X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 10 آبان 1387
دمت گرم

در یک روز آفتابی پاییزی اتفاق افتاد: 

 

خیابان را به سمت شمال می‌آمدم سرخوش و شیرین. موسیقی فیلم شبح اپرا را زمزمه می‌کردم. مغازه ها را دید می‌زدم. یک لحظه به فکرم رسید چه خوب است که سالمم و می‌توانم راه بروم. از کوچه‌ای می‌گذشتم که این فکر آمد سراغم. به چپ نگاه می‌کردم که ماشین نیاید. بعد که روبرویم را نگاه کردم دیدم شاگرد مغازه‌ای که داشت جعبه‌های ماکارونی را از وانت پیاده می‌کرد٬ در وانت از دستش در رفت و بعد از طی یک زاویه ۹۰ درجه (!) محکم خورد توی صورتم و من روی آسفالت‌های سرد خیابان پخش شدم!  

 

بعد از آن داشتم خواب می‌دیدم. وقتی بیهوش می‌شویم خواب می‌بینیم یا باید بگوییم هذیان می‌بینیم؟! به هرحال خواب دیدم که عروسی برادر افشین است (خواننده ترانه‌ی محبوب «یه ماچ دادی دمت گرم»‌) !!! 

توی عروسی یکی از مجری‌های خوش‌تیپ(!) وی.اُ.ای هم بود. عروسی وسط بیابان بود. همانجا که توی فیلم «بابل» زن پرستار٬ بچه‌ها را گم کرد. من هم مثل شبح اپرا همه‌جا بودم. با یک رز سیاه داشتم دنبال یک تیکه می‌گشتم که تور کنم. 

 

احساس می‌کردم دماغم درد می‌کند. هوس پاستای مرغ با سس قارچ کردم و رفتم توی بیابان و شروع کردم دویدن و یکی را صدا زدن اما مفهوم نبود چه کسی را صدا می‌زنم. انقدر داد زدم که تشنه‌ام شد. صدایم برای خودم مفهوم‌تر شد «آ....ب».  

چشم‌هایم باز شد و دیدم لیوان آب خالی٬ دست شاگرد مغازه است و قطرات آب از سروصورتم جاری است. 

 

چطور من به این سنگینی را تا مغازه آورده بودند؟ توی شیشه یخچال مغازه٬ دماغ عزیز بادکرده‌ام را دیدم و خون‌های خشک شده را پاک کردم. به سختی. هرچه اصرار کردند حاضر نشدم بریم درمانگاه. گفتم خوبم. و دوباره شروع کردم خیابان را به سمت شمال پیاده راه رفتن. 

 

شدید هوس پاستای مرغ با سس قارچ کرده بودم!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233750


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda