X
تبلیغات
رایتل
قدم زدن روی آب
  
 هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمی افتد.
 

کمیته مدافعان حقوق وبلاگ نویسان

فتوبلاگ زامیاد
زامیادی دیگر
ایمیل من

وبلاگ‌ها

منصفانه
جناب اولدفشن
خرس
میرزا پیکوفسکی
یک پنجره
زن روزهای ابری
یکی از اون بالا
نهایت
نان وشراب
سروش در لابیرنتش
عاقلانه
منیرو روانی‌پور
عصیان
پالپ فیکشن
قره قوروت
روزالده
رانیتیدین
مینیمال های رضاناظم
بازکن، منم
همانگونه که هست
نسیمک
دنیای متفاوت
گوسپندانه
کسوف
تصویر مخفی
سوشاد
ماوراء
نگاه یک برنامه نویس
دلتنگستان


وب‌سایت‌ها


بی بی سی فارسی
نشر الکترونیکی نوگام
پندار
ایران تئاتر
جن و پری
آسمان تاریک
خبرآنلاین
کتابلاگ
آسمان پارس

آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 26 آبان 1385
گذشته درمانی

 آقای دکتر به اسکن مغزی متفکرانه می نگریست. دختر خیلی متین روی مبل چرمی مطب نشسته بود و با

اعتماد به نفس  یک پایش را روی آن یکی پایش انداخته بود . رو به دکتر گفت:

      - آقای دکتر لطفاً خیلی روراست و بی تعارف نظرتون رو بگید .من از اون مریضهای خیلی منطقی و کوول هستم!

 

دکتر که انگار یادش رفته بود کسی در اتاق نشسته به خودش آمد و به سمت دختر برگشت :

-         راستش رو بخواهید مغز شما مشکلی نداره! یعنی حداقل از لحاظ فیزیکی مشکلی نیست.اما….

-         اما چی؟

دکتر مکث میکند.و با لحن نا مطمئنی جواب میدهد:

-         آخه یه چیز خیلی عجیبی این تو هست که اصلاً قابل توضیح نیست!

-         خب حالا شما سعی کنید ساده توضیح بدید.همه میگن من باهوشم. زود میگیرم!

دکتر کاملاً معذب جواب میدهد:

-         توی این عکس یه تعدادی سلول مغزی هستن که تکون می خورن!!!

-         ای بابا پس فکر کردین من برای چی به شما مراجعه کردم؟

-         نه آخه ببین عزیزم این عکسه!!! فیلم که نیست!!! مگه میشه تو عکس چیزی متحرک باشه؟؟؟

دختربه قول خودش خیلی کوول جواب میدهد:

-         حالا که شده!

-         یعنی چی؟؟؟ اصلاً ممکن نیست...یعنی توضیح علمی و منطقی نداره!

-         خب حالا من چکار کنم؟ این حرفا یعنی شما نمی تونین کمکم کنین؟

-         چه کمکی؟

-         ای بابا ! آقای دکتر من اومدم پیش شما که این مشکل منو حل کنین.دوایی...عملی...چیزی بالاخره!

دکتر کاملاً حود را باخته است. خودش رابه مبل بزرگ و راحتش می رساند. بعد عینکش را کمی جابه جا میکند،نفس عمیقی میکشد:

-         میشه دقیقاً برام بگی مشکلت با این سلولها چیه و من چکار میتونم بکنم؟

-         خب مشکل من همینه که اینها یه سری محتویات قدیمی توشون دارن...مثلاً یه سری خاطره! اما مثل بقیه سلولها آروم نمیشینین و هی این محتویات قدیمی رو میارن جلو چشم آدم.هی ورجه وورجه میکنن.تمرکز آدمو می گیرن...شما چی میگین؟..آهان آدمو دیپرس میکنن! عین این سایتها که آپدیت شدن اما بعضی وقتها صفحه قبلیه بازم برات باز میشه! من می خوام اینا ساکت شن! اصلاً گم شن! نمیدونم یه جوری بشن که رو نرو من نرن! دیگه چطوریش در تخصص شماست!

دکتر کله تقریباً کچلش را می خاراند:

-         خب آخه این از نادر موردهایی است که من داشتم! باید خوب بررسی بشه.باید اصلاً دید میشه کاری کرد یا نه!

-         دکتر ،علم هر روز داره پیشرفت میکنه.لابد یه راهی هست! البته من خودم یه راهی به ذهنم رسیده که اگه اجازه بدین بگم!

-         چی؟

-         همینطور که میبینین اینروزا همه جا پر شده از لیزر درمانی. پوست و مو و خال و خیلی چیزهای دیگه! من میگم خب این سلولها رو هم لیزر کنیم بره! جیزززززززز بسوزونیمشون! هان؟ چی میگین؟

 دکتر میداند که شاخ در نیاورده است اما اگر درآورده بود هم تعجب نمیکرد:

-         آخه به همین سادگی؟ ممکنه چیزهای خوبی رو هم از بین ببره؟ آسیبی بزنه! عوارض جانبی...

-         ببینید دکتر ، آسیب ماسیبش الان که اینطوری دارن زندگی منو می خورن بیشتره! عوارض جانبیش رو هم بیخیال شین! حالا مثلاً من توی 60 سالگی ممکنه یه چیزیم بشه! به جهنم! الان که جوونم رو باید نجات بدم. شما موافق نیستین؟!

-         - والا چی بگم؟ شایدم ...

-         آخ جون! پس حله؟ کی وقت میدین واسه لیزر؟

-         من نظرم اینه که یه کم روش تامل کنیم شاید...

-         نه نه! به هیچ وجه! باور کنین من خودم به اندازه کافی روشون همه کار کردم،تامل انگشت کوچیکشونه! دفترچه بیمه هم دارم .ارزون حساب کنین!

دکتر تسلیم است. فکر میکند نیاز دارد از خودش هم یک اسکن بگیرد!

-         5شنبه هفته دیگه خوبه؟

-         عالیه!

 دختر شادمان بلند میشود خداحافظی میکند و در را محکم پشت سرش می بندد. دکتر گوشی تلفن را بر میدارد و به منشی اش میگوید بقیه بیماران امروز را کنسل کند. بعد می نشیند روبروی اسکن دختر و سلولهای رقصان رابا شگفتی می نگرد.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 233996


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

 


  • معرفی

در ایران باستان هر روز ماه به نام فرشته‌ای‌ نام‌گذاری‌ شده و بیست و هشتمین روز هر ماه زامیاد یا زم نام دارد. نام فرشته‌‏ای در آیین زرتشتی، فرشته‌‏ی موکل بر خاک و زمین. در این روز به دنیا آمدم.

 

  • شعر

بهای هر لحظه وجد را

باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور

به میزان آن وجد

«امیلی دیکنسون»     


  • آخرین کتاب

کاندید- ولتر - نشر گوتنبرگ

 

cfa68c52e2e102b8de053bcf6a6fccda