X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390
سه شنبه در لندن

امروز شش فروند غاز از روی قطار ما عبور کردند و درست همان موقع خانم سیاه پوستی که پاپیون سیاه به سرش زده بود و کت و دامن و جوراب شلواری و کفش سیاه پوشیده بود و حدوداً شش ماهه حامله بود عطسه کرد. من داشتم به لیست خریدم نگاه می کردم که از صدای عطسه اش پریدم. زیر چشمی نگاهش کردم و پیش خودم گفتم الان است که ویروس ها پخش شوند و بیایند سمت من. از جا پاشدم و رفتم روبروی در قطار. همچین کمین کرده بودم که تا در باز می شود بپرم بیرون. وسواس بدی تمام وجودم را گرفته بود. فکر می کردم دارم لشگر ویروس ها را می بینم که به سمت من می آیند. قطار ایستاد و من پریدم بیرون. دختر بی شعوری که هنوز یاد نگرفته باید صبر کند تا اول مسافرها پیاده شوند، بعد سوار شود، به من تنه زد و خودش را انداخت توی قطار. من تابلوهای راهنما را دیدم و رفتم به سمت خط صورتی. خط خودم آبی تیره است. خطی که می رود بانک آبی آسمانی است. خطی که شهر را به دو قسمت تقریبا مساوی تقسیم می کند قرمز است. آنکه اکثر آخر هفته ها بسته است زرشکی است. خط زرد دور خودش می چرخد و خط سبز همان است که من اکثرا سوار نمی شوم.

رسیدم به سکوی خط صورتی. چهار دقیقه به آمدن قطار مانده بود. روزنامه ی رایگان عصر را باز کردم و دیدم آرنولد ده سال پیش با یکی از کارکنان خانه اش خوابیده و از او یک بچه دارد! نمی دانم چرا اصلا به قیافه ی آرنولد نمی خورد از این کارها بکند اما به هرحال کرده و زنش هم گذاشته رفته. همه توی فیس بوک برای زنش لایک زدند.

قطار آمد و من چشم هایم را مثل عقاب تیز کردم تا صندلی های خالی را قبل از توقف کامل قطار نشان کنم و در کمترین زمان ممکن بهشان برسم. سه تا صندلی خالی بود که کنار دستی ام در هر سه تایشان آدم های فربهی بودند. چون خودم هم خیلی بروباریک نیستم یک صدم ثانیه شک کردم که روی کدامشان بنشینم که همین مقدار مکث باعث شد دوتایشان را از دست بدهم. به ناچار خودم را چپاندم توی سومی. بغل دستی ام انقدر بزرگ بود که دسته ی صندلی داشت می رفت توی کلیه ام. قطار خط آبی تیره ی خودمان از این مشکلات ندارد حتی اگر آدم های ایکس ایکس اِل کنار هم بنشینند. ابرو انداختم بالا برای خط صورتی. روزنامه را دوباره باز کردم و دیدم ملکه با یک لباس سبزآبی رفته ایرلند و در بدو ورود یک بمب پیدا کرده اند توی یک اتوبوس. بعد یکهو اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد... هچچچچچچچچچچو... روی صورت ملکه. ویروس ها دنبال من آمده بودند توی خط صورتی و به نظرم صبر آمده بود برای سفر الیزابت دوم. امیدوارم نرود روی هوا.



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233750


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda