X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 2 شهریور 1389
پی دوم عقب یا جلو

من بچه ام. غلت می زنم روی تخت دونفره ی خاله ام و صندوقچه ی رمزدارش را نگاه می کنم. یادم هست که مخمل قرمز داشت و پر از سکه بود. سکه های مختلف از همه جای دنیا. خاله ام با سکه هاش که روی مخمل قرمز صندوق ریخته بود مرا به سفر کردن عاشق کرد. که بروم و تک تک سکه ها را خودم پیدا کنم. این داستان را چند بار گفته ام؟ دیدی بعضی وقت ها داستان های آدم انقدر براش مهم اند که هزاران هزار بار می گوید و سیر نمی شود؟ تازه هرچقدر سنش زیاد می شود هم بدتر می شود!

اما من هرچقدر بزرگ تر می شوم باز هم بچه ام. می خواهم سکه ها را خودم پیدا کنم و بریزم توی قوطی فلزی شکلات لینتی که دارم. یک موقع هایی خوشحالم از اینکه هنوز بچه ام اما گاهی هم مثل امشب می ترسم. دلم یک آدم بزرگ و جدی و منطقی می خواهد همین حالا که تلفیقمان با هم معجون قابل قبولی از آب در بیاید. من بچگی به او یاد بدهم و او مرا بزرگ کند کمی!

فرق این طرف و آن طرف برای من این بود که این طرف همه چیز بیشتر نزدیک به ناممکن است. همه چیز به سمت صفر میل می کند و آن طرف خیلی چیزها ممکن به نظر می رسند و افق ها باز است و تهش پیدا نیست. آن طرف بهشت نیست اما من دوست نداشتم برگردم و این کمی آدم را می ترساند. کمی؟ بیا و صادق باش... ته دل آدم را خالی می کند.

آن طرف که هستی همه تورا می کشند طرف خودشان. عین قلعه بازی می ماند. تورا دوره می کنند و می کشند سمت خودشان. باید تقلا کنی و از بازوانشان بگریزی. همه می پرسند برنامه ات چیست؟ نمی خواهی بمانی؟

بعد من هنوز احساس بچه بودن می کردم و در می رفتم از جواب های جدی. من هم می خواهم بروم اما من قرار است همان بچه ای که همیشه بوده ام، باشم و بروم و اصلا نمی دانم که بعدش چه می شود؟ چه بلایی دارد سر من می آید؟ من از چه اینهمه می ترسم؟

سوال من این است که آیا زندگی من قرار است تغییر فاز بدهد؟ یا فقط تغییر مکان؟ من از اینکه دومی باشد می ترسم.

من بچه ام. غلت می زنم روی تخت دونفره ی خاله ام و سکه ها مرا سحر می کنند. هیچ چیز هم مرا نمی ترساند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233778


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda