X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 26 شهریور 1389
دیازپام ده

یادم باشد وقتی می رفتم، نسیم پاییزی وزیدن گرفته بود و ترافیک تهران بدتر از همیشه بود. سریال قهوه ی تلخ به جای تلویزیون از توی بقالی ها پخش می شد. گوجه فرنگی هایم نارنجی بودند و توی کوچه چهارمین ساختمان پنج طبقه در حال ساخت بود. رو تشکی صورتی داشتم و اتاقم پر از نور بود.

یادم باشد وقتی که رفتم، ولی عصر از ونک به پایین یک طرفه بود و از پارک وی به تجریش با بلوک های بتونی دو نیم شده بود. سوپر صدف مدیریتش را جدید کرده بود و سوپر تندیس کارت های تبلیغاتی می داد برای دلیوری رایگان!

یادم باشد که پدر کیک شکلاتی بی بی خریده بود روز آخر و خواهر جانم یک روز زودتر از من از ایران رفت. پدرم تازه یاد گرفته بود همه چیز را اسکن کند و مادرم هنوز می ترسید لپ تاپ را تنهایی روشن کند.

یادم باشد من جمعه شب بغض کردم و یادم آمد که خیلی چیزها را نبرده ام و جا هم ندارم که ببرم. آرزوی محال از نیمکره جنوبی تنها کسی بود از میان دوستان که هوای مرا داشت و به قول پدر «دَمبل جیگر» می داد و کلی ذوق داشت برای رفتن من و کلی هم تشویقم می کرد.

یادم باشد که من روزهای آخر وحشت کردم. وحشتم از این بود که خودم را ناامید نکنم و به این «شاید» آخرین شانس زندگی ام گند نزنم. فکرم مشغول این بود که دوست صمیمی ام را از دست دادم، کسی که حتی حاضر نبود یک زنگ تلفن حرامم بکند.

یادم باشد که چشم های کاوه هنوز در دوماهگی آبی بود و همه فکر می کردیم که آبی خواهد ماند و به دایی اش خواهد رفت. آخرین بار با دوستانم پاستا فکتوری بودیم و من لازانیا سفارش دادم.

یادم باشد که پارکینگ شماره سه ی فرودگاه امام آنطرف ترمینال مسافری، وسط بیابان بود و باید برای طی کردن مسافت میان این دو سوار اتوبوس هایی می شدیم که مثل اتوبوس های شهری پر از صندلی های به هم چسبیده بود و کسی عقلش نرسیده بود که همه ی مسافرها حداقل یک چمدان همراهشان هست که نمی توانند روی سرشان بگذارند.

یادم باشد که همه چیز حرص مرا در می آورد و شنیدن اخبار بهم حالت هیستریک می داد. شب ها از فکر و هیجان و استرس خوابم نمی برد و از تخیل مثبت عاجز بودم.

دلم می خواهد یادم باشد که وقتی می رفتم، ما ملت بدبختی بودیم! و این تنها به یک نظام مربوط نبود.



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234104


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda