X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 6 اردیبهشت 1389
روزنگار

امتحانم توی خیابون حافظ بود. پایین تر از جمهوری. وقتی رفتیم تو سالن امتحان، از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد. دلیلش این بود که هرکدوم یه میز و صندلی یکنفره داشتیم. میز و صندلی های شیک و نو. یعنی دیگه مجبور نبودیم یه تخته چوبی بذاریم روی پاهامون و با اعمال شاقه امتحان بدیم. کیفیت صدا عالی بود. انگار تو بهشت بخوای امتحان زبان بدی!

بعد امتحان اومدم بیرون و رفتم تو جمهوری. گفتم بذار حالا که ایستگاه قلهک مترو راه افتاده، با مترو برم خونه. سر ظهر بود و گرم شده بود. منم خسته و شدیدا گرسنه بودم. از ناهار دیروزش چیزی نخورده بودم. حساب کردم دیدم دوتا شاعر دیگه رو هم باید رد کنم تا برسم به ایستگاه مترو.

توی جمهوری داشتم می رفتم و مردم رو نگاه می کردم. فکر می کنم توی جمهوری بیشتر از همه ی خیابون های تهران میشه موتور سیکلت دید. انگار اونجا همه کارها با موتور انجام میشه. یه مغازه دار که لباس مردونه می فروخت اومده بود دم در مغازه اش و تیپ اش رو به رخ رهگذرها می کشید. لباساش اتو کشیده و کفش هاش واکس خورده. از جلوی کافه نادری که رد شدم یاد شاتو بریاناش کردم و یه نیم نگاه انداختم توش. دقیقا روبروی راهرو، دوتا از گارسون های پیرش با یونیفورم زرشکی شون نشسته بودن، دست ها زیر چونه و به کاشی های کف سالن نگاه می کردن. انگار خواب باشن یا چرت بزنن.

بعدش از روبروی سفارت انگلیس رد شدم و زیر لب یه کم بهشون فحش دادم تا دلم خنک بشه. دیگه نوبت صرافی ها شده بود که همینطور پشت سر هم قیمت دلار و پوند و یورو و سکه طلا به آدم بدن.

گرمم شده بود حسابی. تابلوی مترو سر یه خیابون باریک نصب شده بود که فلش اش رو به جلو بود و نوشته بود ایستگاه سعدی. فردوسی رو هم رد کردم و رسیدم به ماهی فروشی های نزدیک بازار پروانه. میگوهاش قد ماهی قزل آلا بود. همه شون شاه میگو بودن و اصلا میگوی ریز نداشتن. دلم خواست یه نیم کیلو بخرم اما کیسه ی بدبوی میگو رو توی مترو تا خونه بردن... اصلا حالش نبود.

تخته نرد فروشی ها و قلیون فروشی ها. یه مغازه هم بود که لباس شب زنونه می فروخت و قیمت بالای ۴۰ هزار تومن نداشت. لباس هاش هم واقعا قشنگ بود نسبت به قیمتش. یعنی نه دهاتی بود و نه جینگول بینگول و ل.خ.ت و پتی!

وقتی رسیدم به سعدی مجبور شدم به دو برم اونور خیابون چونکه ثانیه شمار چراغ سبز روی ۱۰ بود و داشت تند تند کم می شد. بالاخره رسیدم به واگن ویژه بانوان و دعا کردم که زیاد له نشم توش. با اینکه جا برای نشستن نبود اما اونقدر هم شلوغ نبود. دو دقیقه نگذشت که یه خانومه با کیف پر از ریمل و رژ لب و مداد چشم اومد توی پروپاچمون و مدام می پرسید کسی لوازم آرایش نمی خواد؟ منم هر دفعه هی می خواستم توی رودربایستی بگم نه مرسی!

ایستگاه اول که نگه داشت یه خانومه با دختر ۴-۵ ساله اش سوار شدن و خیلی مودبانه از ما خواستن تکون بخوریم که برن جلو. من دور خودم چرخیدم که جا برای خانومه باز بشه که یهو یه کیسه از توی کیفش درآورد و یه دوجین شورت زنونه رنگ و وارنگ درآورد از توش. خانوما کسی شورت نمی خواد؟

ایستگاه بعدی یه دختر قد بلند و چشم ابرو مشکی سوار شد با یه روپوش سبز آبی و روسری نقره ای-مشکی. یه سایه اکلیلی سبز- آبی هم زده بود پشت چشمش. این یکی شبیه خانومای توی فرودگاه برای تبلیغ کالاش از عشوه خاصی استفاده می کرد و می گفت نمونه سایه چشمی که می فروشه پشت چشم خودشه و می تونیم ببینیم.

نفر بعدی یه دختر لاغر اندام بود که یه ماسک سبز هم زده بود و دونات و آدامس می فروخت. تاکید داشت که دونات ها مال امروزه و اول تاریخش رو چک کنیم و بعد بخریم. یکی دیگه هم این وسط تلمبه مخصوص بادکنک می فروخت که یه خریدار بالاخره پیدا کرد. یه خانم چادری واسه پسر کوچولوش خرید. فکر کنم بین همه شون فقط همین یکی تونست چیزی بفروشه.

ایستگاه حقانی که رسیدیم یهو یه آقاهه اعلام کرد که ایستگاه آخره! من هاج و واج مونده بودم که بابا قیطریه ایستگاه آخره که. اما چراغ های واگن خاموش شد و همه پیاده شدیم. فکر کردم اصلا حالشو ندارم از اینجا دوتا تاکسی بشینم تا خونه ها! از یکی پرسیدم جریان چیه و یارو گفت این نمیره اما اگه صبر کنی قطار بعدی میره تا قیطریه. خلاصه من گشنه و تشنه صبر کردم تا قطار بعدی اومد. اما خب قبلیه تازه خلوت شده بود و من می تونستم بشینم. این جدیده باز پر بود و تا قلهک وایسادم. اما کلافه شده بودم از دستفروش ها. با خودم گفتم آخه مترو جای دستفروشی نیست که. نمیشه یک پنجم یه واگن فروشنده باشن که. گفتم حالا اگه اینو یه کم بلند بگم ممکنه منو جرواجر کنن حامیان اجتماعی زنان دستفروش در مترو. این چند وقته گزارش از دستفروشی زیاد خوندم و همدردی می کنم باهاشون و معتقدم که باید یکی به فکر این ها باشه. اما در نهایت مترو جای دستفروشی نیست. مخصوصا وقتی واسه مسافر واقعی جا نیست و این فروشندگان جا رو اشغال می کنن و احیانا گاهی روی اعصاب هم می رن.

از ایستگاه تا خونه یه ربع راهه. کوچه های محله ما رو تازگی ها چپه کردن. یعنی خیابون ها و کوچه هایی که یه عمر از اون ور یه طرفه بودن، حالا از این ور یه طرفه شدن و یه کم باعث تعجب ملت میشه. البته فکر کنم این تصمیمشون بد نباشه و حجم ترافیک رو کم کنه. اما چند سال طول کشید تا بفهمن کار اولیه شون اشتباه بوده.

راستی امروز دیدم فرهنگسرای کودک نشست شعر نو داره مخصوص زنان. هفته دیگه برم ببینم توش چه خبره.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233778


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda