قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
ماچه زرافه
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
هفتان
زیگزاگ
ایران تئاتر
جن و پری
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 27 اردیبهشت 1387
LAST TIME I WAS AWAKE

To  M.E

LAST TIME I WAS AWAKE

 

Last time I was awake

Saw you in the mirror

Hearing someone

walking out in the corridor

Thinking if I was still sleep

I saw you in the mirror

 

 you were not smiling

Nor frowning

I kept my old silence

Pretending I was not there

 

Last time I was awake

 saw you in the mirror

Wondering

Had we shared same dream

Couldn’t reach your image

 

Mirror

So smooth and deep

Couldn’t  let you find me in

 

Floating thoughts

Whispering Walls

Daylight possess my mind

 

 How much time I had

To spot  your face in my eyes  for ever

Between a ray and a reflection

 

Light and shadow

Long red curtains

Spring morning sounds

 

Maybe I should go back to sleep

Last time I was awake

Lost you in the mirror

 

 

 این اولین شعر منه به زبان انگلیسی. نمی‌دونم چقدرش غلطه. فقط یه حس بود. به قول یکی از دوستان: آخر توهم! تقدیمش کردم به کسی که هرچند به قدر مژه برهم زدنی٬ اما باعث شد دوباره حس تازگی رو در زندگیم تجربه کنم. شاید تمام لحظات قبل خواب بودم و اون در یک لحظه بیداری رو به من داد. و رفت.

 

 


 
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
تیریپ

 

بالاخره دیگه بعد ۳۰ سال آدم دستش میاد تیریپش چجوریه!

جونم واست بگه... اینجوریه که وقتی به شدت شفته‌ی (همون شیفته‌ی سابق) یکی شدی باید ازش بگذری و فراموشش کنی چون به درد تو نمی‌خوره!

ولی بازم خوبه. می‌ترسیدم دیگه این احساس رو تجربه نکنم.(اینو نگی چی بگی؟)

*

من در استانبول خوشم. می‌نویسم که ثبت شود.

 


 
یکشنبه 15 اردیبهشت 1387
هوم...

 

چرا در تمام طول زندگی‌ام احساس ِ گم بودن کرده‌ام؟ من همیشه گم‌ام! و بعضی جاها که فکر می‌کنم پیدایم کرده‌اند٬ بدتر گم می‌شوم.

کلافه‌تر٬ خسته‌تر٬ غریبه‌تر می‌شوم.

دو رُز صورتی روبروی من در گلدانی پژمرده‌اند. به هم پشت کرده‌اند و پژمرده‌اند. عجیب نیست که دلم نمی‌گیرد؟ دوستشان دارم.

سپتامبر ۲۰۰۷

*

می‌روم سفر. هیجان دارم و اندکی ترس. زود برمی‌گردم. «کولی کنار آتش» منیرو روانی‌پور را شروع کردم. فیلم‌هایم باز انبار شده و حس دیدنشان نیست. یک کلاس نقد ادبی اسم نوشته‌ام. می‌خواهم فرانسه هم یاد بگیرم.

انگار من دلم نمی‌خواهد بزرگ شوم. یعنی دلم می‌خواهد همیشه یک‌جا دانشجو باشم. در بستر زمان غلت بزنم و هر فصل یک چیز جدید یاد بگیرم. مثل بچه‌ها بی مسئولیت و پشت نیمکت٬ توی کتاب و دفتر.

هیچکس کامل نیست!


 
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387
نبوغ!

 

امروز٬ هنگام شستن جوراب‌هایم (چه لحظه‌ی رویایی ای)

دریافتم که «زندگی کردن»

به مراتب از «تظاهر به زندگی کردن» سخت‌تر است!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 35140


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و روز 28هر ماه زامیاد یا زم نام دارد.نام فرشته ای در آیین زرتشتی، فرشته موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

چهل سالگی- ناهید طباطبایی- نشر چشمه