X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 28 بهمن 1385
برای ناخدای جوان (سرانجام)

 

(10)

وقتی ناخدا رسید هوا گرگ و میش بود و دختر روی تپه ایستاده،منتظر. شال تیره‌اش را طوری دور سر و صورت پیچیده بود که تنها چشمهایش پیدا بود. تنها چشمهایش...

هوای خنک سحر بر گونه‌هاشان می‌خورد. ناخدا بی‌درنگ به سمت کشتی حرکت کرد و صدا زد که:

« بیا »

ملوانان در جنب و جوش بودند که ناخدا به نزدیک کشتی رسید.به دختر اشاره کرد که چند لحظه منتظر بماند و جلوتر از این نیاید. واهمه داشت. اورا می‌شناسند؟ چگونه با او روبه رو خواهند شد؟

خورشید بالا آمد.روز رسید و صاحب چشمان میشی همچنان با کنجکاوی و دلهره خیره به کشتی در انتظار بود. آیا اورا می‌برند؟

 بی‌اختیار خود را روی ماسه‌های نمناک رها کرد.

« من می روم.»

چشمانش را بست ، در دلش آرزویی شاید گذشت، آنگاه آرام بازشان کرد.چهره ناخدا را دید.

« برویم. آنها آماده‌ی حرکتند.»

« تورا پذیرفتند؟»

« به نیکی. برایم تعریف کردند که به دنبالم ‌گشته‌ اند، روزها،  و آخر یکی از ملوانان که در جست و جوی من به شهرمان آمده دختری را دیده که مرا می‌شناخته و به آنها گفته است تنهایم بگذارند چون من برای یافتن دوباره خود به زمان نیاز دارم. و آنها رفته اند. به همین سادگی»

دختر لبخند کودکانه‌ای ‌زد.

روی اسکله ایستادند. نزدیک پله‌های فلزی نمناک.

« به آنها سپرده‌ام که مواظبت باشند. برایشان گفته‌ام که تو مسافری، همچون نسیم بر امواج. همانطور که خواستی.  در رویاهایم دنبالت می‌کنم. بدرود.»

دختر رنگ باخت. دهانش باز شد و صدایی مانند جیغی ضعیف ازآن بیرون آمد.

« چگونه می توانم؟ چگونه می توانی...؟»

« من می مانم. من از راهم منحرف نشده‌ام که به آن بازگردم. ماندن ادامه‌ی راه من است و رفتن ادامه‌ی راه تو. درکش زیاد سخت نیست.»

لبخندی مهربان بینشان ردوبدل شد. هیچ‌یک پشیمان نبود. دختر حالتی حکیمانه به خود گرفت. گویی معمایی را حل می کند:

« تنها یک انتخاب است. در ادامه‌ی آرزوهایت چیزی کم بود. آن احساس گم گشتگی تورا به این ‌جا رساند و تو آن را در شن‌های این سرزمین یافتی.»

« عشق ؟ وسوسه‌ی آشیان ساختن ؟ تغییر ؟ سرنوشت؟ »

« هر آنچه تعبیر کنی.هر آنچه به تو حس رهایی دهد. و هر گونه که دوست بداری این داستان پایان پذیرد.»

«پایان؟ هرگز. حال این داستانِ توست که نقل می شود. داستانی که در این لحظه آغازش می‌کنیم. با هم و بدون نیاز به هم.»

 

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233750


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda