X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 5 دی 1385
همه آغاز شد با خندهء کودکان٬ با همان نیز پایان می پذیرد

به من گفتن بازی کنم. باشه!

 

1-   من از این جور بازی ها و برنامه ها خوشم نمیاد.از هر چیزی که همه گیر باشه و مد بشه. از اینکه چیزهایی راجع به خودم بگم که دیگران نمی دونن خوشم نمیاد.چون همیشه دلم می خواد مرموز جلوه کنم. من دیر جوشم. دلم می خواد اول طرفم رو سبک سنگین کنم بعد بهش روی خوش نشون بدم.

 

2-   مودی تر از خودم خودمم.توی کار،درس ، موسیقی،غذا، لباس و هر چیزی که فکرش رو بکنی. اینکه به من در هر زمینه ای بگن بهترین رو انتخاب کن کار سختیه! آخه من هر موقع یه چیزی رو دوست دارم!!!( نمی دونم چرا توی عشق و عاشقی اینجوری نیستم؟ به یکی که گیر می کنم دیگه کنده نمیشم!)

 

3-   من تا 7 سالگی (یعنی اول دبستان!) شیر رو با شیشه می خوردم. منظورم شیشه شیر به اضافه پستونک می باشد!!! تازه شیر رو هم با عسل دوست داشتم ( که البته لازم به ذکر است من شیر گرم هم دوست ندارم)  . واسه همینم پدرم صبح زود بیدار می شد و یه قاشق عسل رو توی یه قاشق آب جوش حل می کرد و بعدش شیر سرد رو اضافه می کرد و می ریخت توی شیشه. تازه پستونکش رو هم با قیچی گشاد کرده بود که حالشو ببرم!!!

 

4-   خیلی بچه بودم وقتی فیلم ای تی رو دیدم و خیلی ترسیدم...خیلی.تا 2 سال شب ها نمی تونستم بخوابم.از ترس خودم رو می پیچیدم توی پتو،حتی تابستون! بابام می گفت مغزت می پزه نکن این کار رو! اما هیچکس نمی پرسید چرا؟؟؟ هر شب بدون استثنا با بغض و ترس می رفتم توی رختخواب. عذاب آور بود. قلبم می خواست از جا کنده بشه. می ترسیدم، می فهمی؟! اونموقع خواهرم خیلی کوچیک بود . شب ها می رفتم بدبخت رو بیصدا بیدارش می کردم و میاوردمش توی تختم.وقتی کسی کنارم بود دیگه نمی ترسیدم.حتی اگر خواهر کوچیکم بود. اون فسقلی توی خواب و بیداری بود و صبح که بیدار میشد یادش نمی اومد کی اومده پیش من. همیشه هم مامان بابام دعواش می کردن که آخه بچه توی تخت خودت بخواب نمیذاری این بچه (منظور من مظلومم!) هم راحت بخوابه! و منم صدام در نمی اومد و این کار برای مدت طولانی ادامه داشت .

 

5-   وقتی فشار روم زیاد میشه، وقتی افسرده میشم ،شروع می کنم به خیالبافی. به ساختن دنیاهای فانتزی برای خودم تا دردم سبک تر بشه.اما همیشه بیش از حد فرو می رم توی دنیای خیالی و وقتی یه صدای کوچیک من رو هل میده توی دنیای واقعی کاملا درمونده و بیچاره میشم. فکر می کنم:دیگه به هیچی نمی خوام برسم،آرزویی ندارم،چیزی نمی خوام دیگه...دیگه هیچی! فقط خدا کنه زودتر تموم شه.من خسته شدم.دیگه ممی خوام L

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233996


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda