X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 13 آبان 1392
جیپسی هیل
ساعت هشت و بیست دقیقه بود و هوا هشت درجه سانتیگراد. باد داشت شدید می‌شد و صدای آتش بازی‌ها بلندتر.

همه می‌دانستند که باید زودتر همه‌چیز را بفرستند هوا چون باران چیزی نمانده بود شروع شود. ما روی «تپه‌ی کولی‌ها» نشسته بودیم توی یک پاب که سال ۱۹۱۰ اداره پست بوده، پشت یک میز پایه بلند که من همیشه برای نشستن روی آنها موذبم. همیشه فکر می‌کنم وقتی پایم به زمین نمی‌رسد مضحک به نظر می‌رسم. اما حقیقت این است که وقتی پاهایم به زمین چسبیده هم مضحک به نظر می‌رسم.

یک تابلوی بزرگ را نشانم داد: «اینا رو ببین، اینا همه توی این اداره پست کار می‌کردن. حالا همه مرده‌ان، حتی اون سگه! مام می‌میریم.»

شب که برمی‌گشتم، توی ایستگاه قطار، زن‌هایی از کنارم می‌گذشتند که مغزهایشان از پیشانی زده بود بیرون، یا شاخ‌های قرمز داشتند، یا دندان‌های بلند و تیز با ردی از خون روی چانه و گردن. من همانقدر هالووین را نمی‌فهمم که احتمالا این‌ها چهارشنبه سوری را! شب را پیش خودم مرور کردم. بدنم کمی کرخت بود. فکر کردم دوهفته پیش چه حال خوبی داشتم؛ تک‌تک سلول‌های بدنم راضی و بدون تنش بودند. تک‌تک سلول‌ها در حال دو نقطه پرانتز دائمی بودند. گاهی البته یک حس تلخ و شیرینی میامد سراغم. از پوستم جذب می‌شد اما خیلی نمی‌ماند. خیلی سریع در آن حال شیدایی حل می‌شد. مثل یک قطره خون که بیفتد توی یک تنگ بزرگ آب. بعد قطره تبدیل شود به نوارهای رنگی توی آب، انگار نوارهای رنگی توی تیله... بعد رنگ ببازند و بعد دیگر از رنگ خون خبری نباشد. اینطوری زلال می‌شدم با یک مکانیزم عجیب و ناشناس.

عشق هم یکجور مخدر است که یک روز باید ترکش کرد برای همیشه. یا درش فنا شد برای همیشه.

برچسب‌ها: عشق، باران، لندن، هالووین

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233759


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda