X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 1 دی 1385
دود - غُر - یلدا

می دونی یه روز شلوغ چه روزیه؟

روزهای شلوغ رو دوست داری، نه؟

 

دیروز از اون روزهای شلوغ بود.از اونایی که نمی فهمی چطور می گذره و داری چه غلطی می کنی در حالیکه داری چند تا غلط رو با هم می کنی!

صبح رفتم تا علم و صنعت کارت ورود به جلسه امتحان TOLIMO رو بگیرم. بعدش بدوبدو رفتم طرفای ظفر کلاس نجوم . چشم چشم رو نمی دید از دود. گمونم خفه شیم تا یکی دو روز دیگه ،عین این فیلم ترسناک ها مردم دونه دونه توی خیابون خفه میشن و می میرن! (روحیه لطیف خودم رو تحسین می کنم)

 

بعد از کلاس باید می رفتم میدون ولی عصر کلاس  IT  اما داشتم از گرسنگی می مردم.بالاخره بعد از 2 سال رفتم "شنگ" یادته که کجاس؟ سر میرداماد همونجا که ازش گنبد آبی حسینیه ارشاد پیداس.البته دیروز پیدا نبود! هنوز استیک هاش خوشمزه است اما چون دکوراسیونش رو عوض کرده ساندویچ ها هم 300 تومن گرونتر شده !

 

خلاصه رسیدیم به کلاس برنامه نویسی. سر این کلاس احساس می کنم سلولهای خاکستری مغزم ته دیگ میشه! بعد از کلاس که دیگه هوا تاریک شده بود و من هم تعطیل بودم تازه باید می رفتم سر کار. طرفای خیابون سبلان.کلی شرق –غرب  و بالعکس کردیم دیروز. 1 ساعت توی ترافیک وحشتناک  بودم اما رسیدم بالاخره. تازه یادم افتاد شب یلداست!

 

خوشبختانه زیاد کار نکردیم و با وجود آجیل و هندونه و انار و میوه و... یلدا بازی کردیم و با یه دوست جدید گپ زدیم. یه دختر مهربون و پر انرژی و هنرمند. خوش گذشت.با تمام یلدا ها فرق داشت. من از برنامه های تکراری بدم میاد.از تولد های تکراری و سال نو های تکراری هم هینطور. اما دیشب با بقیه فرق داشت.

 

نصفه شب که رسیدم خونه فقط تونستم لباسم رو عوض کنم و روی تختخواب بمیرم! اما صبح ساعت 6:30 که زنگ ساعت زر زر کرد  یادم افتاد امتحان زبان دارم! گفته بودن 8 درب حوزه رو می بندن پس نیم ساعت قبل باید اونجا باشیم. اما گمونم برو بچ علم و صنعت بستن و باز کردن رو با هم قاطی کردن. همه 7:30 اونجا بودن اما ساعت 8 به التماس در رو دیگه باز کردن بریم تو دانشگاه. تازه فرقی هم نکرد چون باز هم درب سالن بسته بود و ما تو سرما وایسادیم توی محوطه. 8:15 لطف کردن راهمون دادن. صندلیهای سالن دسته نداشت و یک قطعه مستطیل چوبی تقریباً 30*70 روی هر صندلی بود که باید می گذاشتی روی پات و بساطت رو پهن می کردی روش وتازه فکر آدمهای گنده ای مثل من رو هم نکرده بودن که آخه واسه اینکه میز متحرک تکون نخوره و کج نشه باید می گرفتمش یا پام رو مینداختم رو پام که خب همش نمیشه اونجوری پاسخنامه رو پر کرد!

 

نکته خیلی جالب امتحان این بود که تو بخش Listening بعد اینکه نوار تموم میشه چند دقیقه زمان هست برای وارد کردن جوابها توی پاسخنامه که توی نوار مربوطه خودشون هم بود اما مکالمات که تموم شد مراقبین خر شورع کردن ورقه ها رو جمع کردن. من تقریباً نصف سوالهام رو منتقل نکرده بودم که ورقه رو از زیر دستم کشید.بهش اعتراض کردم که این زمان مال منه الان اما اعتنا نکرد و رفت. چند دقیقه بعد تازه از بلند گو اعلام شد که تازه زمان پاسخگویی تموم شده و برگه ها جمع بشه!!! می خواستم خرخره زنک رو بجوم.بهش گفتم دیدی؟؟؟ قیافشو عین یابو که هیچی نمی فهمه کرد و گفت :" آخه همه نوشته بودن دیگه!!!!!!!!!!!"

 

خلاصه من در حالی که می خواستم همه رو گاز بگیرم از علم و صنعت اومدم بیرون.خدا عمر بده پدرم رو که اومده بود دنبالم.البته دلیل داشت چون با مامانم می خواستن برن چیزی بخرن و من بدبخت خسته رو هم با خودشون بردن که نظر بدم! وقتی رسیدم خونه یه چیزی خوردم و در حالیکه از سر درد به خودم می پیچیدم خوابیدم تا 5 عصر. حالا انگار آرامش برقرار شده یه کم.اما عجب هوای مزخرفیه بیرون.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 234106


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda