X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 28 آذر 1389
Andel

اندل دختری باریک و ظریف است با موهای بلوند تیره. چشمان سبز درشتی دارد و آویزهای فلزی زیر و روی لب های نازکش. وقتی ذوق می کند مثل بچه ها جیغ می زند: هییییییییییییییییی! و در عرض دوثانیه بعد از ذوق کردن می تواند تا سرحد مرگ عصبانی شود و همه چیز را به اِف حواله کند.

فیلم که می بیند گاهی با شخصیت هایش حرف می زند. با خودش حرف می زند و می خندد. معتاد به فیلم و تلویزیون است و شش روز هفته را سیب زمینی تنوری با کنسرو لوبیا می خورد. آن یک روز را هم یا من به شام دعوتش می کنم یا پاستای آماده با کنسرو سس بلونز می خورد.

در اتاقش به آشپزخانه باز می شود و تقریبا هربار که من می روم توی آشپزخانه از دیدن من زهره ترک می شود! فکر می کنم برایش یک نوع تفریح و تنوع است که من بروم توی آشپزخانه و او هم یک جیغ خفیف بکشد و بگوید: اوه مای گاد، یو اسکرد می تو دِت!

هر وقت حوصله اش سر می رود و مرا درحال سرخ کردن چیزی گیر می آورد، شروع می کند به غیبت از همسایه بالایی ها، من هم که از خدا خواسته. البته غیبت به زبان دوم خیلی سخت است. این را تازه فهمیدم. اکثرا صحبت هایش را با این جمله شروع می کند که: نظرت راجع به فلان چیز چیه؟

مثلا بار اول که برف آمده بود، من داشتم ظرف می شستم و از پنجره بیرون را تماشا می کردم. آمد از پشت سر (عین موش سریع راه می رود و گاهی اصلا نمی فهمم که از پشتم رد شده) و پرسید: نظرت راجع به برف چیه؟ و این سوال آغاز یک لکچر نیم ساعته بود در مورد اینکه وقتی بچه بوده لندن برف نمی آمده و این تغییرات آب و هوا باعث شده اینطور برف های سنگین داشته باشیم!

ظاهرش مثل دخترهای دبیرستانی است. طرز لباس پوشیدنش و شیطنت هایش. وقتی گفت بیست و نه ساله است من چند ثانیه ای پلک نزدم و بعد سعی کردم دوباره نفس بکشم! یک روز باز آمده بود سروقت آشپزی من و گفت می تواند یک سوال شخصی از من بکند؟ من هول شدم. کلا اینجا سر هر چیزی دست و پایم را زود گم می کنم. پرسید: می شود طرز درست کردن سالاد را به من یاد بدهی؟ بعد دوباره من چند ثانیه ای یادم رفت نفس بکشم. اول فکر کردم شوخی می کند اما وقتی قیافه ی معصومش را دیدم، فهمیدم که باید طرز تهیه سالاد کاهو را برایش توضیح بدهم!

کار ندارد. پول ندارد. اعصاب ندارد! یک بار که خودش سر حرف را باز کرد گفتم پس پول اجاره خانه و اینترنت و غذا و... را کی می دهد؟ گفت: دوستم! دوستش را دیده ام. تقریبا 20 سالی از خودش بزرگ تر است و اول فکر کردم می تواند پدرش باشد. دوست پسرش هم نیست. حالا کسی نیست بگوید به ما چه اصلا؟ (فضولی است دیگر، یکهو عود می کند)

آنلاین دنبال کار می گردد و با تمام بی پولی و بیکاری حاضر نیست برود بیرون مثلا توی کافه ای جایی کار کند. از صبح پشت تلویزیون و کامپیوتر است. من به جای این بودم تا به حال دیوانه شده بودم. می گوید دانشگاه نرفته اما عاشق این است که یک رشته ی مرتبط با پزشکی بخواند اما پولش را ندارد.

حمام و دستشویی ما باهم مشترک است و مشکل اصلی ما باهم «دستمال توالت» است که نوبتی عوض می کنیم. تقریبا روزی یک رول تمام می کند و من همینطور زیر لب بدوبیراه می گویم و دستمال توالت می خرم.

امروز بعد از دو روز تعطیلی و بی کاری، توی آشپزخانه دیدمش، غر می زد که اینترنتش مشکل دارد وهمه ی فیلم های جدیدش را دیده و دی وی دی دیگری ندارد. تلویزیون هم همه ی برنامه هایش تکراری است. گفتم از آن فیلم هایی که داری دو، سه تا هم به من بده امشب بدجور فیلم خونم پایین افتاده (نه جداً ترجمه ی این جمله را نگفتم اما منظورم را رساندم). زود دوید فیلم هایش را آورد. باورم نمی شد! همه ی فیلم هایش اکشن های خالی بندی در حد خدا بودند. خنده ام گرفت گفتم: بابا سلیقه! (مسلما این یکی را هم نمی توانستم عیناً ترجمه کنم). خندید و گفت همه ی دوستانم تعجب می کنند که من فقط اینجور فیلم ها را می بینم.

خلاصه آخر از بین آنها من مجموعه کامل «دای هارد» را برداشتم. با اینکه فکر کنم هر چهار تایش را دیده ام. من هم یک سی دی بهش دادم که چهار، پنج تا فیلم تویش بود. دوتاش به درد این خانوم می خورد احتمالا! کلی ذوق کرد و پرید توی اتاقش.

امروز گفت چهار، پنج روز تعطیلات کریسمس را می رود پیش مادرش که توی شهر دیگری در یک آسایشگاه روانی بستری است. من یکهو دلم گرفت. فکر کردم چقدر تنها می شوم وقتی نیست. یعنی خانه بدون فحش دادن ها و خندیدن های وقت و بی وقتش ساکت است. زندگی های جالبی داریم. من تا امروز نمی دانستم که این هم خانه ای بامزه ام اثری توی زندگی ام دارد. دلم می خواهد بنشینم و به یک سری جزئیات موثر در زندگی ام فکر کنم. این چند وقت که اینجا بودم اصلا وقت نکردم به خودم فکر کنم. زندگی ام کلا حول دانشگاه و درس و تکلیف می چرخید. حالا که تعطیل شده ایم یکهو مانده ام که ساختار زندگی ام در اینجا چگونه است و به چه چیزهایی وابسته شده.

آیا ما هم مثل مایعات شکل ظرف را به خود می گیریم؟

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234104


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda