X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 1 خرداد 1393
ژاکومینو

داشتم «چرا رفتی؟»ِ همایون را گوش می‌دادم که یادش افتادم. یعنی راستش همزمان داشتم توی صفحه‌ی فیسبوکم وقت می‌کشتم. فیسبوک بهم پیشنهاد کرده بود کمی از خودم بیشتر بگویم. من فکر می‌کنم همین‌قدر که گفتم کافی است اما فیسبوک یک لیست گذاشته روبه‌روم که اولین‌های زندگیم را با دوستانم به اشتراک بگذارم. اولین بوسه، اولین ماشین، اولین خانه، اولین... برای من همان اولین بوسه جالب‌تر بود. کلا آدم مادی‌ای نیستم و به معنویات بیشتر توجه می‌کنم. اولین بوسه‌ای که یادم آمد توی یک اتاق تاریک بود واقع در طبقه چهارم یکی از برج‌های شارجه! بوسه هم نبود، یکجور ریپ کردن دهان بود که مرا غافلگیر کرده بود و بیشتر از اینکه لذت ببرم فکر می‌کردم دارم یک تجربه‌ی خیلی خاص و خفن می‌کنم. حالا نگو این همان فرنچ کیس است که همه جا هست و همه ازش استفاده می‌کنند!

اما باید قبل از آن هم بوسه‌ای در کار بوده باشد. از آن بوسه‌های اولی ِ خیلی معصومانه و نابلد و باشرم و حیا. برای همین است که یادش افتادم. عجیب است ولی، هیچی یادم نمی‌آید. یعنی چیز به این مهمی را که فیسبوک توی لیستش دارد من یادم نیست. من دیوارهای آبی تیره را یادم است و رو تختی زرد را. بلوز ابریشمی فیروزه‌ای را یادم است که می‌گفت شبیه گان جراحان است. من اولین بار را که در آغوش گرفته شدم یادم است. از پشت بازوانش را حلقه کرد دور کمرم و به خودش فشرد. و گفت: «چرا زودتر نه... چرا زودتر نه... » جمله‌اش سروته نداشت اما من می‌فهمیدم. ماه هلالی لاغر توی آسمان بود و ما همدیگر را بعد از آنکه بهم زده بودیم به خود می‌فشردیم. باید همانجا بوسه‌ای ردوبدل شده باشد که چیزی در خاطرم نیست.

همایون فریاد می‌زند «چرا رفتی چرا، من بی‌قرارم؟» و من سرچ می‌کنم و می‌روم عکس پروفایلش را نگاه می‌کنم چون باهم در فیسبوک دوست نیستیم و زمزمه می‌کنم: «چرا زودتر نه... چرا؟»


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233938


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda