچه زرافه
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
هفتان
زیگزاگ
ایران تئاتر
جن و پری
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنجشنبه 15 فروردین 1387
من در شکاف دیوار جا شدم

صف مورچه‌ها از شکاف بین سرامیک‌های کنج دیوار تا میز اتاق نشیمن کشیده شده. یک خطِ جنبندۀ سیاه روی سرامیک‌های شیرکاکائویی. خرده بیسکوئیت‌های صبح این‌ها را این‌طور به جنب و جوش انداخته. با انگشتم نظمشان را به هم می‌زنم. شیطنت می‌کنم. انگشتم را می‌گذارم جایی میان این خط. مرا دور می‌زنند. جای انگشتم را عوض می‌کنم. چشمم می‌خورد به یکی‌شان که معلوم است از بقیه کنجکاوتر است. همینطور میاید نزدیک‌تر. با شاخک‌هایش انگشتم را چک می‌کند. نفسم را حبس می‌کنم. کمی دور انگشتم می‌چرخد و بعد یکهو شروع می‌کند بالا آمدن. نزدیک‌های آرنج برمی‌گردد و همچون پسرک شیطانی که با سوت دوستانش را صدا می‌کند، صف را خبر می‌کند. من همانطور که روی کاناپه درازکشیدم تکان نمی‌خورم.

مورچه کنجکاو انگار مرا می‌چشد، کمی قلقلکم می‌آید. زیاد می‌شوند. یک صف مشکی پررنگ از روی انگشتانم می‌آیند روی بازو و بعد گردن و بعد سرازیر می‌شوند روی سینه‌ و شکمم. حالا پاها. زیاد می‌شوند، خیلی زیاد. مورمورم می‌شود. فکر می‌کنم اینهمه‌شان توی همین شکاف دیوار زندگی می‌کنند؟ یک لحظه به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم که از مورچه‌های سیاه پوشیده شده‌ام. حالا همه‌شان درجا تقلا می‌کنند. پاهایم گزگز می‌کند و بعد بی حس می‌شوم. تمام بدنم انگار بی‌وزن شده است. مورچه‌ها از سمت انگشتان پا شروع به کم شدن می‌کنند. هر کدام تکه‌ای کوچک به دهان گرفته اند. همانطور که به خط منظم از کاناپه پایین می‌روند و خلوت می‌کنند می‌بینم اثری از انگشتان پاهایم نیست، زانوها، ران‌ها... کم‌کم شکمم هم ناپدید می‌شود. سینه‌هایم، انگشتان دست، آرنج‌ها، بازوها... همه با رفتن مورچه‌ها ناپدید می‌شوند. بی حسم. فقط چشمانم می‌چرخند. مورچه کنجکاو را می‌شناسم که از روی گلویم بالا می‌آید از روی چانه می‌آید روی لب‌ها و بعد می‌ایستد روی سکوی دماغم. پشتش یک گردان آماده صدور فرمان او هستند. از حرکاتش می‌خوانم که خرده بیسکوئیت‌ها را کاملاً فراموش کرده‌اند. مورچه شاخک‌هایش را تکان می‌دهد و فرمان را صادر می‌کند.

 


 
سه شنبه 22 اسفند 1385
عیدانه

شبی که تازه 28 ساله شده بودی- نزدیک‌های نوروز-  از من پرسیدی: «حال و هوای تهران این روزها چگونه است؟» و من که آن روزها میل به پوچ‌گرایی‌ام شدت گرفته بود به تلخی پاسخ دادم: «حال و هوای خاصی ندارد. عید‌ها برای من فقط چند روز تعطیل است، همین! » تو به بدخلقی من اعتنایی نکردی و معصومانه گفتی: «آخر، قدیم‌ترها تهران حال و هوای خاصی پیدا می‌کرد، مردم توی خیابان‌ها مشغول خرید بودند. شهر جلوه‌ی دیگری می‌گرفت.» و من بدون آن‌که تو بفهمی به قدیم‌ترها فکر کردم.

 

 

... مطلب کامل


 
دوشنبه 6 آذر 1385
1+5

استاد برنامه نویسی،بدنسازی کار میکند.اندامش ظریف است اما رفته است توی فرم (فرم گلدانی!).

 

میزاول دختر 18 ساله سر جایش تکان تکان می خورد،آنهم بصورت موزون! استاد می پرسد:

« پگاه جان می خوای بری WC  ؟»

پگاه جان نمی شنود، پس بلند داد میزند:

« هان؟؟؟»

استاد خوشتیپ مخفی با آن پلیور راه راه سفید و نارنجی می رود بالای سرش و میگوید:

« ناراحتی که انقدر تکان می خوری؟»

و پگاه خنده کنان با دست میزند روی پایش (پای خودش البته!) و جواب میدهد:

« استاد جان، این MP3 Player  که توی گوشمه رسیده به آهنگهای 6و8 . قر در کمر آدم خشک میشود!

 

استاد خیالش راحت میشود و به درس ادامه میدهد.

 

میز دوم دو دختر 20 ساله ،دوستان نزدیکتر از جان دانشگاهی که مدام در گوش هم پچ پچ میکنند ناگهان از خنده منفجر میشوند.

استاد که دارد روی تخته چیزی مینویسد از جا می پرد و با لطافت خاصی میگوید:

« از میز سوم یاد بگیرید ببینید فلانی چقدر ساکت است!»

 میز دومی ها جواب میدهند:

« به نظر ما کسی که حرف نزند مریض است!» و باز هم ریسه می روند.

 

میز چهارم عمدتاً خالی است. پسر 18 ساله میز چهارم پدر،مادر،استاد و کلاس را می پیچاند و به قول خودش جاهای خوب خوب میرود و کلاس نمی آید.

 

میز پنجم که پسر 25 ساله با هوشی است و از 18 سالگی کار کرده و روی پاهای خودش بوده مشغول تمرین کردن است.

میز سوم فلانی که 27 سال را رد کرده اما زیر بار نمی رود که دیگر 28 سالش شده از روی درس استاد یادداشت بر میدارد.سوال می پرسد. سوالهای استاد را جواب میدهد و ذهنش در آن واحد به 6 جهت متفاوت کشیده میشود:

 

+ به کارهای ترجمه ای که باید تمام کند

+ به کتابهای جدیدی که باید بخواند

+ به طرحهایی که می تواند قصه شود

+ به آرزوهایی که هنوز محقق نشده

+ به نسلی که آن جلو نشستند و او نمی فهمدشان

+ و به چیزهایی که گفتنی نیست!

 


 
جمعه 26 آبان 1385
گذشته درمانی

 آقای دکتر به اسکن مغزی متفکرانه می نگریست. دختر خیلی متین روی مبل چرمی مطب نشسته بود و با

اعتماد به نفس  یک پایش را روی آن یکی پایش انداخته بود . رو به دکتر گفت:

      - آقای دکتر لطفاً خیلی روراست و بی تعارف نظرتون رو بگید .من از اون مریضهای خیلی منطقی و کوول هستم!

 

دکتر که انگار یادش رفته بود کسی در اتاق نشسته به خودش آمد و به سمت دختر برگشت :

-         راستش رو بخواهید مغز شما مشکلی نداره! یعنی حداقل از لحاظ فیزیکی مشکلی نیست.اما….

-         اما چی؟

دکتر مکث میکند.و با لحن نا مطمئنی جواب میدهد:

-         آخه یه چیز خیلی عجیبی این تو هست که اصلاً قابل توضیح نیست!

-         خب حالا شما سعی کنید ساده توضیح بدید.همه میگن من باهوشم. زود میگیرم!

دکتر کاملاً معذب جواب میدهد:

-         توی این عکس یه تعدادی سلول مغزی هستن که تکون می خورن!!!

-         ای بابا پس فکر کردین من برای چی به شما مراجعه کردم؟

-         نه آخه ببین عزیزم این عکسه!!! فیلم که نیست!!! مگه میشه تو عکس چیزی متحرک باشه؟؟؟

دختربه قول خودش خیلی کوول جواب میدهد:

-         حالا که شده!

-         یعنی چی؟؟؟ اصلاً ممکن نیست...یعنی توضیح علمی و منطقی نداره!

-         خب حالا من چکار کنم؟ این حرفا یعنی شما نمی تونین کمکم کنین؟

-         چه کمکی؟

-         ای بابا ! آقای دکتر من اومدم پیش شما که این مشکل منو حل کنین.دوایی...عملی...چیزی بالاخره!

دکتر کاملاً حود را باخته است. خودش رابه مبل بزرگ و راحتش می رساند. بعد عینکش را کمی جابه جا میکند،نفس عمیقی میکشد:

-         میشه دقیقاً برام بگی مشکلت با این سلولها چیه و من چکار میتونم بکنم؟

-         خب مشکل من همینه که اینها یه سری محتویات قدیمی توشون دارن...مثلاً یه سری خاطره! اما مثل بقیه سلولها آروم نمیشینین و هی این محتویات قدیمی رو میارن جلو چشم آدم.هی ورجه وورجه میکنن.تمرکز آدمو می گیرن...شما چی میگین؟..آهان آدمو دیپرس میکنن! عین این سایتها که آپدیت شدن اما بعضی وقتها صفحه قبلیه بازم برات باز میشه! من می خوام اینا ساکت شن! اصلاً گم شن! نمیدونم یه جوری بشن که رو نرو من نرن! دیگه چطوریش در تخصص شماست!

دکتر کله تقریباً کچلش را می خاراند:

-         خب آخه این از نادر موردهایی است که من داشتم! باید خوب بررسی بشه.باید اصلاً دید میشه کاری کرد یا نه!

-         دکتر ،علم هر روز داره پیشرفت میکنه.لابد یه راهی هست! البته من خودم یه راهی به ذهنم رسیده که اگه اجازه بدین بگم!

-         چی؟

-         همینطور که میبینین اینروزا همه جا پر شده از لیزر درمانی. پوست و مو و خال و خیلی چیزهای دیگه! من میگم خب این سلولها رو هم لیزر کنیم بره! جیزززززززز بسوزونیمشون! هان؟ چی میگین؟

 دکتر میداند که شاخ در نیاورده است اما اگر درآورده بود هم تعجب نمیکرد:

-         آخه به همین سادگی؟ ممکنه چیزهای خوبی رو هم از بین ببره؟ آسیبی بزنه! عوارض جانبی...

-         ببینید دکتر ، آسیب ماسیبش الان که اینطوری دارن زندگی منو می خورن بیشتره! عوارض جانبیش رو هم بیخیال شین! حالا مثلاً من توی 60 سالگی ممکنه یه چیزیم بشه! به جهنم! الان که جوونم رو باید نجات بدم. شما موافق نیستین؟!

-         - والا چی بگم؟ شایدم ...

-         آخ جون! پس حله؟ کی وقت میدین واسه لیزر؟

-         من نظرم اینه که یه کم روش تامل کنیم شاید...

-         نه نه! به هیچ وجه! باور کنین من خودم به اندازه کافی روشون همه کار کردم،تامل انگشت کوچیکشونه! دفترچه بیمه هم دارم .ارزون حساب کنین!

دکتر تسلیم است. فکر میکند نیاز دارد از خودش هم یک اسکن بگیرد!

-         5شنبه هفته دیگه خوبه؟

-         عالیه!

 دختر شادمان بلند میشود خداحافظی میکند و در را محکم پشت سرش می بندد. دکتر گوشی تلفن را بر میدارد و به منشی اش میگوید بقیه بیماران امروز را کنسل کند. بعد می نشیند روبروی اسکن دختر و سلولهای رقصان رابا شگفتی می نگرد.

 
شنبه 20 آبان 1385
پلاک ۱۷

اولین دوستت یادت هست؟

نه گاگول منظورم اولین نفری نیست که بهش شماره دادی!!!

من یادمه.

5سالم بود.صبحها بعد از صبحانه می رفتم پنجره راهرو رو باز میکردم.باید روی نوک پاهام وامیستادم و خودمو حسابی کش میدادم تا قدم به دستگیره پنجره برسه. بعدش دستم رو میزدم زیر چونه ام و منتظر مینشستم تا بیاد. چند دقیقه بعدش یه پنجره عین مال خودمون اونطرف کوچه باز میشد. یه دختر همسن و سال خودم میومد تو چارچوب و ریز می خندید. به هم دست تکون میدادیم. بعد اون عروسکاشو میاورد و شروع میکرد جلوی من باهاشون بازی کردن. گاهی هم به من لبخند میزد که یعنی حواسم بهت هست.

 

من همینطور نگاهش میکردم و از بازی کردنش لذت می بردم. آرزوم این بود که اجازه داشته باشم باهاش بازی کنم،بتونم برم خونه شون یا اون بیاد پیش من . قیافه اش برام خیلی جالب بود: موهای مشکی فرفری،چشمهای درشت سیاه و یه صورت کوچیک و با نمک. خودمو توی آیینه نگاه میکردم: موهای بور و چشمهای روشن. چقدر لوس بودم! نمیدونم اون از من خوشش میومد یا نه.

 

هیچوقت اجازه نداشتم با بچه های غریبه بازی کنم و یا خونه همسایه ها برم. توی کوچه رو که اصلاً حرفشو نزن. اما بالاخره بعد از یه مدت طولانی تونستم از مامانم اجازه بگیرم که اون بیاد خونه ما. صبحش از این طرف پنجره داد زدم: " از مامانت اجازه بگیر و بیا خونه ما"

نیم ساعت بعد اون پیش من بود. کلی بازی کردیم.اسمش شیوا بود. خیلی مظلوم و آروم بود. عصر که مامانش اومد دنبالش دلم نمیومد که بره، بغض کردم، اونم نمی خواست بره ولی خب...رفت.

 

اونشب قبل از خواب تمام فکر وذکرم این شده بود که فردا چه بازیهایی باهم بکنیم. اما ما دیگه نتونستیم همدیگر رو ببینیم و یکهفته بعد از اون محل رفتیم بدون اینکه کسی به من اجازه بده با شیوا خداحافظی کنم.

 

هفته پیش توی بزرگراه یه ماشین عروس جلوی ما بود که راهو بند آورده بود. فیلمبردار هم توی ماشین بغلی تا کمر بیرون اومده بود و هی به عروس و داماد میگفت چیکار کنن. من کلافه شدم و از سمت راست ازشون سبقت گرفتم.از کنار ماشین که رد میشدم یه نگاه خشمناک به عروس کردم و...میتونم قسم بخورم که شیوا بود. اون بیچاره نفهمید که چرایهو نگاه غضبناک من تبدیل به یه لبخند ملیح مسخره شد ولی من تا خونه یه احساس بی وزنی غیر قابل توصیفی  داشتم. *

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

* این مطلب در تاریخ 13 بهمن 1379 نوشته شده و چون من دفتر قدیمیم رو بعد از 6 سال به طور تصادفی پیدا کردم،فکر کردم بد نیست یه کم قلم دیروز و امروز رو بگذارم کنارهم.


 
پنجشنبه 27 مهر 1385
مواد لازم

اعصاب ندارد. دلش نمیخواهد با کسی حرف بزند. پناه میبرد به آشپزخانه و ماهیتابه را داغ می کند.

یک پیاز کوچک را در ماهیتابه خرد میکند.چشمانش می سوزد.کاش گریه میکرد!

سینه مرغ را از یخچال بیرون میاورد و ریز ریز میکند.غم دارد گوشتهایش را آب میکند. مرغ و پیاز توی روغن جلزّولز میکنند.رویشان نمک و فلفل و زردچوبه می پاشد. زندگی بعضی وقتها شوروشیرین است، بعضی وقتها تلخ و گاهی بدون نمک و چاشنی، از گلوی آدم پایین نمیرود.

آرام آرام جوانه های گندم را همراه سُس سویا و یک قاشق رُب اضافه میکند. زندگی رنگ و بویش را باخته است.او خسته است.

آنقدر باید مخلوط را تفت بدهد تا آب آن تبخیر شود. مگر نمی گویند زندگی درهم است؟ پس چرا غمهایش بیشتر شده؟

رشته های نازک برنجی را در ظرف پُر از آب میریزد.رشته های خشک و شکننده در آب کم کم نرم میشوند. دسته تره تازه را روی تخته خرد میکند.عطر خاطرات خوش در هوا پر میشود. تره را به مخلوط اضافه میکند. دیگر تحمل ندارد!

آب رشته ها را خالی میکند و در قابلمه ای جدا آنها را با روغن کافی تفت میدهد.دلش بیشتر از همیشه تنگ شده است. دو ملاغه تمبرهندی آب شده و صاف شده را با سُس سویا به رشته ها به دفعات اضافه میکند و آنقدر هم میزند تا رنگشان قهوه ای شود. غمگین است و این دیگر چیز تازه ای نیست.نمی داند، شاید احساسات بد هم احتیاج دارند گاه به گاه تازه شوند.

مرغ و سبزیجات را به رشته ها اضافه و حسابی مخلوط میکند.

.

.

.

من: الان داری چیکار میکنی؟

اون: کار. چطور؟

 

در دلم: می خواهم همانطور که برایت سحری درست میکنم زیر چشمی کارکردنت را تماشا کنم. با قیافه جدی به مونیتور خیره شدی و انگشتانت با سرعت روی کی برد می رقصند. و من با شیطنت تمرکزت را بهم میزنم:

 

« غذا* آماده ست!»

 

 

--------------------------------------------------------------------------

 * غذایی مالایایی به نام میگورِن که مخلوطی از نودل برنج و مرغ و سبزیجات است و دستور تهیه آن در بالا ذکر شده است.

 


 
جمعه 24 شهریور 1385
برای ناخدای جوان

« داستانی که در زیر میخوانید ( و حالا حالا ها هم باید بخوانید) داستانی است که بعد از سه سال بالاخره قرار است تمام شود. این داستان در بخشهای مختلف در این وبلاگ به روز خواهد شد و تقدیم میشود به تمام ناخداهای جوانی که آنرا می خوانند.»

 

(1)

ناخدای جوان همچنان بر روی تپه شنی نشسته بود وبه کشتی بزرگ خویش می نگریست.نسیم ملایمی از جانب اقیانوس بر صورتش می نشست،اما بادی در میان بادبانها نمی وزید...بادبانها فرو افتاده بودند.

برایش تازگی داشت که کشتی خویش را آنچنان آرام وساکت در کنار ساحلی غریب ،از روی تپه ای شنی به تماشا بنشیند.

دلش میخواست صورتش را در میان دستانش پنهان کند و گریه سر دهد ولی می ترسید ملوانانش اورا ببینند و به خاطر ضعف ناشی از جوانی سرزنشش کنند.اگر بعداز آن دیگر از او اطاعت نمی کردند چه؟!

بغضش را آرام فرو داد اما حلقه اشک کنج چشمانش نشست.

 

فکرکرد:شاید احمقانه باشد که اینطور گوشه ای بنشیند وتنها نظاره گر اتفاقات دوروبر خود باشد. شاید اگر بر می خواست کاری از دستش بر میامد.اما هیچ نیروی جوششی در خود نیافت.پس همچنان به افق خیره ماند... .

 

فکر میکرد چطور آنروزهای نخست حتی لحظه ای نمیتوانست آرام بگیرد.هیچ زمینی نمی توانست اورا در بند کند .او همیشه می رسید و همواره ترک میگفت. از شهرهای پر زرق و برق بسیاری دل کنده بود و به جزیره های دست نخوردهء شگفتی رسیده بود. نه امواج طوفانی راهش را سد کرده بود، نه سرگردانی های چند روزه بی آب و غذا از پا انداخته بودش.او تشنهء کشف بود.

 

آهی کشید...اما دیگر هیچ چیز نمانده بود.دیگر از آن شور چیزی باقی نمانده بود. آتشی که در دل داشت خاموش شده بود.نمی توانست دلیلش را پیدا کند.می توانست حوادث اخیر را کنار هم بچیند اما انگار دلیل اصلی ای وجود نداشت!

 

راه سختی را طی کرده بود و متعجب می اندیشید که چگونه روزمرگیها اینطور اورا بر آشفتند، اینگونه اورا در بند کردند. او که بر گذشته سخت خویش چیره گشته بود چگونه به زانو درآمد؟!

 

حس تسلیم شدن را در خود می دید و دوستش نداشت.حتی نمی دانست دارد به چه چیز تسلیم میشود!

انگار تا دیروز در گردش دنیا نقشی حیاتی داشت و امروز دیگر به او نیازی نیست. گوشه ای بیصدا نگاه میکرد و می دید که روزگار بدون او چه ساده می گذرد و کسی برای آرزوهای بی پروای او اهمیتی قائل نیست. آیا قبلاً کسی قائل بود؟!

کم کم به خودش شک می کرد.به تمام مسیری که پیموده بود.حتی رویای کودکانه ای که اورا به سمت دریا کشید. به اولین قایقی که به دست خود ساخت،به اولین روزی که عزم ناخدایی کشتی بزرگی را کرد. به تمام روزهایی که ملوانان خسته و ناامید را به ادامه دادن ترغیب میکرد،به....

 

آیا این رخوت و رکود نتیجه یک توهم بزرگ بود؟!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 35108


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و روز 28هر ماه زامیاد یا زم نام دارد.نام فرشته ای در آیین زرتشتی، فرشته موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

چهل سالگی- ناهید طباطبایی- نشر چشمه